بازی روزگار
هروقت توی راهپله میدیدمش، صاف به چشمهام خیره میشد و بدون اینکه کلمهای بگه، لبخند میزد. برعکس خودش، شوهرش عبوس و بداخم بود، اما حداقل جواب سلام آدم رو میداد و یه مختصر احوالپرسی هم میکرد. همیشه با خودم فکر میکردم که این زن و شوهر جوون کارهاشون رو با هم قسمت کردهاند؛ چهرهی بشاش […]
