طلا بانوی کوچک
چند باری پشت سر هم دستمو رو بوق گذاشتم، نخیر!..پیداش نمیشد.دودستی محکم زدم رو فرمون ماشینو و داشتم حرص میخوردم…خیابون بخاطر قرار گرفتن چندتا بوتیک و فروشگاه همیشه ی خدا شلوغ بود، حالام معلوم نبود ماشین کی در مجمتع پارکه و باید صبر میکردم تا صاحبش پیدا بشه، که بتونم ماشین و ببرم تو… گرمای […]
