منو برد خونشون و خواست بکنمش
من علی هستم 26 ساله… *** اون روز بارونی و هوا سرد بود ب طوری ک پوست صورت رو میسوزاند همش چشمم ب راه لعنتی بود تا ب خونه برسم اما تمومی نداشت خونمون توی خیابان توحید بود و با خونه عمو اینا سه خیابان فاصله بود. بارون هر لحظه شدید تر و لباس های […]
منو برد خونشون و خواست بکنمش بیشتر بخوانید »
