تالاب
كموبيش ميشناختمش. در نمايندگي يك شركت بزرگ كامپيوتري كار ميكرد و هجده، نوزده ساله مينمود؛ گو اينكه بعدها دريافتم بیستوپنج سالگي را پشت سر گذاشته است. دختركي بود زيباروي و خوشاندام كه صلابت و البته شيطنتي دلنشين در چهرهاش موج ميزد. با اين همه، تا پيش از آن شب، تنها در دفتر شركت و در […]
