یک قربانی و دیگر هیچ
ظرف هاى شام رو مى شستم كه دستاش دورم حلقه شد. مثل هر بار كه هوس مى كرد و خودش رو بهم نزديك مى كرد. لب هاش رو روى گردنم گذاشت و خودش رو به باسنم چسبوند. ظرف هارو يكى يكى ميشستم و روى هم ميذاشتم. موهام رو بو مى كرد. نفسش داغ بود، تنش […]
یک قربانی و دیگر هیچ بیشتر بخوانید »
