لذت تحقیر
اخطار: این داستان “فتیش” و دارای متنی به قول خودمان “حال بهم زن” است. …………… به ساعت دیواری نگاه کرد. هنوز ظهر نشده بود. دوباره تنها و بی انگیزه بود.ناگهان زنگ در به صدا درامد و او را از جا پراند. در را که باز کرد زن همسایه طبقه بالایی را دید که منتظر ایستاده
