سلام، اسمم حبیب هست و اسم زنم فهیمه. من یه مغازه لوازم التحریر فروشی توی یه شهرستانی دارم که اسمشو نمیگم حالا چون کوچیکه بعدا شر نشه و شناسایی نشم. اونایی که تو این صنف هستن میدونن که بیشتر فروش ما فصلی هست، تابستونها خصوصا اواخرش و چون مستقیم با تولید کننده ها کار میکنم قیمت اجناسم مناسبه و تو این فصل اکثرا خوب مشتری دارم. اما باقی سال تک و توک و خیلی مغازه پاخور نداره. بخاطر جبران این مساله یواش یواش با بورس آشنا شدم و صبحها که مشتری خبری نیست اونجا سرگرمم و پول درمیارم. اینا رو نمیگم که پوزشو بدم، از این جهت گفتم که به داستانمون ربط داره.
حدود 10سالی هست که ازدواج کردیم و یه بچه هم داریم. که حالا به اون کاری نداریم. از اول با زنم سکس خوبی داشتیم و حداقل هفته دو یا سه بار با هم سکس میکردیم، با پوزیشنهای مختلف. اما بعد از بارداری خانومم و زاییدنش مثل بعضی خانومای دیگه یه مقدار سرد شده بود. خب شرایط عوض شده بود و دیگه یه بچه بینمون بود و مزاحمتهای خودشو داشت. دیگه نمیشد هروقت و هرجا که خواستیم سکس داشته باشیم. اما وقتی حشر زنم میزد بالا دیگه چیزی جلودارش نبود و خوب سکسی اون لحظه میکردیم. چند سالی گذشت که بخاطر همین شرایط کم کم رو آوردم به سایتهای سکسی و دیدن عکس و فیلم و خوندن داستانهای سکسی. شاید دو سه سال هم هروقت بهم فشار میومد و موقعیت سکس با زنم نبود اینطوری خودمو تو مغازه خالی میکردم. البته ایام خلوتی سال. یواش یواش با دیدن عکسا و فیلما و خوندن داستانهای سکس سه نفره حال میکردم و چون یک سریشون حالت بی غیرتی داشت دنبال عکس و فیلم و داستان هایی با موضوع بی غیرتی میگشتم. نه اینکه خودم بی غیرتی کنم، بلکه خودمو اکثرا به عنوان کاراکتر نفر سوم میزاشتم و زوجها هم که مشخص بود و گاهی بجای زوجها تو تصوراتم دوستام با زناشون یا فامیلامون که از زناشون خوشم میومد.
خلاصه زد و جنگ شروع شد و همون روزهای اول توی شهرستان ما هم حملاتی انجام شد و موشک زدن. من یه عموداشتم که چند سالی هست فوت شده ولی با زن عمو و پسرعموی بیست و پنج ساله مجردم هنوز رفت آمد داریم و صمیمی هستیم، مخصوصا به خاطر علاقه زن عموم به بچم که با هم جور هستن و جای مادربزرگ رو براش پر میکنه. اونا یه خونه باغ تو دهی ییلاقی دارن که فاصله تقریبا یک ساعته با شهرمون داره و آخر هفته ها معمولا میرن اونجا، ما هم چند باری رفتیم. بخاطر شرایط جنگی و ترسی اونها زود فرار کردن و رفتن. فردای شبی که رفتن زنعموم به خانمم زنگ زد و گفت شما هم بیاین و ما هم بخاطر اینکه زن و بچه ترسیده بودن رفتیم اونجا تا یه کم آب از آسیاب بیوفته. خونه اونجا زیاد بزرگ نبود و بیشتر عموم اونجا رو برای این ساخته بود که وقتی آخر هفته میرن اونجا حالا جای خواب و بقیه ملزومات یکی دو روزشون جور باشه و یه اتاق بیشتر نداشت و یه آشپزخونه و یه پذیرایی و حمام و سرویس. تو پذیرایی دو تا مبل راحتی بزرگ سه نفره به حالت L بود که میشد نشست و هم اینکه راحت روش یه نفر بتونه بخوابه و جلوش هم یه میز، روبروی یکیش هم یه تلویزیون. دوتا هم مبل یه نفره. بدی اونجا این بود که گاز کشی نداشت و چون ییلاقی بود زمستان های سردی داشت. هرچند تو تابستون هم شباش سرد میشد حتما یه پتوی نازک یا ملحفه باید روت بود وگرنه سرما میخوردی.
معمولا اینطور بود که زن عموم با بچم تو اتاق رو تخت میخوابیدن، زن منم تو همون اتاق براش رختواب پهن میکردن میخوابید، من و پسرعموم هم روی مبلهای راحتی توی پذیرایی.
چند روزی اونجا بودیم. یه شب داشتیم پای ماهواره فیلم میدیدیم. من طبق معمول رو مبل دراز کشیده بودم و یه پتو مسافرتی انداخته بودم روم، بچم و زنعموم رفتن بخوابن. زنم روی اون یکی مبل بزرگه نشسته بود، پاهاشم طبق معمول دراز کرده بود و گذاشته بود روی میز جلو پاش و اونم روش پتو نازک انداخته بود. چون یه نمه خنک بود و روی پاهاشو مثلا بپوشونه. پسر عموم هم رو یک نفره. وسطای فیلم نمیدونم چی شد که یهو خوابم برد. به پهلو خوابیده بودم به همون سمت تلویزیون و زن و پسر عموم. شاید در حد یه چرت 30-40 دقیقه ای زدم و یهو از خواب پریدم، اما چشامو کامل وا نکردم. دیدم ماهواره و تلویزیون هنوز روشنه ولی با صدای کم، اون فیلم تموم شده بود و یکی دیگه شروع شده بود. زنم سر جای قبلی، پاش رو مبل و پتو هم روش. اما پسر عموم سر جاش نبود. یه کم دقت کردم دیدم کنار زنم رو مبل نشسته. فاصلش تا زنم خیلی کم بود و اینطور بگم که بهش چسبیده بود. تو خواب و بیداری و زیر چشمی دیدم پتو رو جفتشون هست.
اول حالیم نشد چه خبره و جدی نگرفتم. اما بعد یهو به خودم اومدم که چرا باید اینهمه نزدیک بهم بشینن و پتو مشترکا رو نیم تنه و پاهاشون باشه. دقت کردم دیدم زیر پتو داره تکون میخوره. تو خواب و بیدار بودم و هنگ کرده بودم و عجیب بود برام. همونطور زیر چشمی نگاه کردم دیدم زنم تو حالت شهوته و چشمها و حالتش یجوریه شده، پسر عمو خیلی تو دید نبود اما دیدم زیر پتو دارن ظاهرا کیر و کوس همو میمالن. یه کم بعد دیدم پسر عمو صورتشو آورد جلو صورت زنم و شروع کردن به لب گرفتن. بروی خودم نیاوردم . خودمو زدم بخواب و زیر چشمی دید میزدم. ظاهرا زیر اون پتو کیر پسرعمو تو دست زنم بود و دستش تو شورت زنم. یه کم از لب گرفتنشون گذشت دیدم پسر عمو بلند شد و دست زنمو گرفت و کشوندش به سمت باغ. خواستم برم داد و بیداد کنم، اما یه حسی اومد سراغم، میپرسین چه حسی؟ بیغیرتی!
پیش خودم گفتم چند وقت هست که داری فیلمشو میبینی و داستاناشو میخونی، حالا واقعیشو ببین. منتظر موندم که کامل برن بعد پاشدم. رفتم دیدم رفتن یه گوشه باغ، پسرعمو از پشت چسبیده به زنم و کیرش از رو لباساشون کون زنمو میمالونه. دستاشم از رو لباس سینه هاشو. بعد دستشو برد زیر لباس و سینه هاشو از زیر لباس مالید. زنم هم سرشو چرخونده بود به سمت عقب و لب میگرفتن. بعد دستشو برد تو شورت زنم و شروع کرد به مالوندن کوسش. تو تاریکی بزور میشد دید اما دیدم زنم هم دستشو آورده عقب و کرده تو شورت پسرعمو و داره براش میماله. من راست کرده بودم. بعد حدود دو دقیقه همونطور که پشت زنم بود نشست و شورت و شلوار زنمو با هم تا نزدی زانوش کشید پایین و شروع کرد به مالوندن و لیس زدن. زنم یه کوچولو خم شد تا پسرعمو بهتر و راحت تر براش بخوره و انگشتش کنه. تاریک بود و زیاد مشخص نبود اما داشت انگشتشو تند تند تو کوسش تکون میداد و کوس و کونشو میخورد و لیس میزد.
کیرم دیگه داشت میترکید. بدجور حشری شده بودم و کیرمو میمالوندم. بعد پسرعمو بلند شد کیرشو از تو شورت و شلوارش کشید بیرون. تو تاریکی دقیق معلوم نبود اندازه و کلفتیش، ولی همونطور که زنم خم بود مالید به کوس و کونش. از اونور زنم با دستش کیرشو گرفت و دم کوسش تنظیم کرد و پسر عمو با یه فشار تپوند تو. همون لحظه آبم تو دستم اومد. سریع حالتم عوض شد و دوباره حس غیرت اومد سراغم. خواستم برم برخورد کنم دیدم آبروی خودم میره بیشتر. از طرفی دیگه نمیخواستم اونا حال کنن و میخواستم بهشون ضد حال بزنم. برگشتم برای اینکه متوجشون کنم، چراغ رو روشن و خاموش کردم و یه کم سرو صدا. اونها هم سریع نیمه کاره جمع کردن کارشون رو و با ترس و لرز اومدن سمت داخل. اینطوری بیشتر حالشون گرفته شد.
پرسیدم کجا بودین با دست و پاچگی گفتن صدا میومد رفتیم تو ایوون ببینیم چه خبره، صدای هواپیما و اینجور چیزا بود. گفتم بیاین تو خطرناکه. بروی خودم نیاوردم اصلا. چون به ضرر خودم بود بیشتر. خوابیدیم و صبح صبحونه رو که خوردیم گفتم جمع کن بریم. من کار بانکی دارم چند روزم از مغازه بیخبرم. با این بهونه جمع کردیم و برگشتیم. از اون روزم هرچی زنعمو میگه بیاین خونمون نرفتیم. خودش تنهایی یکی دوبار اومده به بچه سر زده و رفته.
نوشته: محسن

حس بیغیرتی حس ازادی حس رهایی از خو خواهیست باید افتخار کنی که خدا حس بی بودن را در وجودت گذاشته با حست قهر نکن زنت را که نخریدی شرایطی براش فراهم کن که راحت و بی دغدغه زیر کیر مردای دیگه بخوابه و از کیرا کلفت فیض ببره توهم از اینکه زنت جنده است لذت ببری …
ادای باغیرتها را در نیار .غیرت ی صفت سخیفه که مال ادمهای مذهبی عقب افتاده است .برعکسش بی غیرتی حسی که تو رو از بند دین و اعتقادات پوچ رها میکنه بهت این شجاعت را میده که زنت رو زیر کیر مردای دیگه ببینی و بهش لبخند رضایت بزنی .زن بنده شوهرش نیست بنده کیر کلفته که بهش حال بده تو باید اینو بفهمی خدا انقدر ها هم که میگن سخت گیر نیست خدا به بنده هاش وعده داده که در بهشت به هر مردی ۷۰ حوری بده ویک قدرت قوی به مرد انجا همه حوریها ومردا لختن لباس انجا نیست هر حوری از زیر ی کیر بلند میشه میره زیر ی کیره دیگه علاوه بر حوریها غلمان یعنی پسران خوبرو هم هست که هم متونی بگائیشون هم بگانت و کونیت کنن خوب وقتی تو بهشت همچو جنده خونه ای هست چرا این دنیا نباشه نقد که بهتر از نسیه است پس بهتره عاقل باشی وخودت زنت را ببری برا مردای دیگه که چند نفری از کس وکون ودهن بگانش و توهم تماشا کنی به افتخار زن جندت جلق دو دستی بزنی .اگر زنت کم اورد برو کمکش بجاش کون بده تا معنی لذت کون دادن را در کنی .