آهوی ختایی
با صداى فرياد مادرم از خواب پريدم، داشت با عصبانيت داد ميزد: -بچه مگه مدرسه ندارى تو؟! ساعت ٩ شد! با استرس از جام بلند شدم و به ساعت نگاه کردم، واقعاً ساعت نزديکـ نه بود. سريع لباسامو پوشيدم و بدون صبحانه از در زدم بيرون. باز هم مدرسم دير شده بود، نميدونستم که ايندفعه […]
