سلام اسمم سمانه است و ۲۸ سالمه مذهبی و چادری هستم این داستان زندگی خودمه.
اوایل ازدواج با مهدی حس خوبی بهش نداشتم ما اصلا سکس کامل هیچ وقت نداشتیم مهدی خیلی سرد بود اصلا سمتم نمیومد علاوه بر اون کیرش خیلی فندقی و کوچولو بود به زور راست میشد و ۳ سوته آبش میومد .افسرده شده بود من زن جوان و زیبا نیازهای جنسیم سرکوب شده بود رفتم پیش روانشناس گفت شوهرم بیار با هم رفتیم پیشش روانشناس گفت با پیشنوازی طولانی با انگشت یا وسایل دیگه میتونه بهم رسیدگی کنه و نیازهای رو برطرف کنه اما باز هم نشد که که نشد
دفعه بعدی بهم گفت با شوهرت فیلم سوپر ببین شاید اثر کنه به مهدی گفتم اونم یه فیلم دانلود کرد و با هم دیدم فیلم خارجی بود که زن و شو هر دقیقا مشکل مارو داشتن یعنی شوهره مشکل داشت و زنه هات بود تا اینکه یه راهی رو انتخاب کردن نفر سوم رو به رابطمون اضافه کردن و و یه آقایی قوی و جذاب اومد و زندگی اونا رو دگرگون کرد تو فیلم صحنه های کامل سکسی رو نشون نمیداد اما در این حد بود که آقاهه غریبه خانوم رو تو اتاق میبرد و شوهرش هم پشت در منتظر میموند کارشون تموم میشد و زنه خوشحال سرحال میومد پیش شوهرش.
بعد از دیدن این فیلم مهیج کسم داغ کرده بود مهدی رو بغل کردم وکلی گریه کردم . صبح بیدار شدیم موقع صبحونه مهدی بهم گفت میخوای؟ من منظورش رو نگرفتم گفتم چی؟ گفت از فیلم دیشب خوشت اومد ؟ خجالت کشیدم و چیزی نگفتم مهدی رفت سرکار و بهم زنگ زد گفت آماده باش امشب میخوایم بریم شمال خونه یکی از دوستام .گفتم دوستت کیه گفت علی .علی همکارش بود که قبلا واسم تعریف کرده بود که زن یکی از همکارهای دیگش رو همین علی آقا کرده و باعث طلاق اون همکارش شده والان همون آقا ما رو مهمون کرده توی ویلای شمالش .
خب دیگه موضوع رو فهمیدم اما مردد بودم که انجامش بدم .دوست داشتم پارتنر رو خودم انتخاب کنم و اول یه رابطه عاطفی بین من و مردم شکل بگیره و بعد به سکس ختم بشه اما به اون فیلم فکر کردم که زنه بعد از اینکه مرد غریبه ترتیبش رو داد چقد خوشحال و سرحال بود .رفتم آرایشگاه از اپیلاسیون بگی تا بند و ابرو … شدم یه عروسک سفید بغلی که آماده رابطه بودم . شب حرکت کردیم و ساعت ۱۲ رسیدیم دم در ویلا به مهدی گفتم یکم صبر کنه تا آماده بشم آرایشم رو درست کردم رفتیم تو یه خانومی بود اونجا کارگر ویلا بود اما خبری از علی نبود .
رفتیم با مهدی تو یکی از اتاقها و لباس عوض کردم یه لباس خواب مشکی و سکسی پوشیدم مهدی تو حال بود که صدام کرد رفتم با همون وضع تو حال و اتاق پذیرایی که دیدم یه آقای ۴۰ ساله قد بلند و هیکلی و خوش تیپ و جذاب کنار شوهرم نشسته آره خودش بود علی همون مردی که منو امشب میبره به بهشت سلام کرد و بلند شد واسم دستش رو آورد جلو دست بده یه نگاه به شوهرم کردم و اشاره کرد که بهش دست بدم .
واووو چه دستای بزرگی نشستم روبروش از خجالت داشتم آب میشدم اما سعی کردم اعتماد به نفسم رو حفظ کنم خیره شده بود به من و اندامم که لباس خواب تنم بود با حرف ها و شوخی هاش کمی آروم شده بودم که زنه کارگره اومد و مهدی شوهرم رو صدا کرد به بهانه یه چیزی از آشپزخونه میخواد که دستش نمیرسه .وقتی مهدی برگشت علی کنار من نشسته بود و دستای کوچولوم تو دستاش بود .کیر هر دو تاشون شق شق شده بود. فهمیدم که کارم تمومه…
ادامه بزودی در همین صفحه
