در گوشهای از شهری، که مردمانش به نان و نوا و گناه مشغول بودند، زنی بود که چادرش تا نوک پاش میرسید و تسبیحش از دستش نمیافتاد. نامش «بیبی گلنسا» بود، اما مردم به طعنه او را «حورا خانم» میخواندند، که گویی از بهشت آمده! روزها در کوچه و مسجد، با صدایی پر سوز و گداز از عذاب جهنم میگفت و زنان محل را نصیحت میکرد: «ای خواتین! کس خود به کیر غریبه مسپارید که آتش خدا شما را کباب کند!» شوهرش، آقا رمضون، مردی بود کاسب و سادهدل که هر شب به امید خلوت با زنش به خانه میآمد، اما بیبی گلنسا با هزار ترفند او را دست به سر میکرد. گاه میگفت: «امشب ذکر دارم، کیرت را نگه دار!» گاه «خواب پیغمبر دیدم، امشب حرامه!» و گاه چنان خروپف میکرد که آقا رمضون از خیرش میگذشت و به دیوار پناه میبرد.
اما چون صبح میشد و آقا رمضون به دکان پارچهفروشیاش میشتافت، بیبی گلنسا چادرش را کج و معوج سرش میکشید و راهی بازار میشد. در کوچه، با پسر همسایه، که جوانی بود با موهای فرفری و چشمان شهلا، نگاهی رد و بدل میکرد و با انگشتی زیرک او را به خانه میخواند. در حیاط، زیر سایه درخت انار، کسش را به کیر پسر میسپرد و چنان آهی میکشید که گربههای محل هم هوسباز میشدند! این بس نبود، در بازار با یک عطار غریبه، که بوی عود و عنبرش هوش از سر میبرد، گپ و گفتی میزد و به بهانه خرید زعفران، به پشت حجرهاش میخزید. آنجا، میان کیسههای دارچین و هل، کیر عطار را به کس خود راه میداد و میخندید که «این زعفران چه بوئی دارد!» حتی در راه بازگشت، با یک گاریچی که اسبش لنگ میزد، در گوشهای خلوت معاملهای کرد و کس و کیر را چنان به هم آمیخت که اسب گاریچی هم شیهه کشید!
روزی، یکی از زنان محل، که از تظاهر بیبی گلنسا به تنگ آمده بود، آقا رمضون را در دکانش گیر آورد و گفت: «ای مرد! زن تو روزها بازار را به آتش کشیده و تو شبانگاه به دیوار چنگ میزنی!» آقا رمضون، که باور نداشت، چادر زنانهای به سر کشید و به بهانه خرید به خانه برگشت. چون در را گشود، بیبی گلنسا را دید که با پسر همسایه، عطار و گاریچی، همه در حیاط، به دور کوزه شربتی جمع شدهاند و هر یک کیر خود به نوبت به کس بیبی میسپارند، گویی مجلس عروسی است! آقا رمضون فریاد زد: «ای زن! این چه بساط است؟ تو که شبها تقوا میفروشی، روزها کس به هر کیر میدهی؟»
بیبی گلنسا، که ذرهای رنگش نپرید، چادرش را مرتب کرد و گفت: «ای نادان! اینها همه زکات تقوای من است! خدا فرموده مال را به نیازمندان بدهید، من هم کسم را به این بیچارهها بخشیدم!» پسر همسایه خندید، عطار کف زد و گاریچی شیههای کشید. آقا رمضون، که از خنده و خشم نمیدانست چه کند، به بازار دوید و حکایتش در شهر پیچید. مردم گفتند: «بیبی گلنسا، روزها بازار را گرم میکند و شبها شوهر را سرد!»
رباعی در پایان
مش رضا و گلنسا گشتند جفت
کس بسی تنگ و بجنگ آن کلفت
گلنسا دردش گرفت آهی کشید
مش رضا ترسید و بیرونش کشید
گلنسا گفتا که این مال خَر است ؟
مش رضا گفتا که…
نیمِ دیگَرش پُشت دَر است !
