آبجی نازنین
باسلام زمستون بود و ما كرسي داشتيم. يادمه هميشه بعدازمدرسه تاميرسيدم خونه ميرفتم زير كرسي كه حسابي داغ بودوحال ميداد .اونروز منو نازنين زيركرسي نشسته بوديم و نازنين داشت برام درس مرورميكرد كه براي امتحان ثلث دوم اماده باشم ،خلاصه همينطوركه مشغول درس خوندن بوديم مامانم اومد توي اتاق وكفت: من ميرم خونه خاله ايناوشب […]
