تست کیر داداشم

سمم مهساست، ۲۱ سالمه. یه دخترِ پرشر و شور و به قول دوستام “آتیش‌پاره”. اما داداشم آرش… اون کاملاً برعکسِ منه. ۱۸ سالشه، ساکت، آروم، سرش تو درس و گیمه. از اون پسراست که اگه یه دختر تو خیابون بهش لبخند بزنه، از خجالت آب میشه میره تو زمین.

 

 

همه چیز از دورهمیِ هفته‌ی پیش شروع شد. دوستام اومده بودن خونه‌مون و آرش فقط یه لحظه اومد سلام کرد و با لپ‌های گل‌انداخته سریع رفت تو اتاقش.
دوستم نغمه، که خیلی دهنش چفت‌وبست نداره، پقی زد زیر خنده:
«وایی مهسا! این داداشت چرا اینجوریه؟ نکنه گی هستش و ما خبر نداریم؟!»

 

اون یکی دوستم گفت: «اصلاً مطمئنی این پسره؟ من که شک دارم اون زیر خبری باشه. خیلی بی‌بخاره. فکر کنم تا آخر عمرش باکره بمونه.»
همشون خندیدن. منم خندیدم ولی… ته دلم یه چیزی تیر کشید. یه حسِ عجیبِ تملک و غیرت.

 

 

داستان از اونجایی شروع شد که نغمه و بقیه دخترا رفته بودن و من مونده بودم و یه کوه ظرف و یه اعصابِ خط‌خطی. حرف نغمه تو سرم زنگ می‌زد: “داداشت اصلا اون زیر چیزی داره؟ خیلی بی‌بخاره…”
داشتن مردونگیِ داداشمو مسخره می‌کردن و بدتر از اون، من جوابی نداشتم بدم. چون واقعاً آرش همیشه سرش تو لاک خودش بود.

خشکم کرد. دستمالو پرت کردم اونور و رفتم سمت اتاقش.

 

در رو بدون در زدن باز کردم. آرش داشت با گوشیش ور می‌رفت، رو تخت نشسته بود. تا منو دید سریع خودشو جمع‌وجور کرد.
رفتم جلو، دست به سینه وایسادم بالا سرش.
گفتم: «آرش، یه سوال دارم. راستشو بگو.»
ترسید: «چی شده آبجی؟»

 

«امروز بچه‌ها داشتن راجع به تو حرف می‌زدن. نغمه می‌گفت تو چرا انقدر پخمه‌ای. می‌گفت هم‌سن‌های تو الان نصفِ شهر رو کردن، ولی تو حتی بلد نیستی تو صورتِ یه دختر نگاه کنی.»

آرش سرخ شد. نگاهشو دزدید: «خب بگن… به درک. مگه مسابقه‌ست؟»
عصبی شدم: «آره مسابقه‌ست! همه فکر می‌کنن تو مشکل داری. فکر می‌کنن اونجات کار نمی‌کنه. تو واقعاً چرا هیچ کاری نمی‌کنی؟ چرا دوست‌دختر نداری؟»

 

آرش اخم کرد، یه کم هم صداشو برد بالا (که بعید بود ازش): «دوست‌دختر به چه دردی می‌خوره آخه؟ جز دردسر و خرجِ اضافه چی داره؟ من حوصله‌ی این قرتی‌بازیارو ندارم.»

خشکم زد. تو دلم گفتم: “یا خدا… نکنه این بچه واقعاً تا حالا جق هم نزده؟ نکنه اصلاً نمیدونه اون لذتِ تهش چیه که میگه به چه دردی می‌خوره؟”
یه نگاهِ عاقل اندر سفیه بهش انداختم. رفتم جلوتر، خم شدم تو صورتش.

 

آروم و شمرده گفتم: «پس نمی‌دونی به چه دردی می‌خوره، نه؟ فکر می‌کنی فقط دردسره؟»
لبخند زدم: «باشه. که اینطور. پس از امروز، من دوست‌دخترتم.»
چشماش گرد شد: «چی؟!»
«نشنیدی چی گفتم؟ من دوست‌دخترتم. امشب که بابا اینا خوابیدن میام تو اتاقت. می‌خوام بهت نشون بدم دوست‌دختر دقیقا به چه دردی می‌خوره.»
بدون اینکه منتظر جوابش باشم، از اتاق اومدم بیرون.

 

 

ساعت ۱۲ شب بود. سکوتِ مطلق.
قلبم داشت تند می‌زد، ولی بیشتر از هیجان بود تا ترس. یه کرمِ مرطوب‌کننده برداشتم، یه تاپِ بندی پوشیدم که سینه‌هام توش قشنگ معلوم باشه و یه شورتکِ کوتاه.
رفتم سمت اتاقش. آروم در رو باز کردم.
بیدار بود. نشسته بود لبه‌ی تخت، تو تاریکی. منتظر بود.
رفتم تو و در رو بستم.
گفتم: «گفتم که میام.»

 

نشستم کنارش. دستمو گذاشتم رو پاش: «دوست‌دخترا این وقتِ شب میان پیشِ دوست‌پسراشون.»

دستمو کشیدم رو رونِ پاش. بدنش مثل کوره داغ بود.
گفتم: «دراز بکش.»
اطاعت کرد. دراز کشید.
«شلوارکتو بکش پایین.»
«مهسا…»

 

«گفتم بکش پایین. مگه نگفتی دوست‌دختر به درد نمی‌خوره؟ می‌خوام بهت ثابت کنم اشتباه می‌کنی.»
با دستای لرزون کش شلوارکشو گرفت و داد پایین.
یهو نفسم حبس شد.
چیزی که پرید بیرون، اصلاً به قیافه‌ی مظلومش نمی‌خورد. یه کیرِ خوش‌تراش وسفت که قشنگ سیخ شده بود و داشت بالا پایین می‌پرید.
خندیدم: «پس نغمه زر مفت می‌زد… ماشاله همه چی که ردیفه.»

 

 

مقداری کرم ریختم کف دستم. آرش با دیدنِ این صحنه نفسش تند شد.
دستم که خنک و لیز شده بود رو آروم گذاشتم دورِ کیرش.
آرش یهو کمرش قوس برداشت: «آخخخ…»
شروع کردم. بالا… پایین.
با ریتمِ آروم. انگشت شستم رو می‌کشیدم رو کلاهکش که داشت از فشارِ خون بنفش می‌شد.
زمزمه کردم: «می‌بینی؟ دوست‌دختر یعنی این. یعنی کسی که می‌دونه کِی بهش نیاز داری.»
آرش چشماشو بسته بود و ملافه رو چنگ می‌زد. ناله‌هاش داشت بلند می‌شد.
«هیس… ساکت… فقط حال کن.»

 

 

سرعتمو بیشتر کردم. دستم لیز می‌خورد و صدایِ برخوردِ دستم با کیرش تو اتاق می‌پیچید.
خم شدم روش. سینه‌هامو چسبوندم به بازوش. در گوشش گفتم:
«بگو… بگو دوست داری…»
آرش دیوونه شده بود. بریده‌بریده گفت: «آره… وای مهسا… خیلی خوبه… دارم میمیرم…»
«نمیر… خالی شو. بریز تو دستم. همشو می‌خوام.»

 

 

تندتر زدم. دستم دیگه دیده نمی‌شد.
یهو بدنش قفل شد. یه فریادِ خفه کشید و…
بوم!
آبش با یه فشارِ عجیب پاشید بیرون. دستم، مچ دستم و حتی یه تیکه‌ش پاشید رو شکم خودش. داغِ داغ بود.
چند ثانیه نگه‌ش داشتم تا قطره‌ی آخرش بیاد.

 

آرش ولو شد رو تخت، نفس‌نفس می‌زد. انگار یه بارِ سنگین از روی دوشش برداشته شده بود.

دستِ خیسم رو آوردم جلوی صورتش. تو تاریکی برق می‌زد.
لبخند زدم: «دیدی؟»
با دستمال کاغذی دستمو پاک کردم و بعد کشیدم رو پیشونیش که خیسِ عرق بود.

 

«حالا فهمیدی چرا پسرا دوست‌دختر دارن؟ چون هر وقت پر بشن، یکی هست که خالیشون کنه.»
بلند شدم، شلوارکشو کشیدم بالا.

«بخواب داداشیم.» 😉

 

 

نوشته: مهسا غیرتی‌

بازدید از سایت سکسی سکس➥ و چت سکسی شهوتناک➥ یادت نره! کلیک کن!➥ ممنون

Leave a Comment

Your email address will not be published. Required fields are marked *

Scroll to Top