همسفر
وسطای زمستون بود و هوا سرد. زیر نور پلیس راه منتظر وسیله ای بودم تا خودم رو به شهری که در اون درس میخوندم برسونم, نگاه هایی رو رو خودم حس میکردم ولی در شرایطی نبودم که بخوام بهشون توجه کنم. استرس این که بلاخره تو این سرما واین شب لعنتی اتوبوس یا ماشینی گیرم […]
