یه رویای تازه
روزای تلخ پشت سر هم میگذشت منم اعصاب هیچی رو نداشتم از ی طرف کارم دستمو بسته بود از ی طرف سمانه ول کن نبود تکیه مینداخت حتی بصورت علنی و جلو بهرام ،مادرم بنده خدا هم فقط به اون گیر میداد بعد از اون که ی شب اومد اتاقم سمج شد تو بغلم بخوابه […]
