چاقال ها
سلام من مهدی ام ۱۹ سالمه و این داستان مال زمان دبیرستانم هست یعنی تقریبا ۲ سال پیش . یک سری اطلاعات کلی بهتون بدم اینکه این داستان من و دوستم هست و اگه گی دوست ندارین نخونید من یه پسر با مو های مشکی قد ۱۷۰ و درسخون بودم و دوستم امیر ( بازم
سلام من مهدی ام ۱۹ سالمه و این داستان مال زمان دبیرستانم هست یعنی تقریبا ۲ سال پیش . یک سری اطلاعات کلی بهتون بدم اینکه این داستان من و دوستم هست و اگه گی دوست ندارین نخونید من یه پسر با مو های مشکی قد ۱۷۰ و درسخون بودم و دوستم امیر ( بازم
خیلی کوچیک بودم که متوجه دعواهای عموی بزرگم با مادربزرگم میشدم، چون توی یه خونه بودیم، ما طبقه بالا و مادربزرگ و پدربزرگم با دوتا از عموهام و یکی از عمه هام که مجرد بود طبقه پایین بودن، عموی بزرگم میخواست با خاله ام ازدواج کنه و مادربزرگم سخت مخالف بود، سالها گذشت، خاله ام
سلام من گلرخ هستم 22 ساله با قد 181 و وزن 59 فاطمه هم اتاقیم هم 20 سالشه ، قدش تا روی شونه منه و بدن تو پر و خوبی داره ، موهاش رو شرابی رنگ کرده و همیشه از لنز سبز استفاده میکنه خب یه روز جمعه تو خوابگاه بودیم که به خواست فاطمه
کمبود کیر و لز بازی بیشتر بخوانید »
یه درخاست دارم درخاست کیر من ابرو دارم بخدا الان ماه هاست ارزوی یه کیر دارم که جوانمرد باشه هم اون منو بکنه هم من کیرشو داشته باشم واقعا نمیتونم به هرکسی بگم کیر میخام یه شاکیر میخوام که تا ابد تا ته کونمو دارکوبی پودر کنه هر سایزی باشه برا بزرگی بهتر و از
دلنوشته های یک کونی بیشتر بخوانید »
داشتم او آئینه خودمو برانداز میکردم. ناصر با لباسی که برا بیرون رفتن اماده میشد اومد پشت سرم. خودشو چسبوند بهم یه دست محکم لای کونم کشید _ عشقم .امشب نوبت اون کون خوشگلته! با ناز سرمو برگردوندم _ این گلدون خوشگل امشب کمپلت ماله توووو عزیزم. از کون دادن زیاد خوشم نمیومد. قبل از
سلام به همه دوستان به خصوص گلستانیا. من یاسرم و 27 سالمه اهل گلستان داستانم بر میگرده به دوران 22سالگیم. من یه خاله دارم که شیراز زنندگی میکنن و پر جمعیتن چندتا دختر و چند تا پسر دارن که همشون ازدواج کردن. تو دخترا یه دخترشو خیلی دوس داشتم و عاشق بدن و لهجه شیرینش
سلام من اسمم بردیاست و میخوام ماجرای بهترین روز زندگیمو براتون تعریف کنم. روز آشنایی با ندا. یک سال پیش بود و یه بعد از ظهر بهاری که با رفیقم رفته بودیم بیرون یه چرخی بزنیم. تازه سوار ماشینش شده بودیم و داشتیم دور دور میکردیم که گوشیش زنگ خورد. دوست دخترش بود که تازه
بردیا و سورپرایز ندا بیشتر بخوانید »
هنوز هم که هنوزه برام اتفاقاتی که تو اون چهار روز افتاد عادی نشده ! و فکر نکنم روزی باشه که بهش فکر نکنم ! اسمم پرویز الان سن بنده 31 سال هست. داستانی که میخوام براتون تعریف کنم برمیگرده به 16 سالگی من که یه پسری بودم زیبا رو و خوش مشرب و نمکی
اتفاقات اون چهار روز بیشتر بخوانید »
چند سالی بود که تو مسجد محلمون کار دفتری انجام میدادم من از بچگی محجبه بودم و خیلی حواسم به اعتقاداتم بود ممکنه بپرسید پس الان پس تو این سایت چیکار میکنی خب دلیل نمیشه هر کس مو به مو به تمام دستورات دینی عمل کنه منم گاهی این سرپیچی جزئی رو دارم خاطره ای
من شیما 29 سالمه اهل شیرازم و وزنم 126 کیلو قدم 173 و سینه هام 85 و یه کون تپل گوشتی دارم. اون موقعه ها که دانشجوی یزد بودم یه پسر اهل کرمان باهام دوست شده بود و خیلی احساسی بود و میخاست باهام ازدواج کنه تازه واسه خواستگاری هم اومده بود همه جوره قبولم
دو تا کیر بهتر از یه کیر و یه هویجه بیشتر بخوانید »