سلام دوستان من بچه افغانستان هستم داستانی که برایتان تعریف میکنم واقعی برمیگردد به سال خیلی وقت پیش زمانی 16سالم بود پسرم خوشگل بدنی سفید کونی کرد وبرخسته داشتم
توشهر ما پسرها خوشگل اگر مواظب خودشان نه باشن کونی میشوند یکی اروان هامنم که تو17سالاگی توسط سه نفر زور گایی شدم بعد شدم کونی داستانی شدم رابریتان تعریف میکنم پایین شهر به اسم کوتسنگی محالی خیلی شلوغ بود من نیمه روز رامیرفتم مدرسه بعد مدرسه شاگرد خیاط بودم تو محال کارم خیلی دنبال بودن هم من سرتوکارخودم بود شب ها تادیروقت تعطیل میشدم نزدیک محال کارم یه سینما بود همیشه وقتی ازکار تعطیل میشدم میرفتم پوسترها را نگاه میکردم تا باپسردوست شدم به اسم غلام نبی از من 7سال بزرگتربود
جمعه ها تعطیل بودم نه کار بود نه مدرسه باغلام نبی میرفتم سینما آبیازی همیشه غلام همه مصرف رامیکرد جیبش همیشه پول بود روز اول آشنایی تعجب میکنم غلام همیشه بیکاربوداما پول داشت بعدها فهمیدم غلام جیب بر بود لات زورگیر با خودم میگفتم بابدادم رفیق شدی با خودم گفتم کاری به نه دارکمی هم بالایش سگ کرده بودم یه روز آبیازی میکرد داخل بودم به بهانه یاددادن گیرش راست شده بود لایی پایم میمالیدلپ ها کونم رادست میزد وتو سینما هم همیشه دست روی رانم بود اما بخاطر که کلی برایم چرچ میکرد
بایش بودم یه روز جمعه وقتی سرقرار رفتم دیدم غلام بادونفردیگه منتظر من است غلام معرفی کرد گفت سعید مبارک شاه محمد باهم دست دادم سعید همه سنه غلام بود قدبلند سیبلی محمد 20سالش بود قد کوتاه کوتوله غلام گفت یه فیلم هندی جدید آمده ساعت 1 توسینما بهارستان سینما ازمحال که ما بودم دو بود گفتن بیاید پیاده از بالای کوه بروم همه قبول کردن منی بیخبر که بخاطر گاییدن من نقشه کشیدن راافتادم زیر کوه یه قهوه خانه بود غلام نبی گفت من صبحانه نه خوردم بیاید برم هم خسته کی درکنم رفتم تو موقع چایی خوردن غلام نبی ازجیبش تریاک درآورد با هم داد گفت بخورید بدن را سرحال میکند
کوه بلند است من ومحمد یه کمی خوردم سعید و غلام نبی بیشتر خوردن راافتادم طرف کوه نیمه را رفته بود م بدنم نرم سرحال بودم به غلام نبی گفتم عجب چیزی بود چقدسرحال شدم خندید گفت بامن باشی چیز های بدم ازاین بهتر حال کنی تا رسیدم بالا کوه یه جای که رفت و آمدی کسی نبود صدای آدم را فقد خدا مینشیند نشستم غلام نبی به محمد اشاره کرد محمد رفت بالای یه سنگ که چهار طرف معلوم میشد غلام نبی آمد دستشو انداخت دوگردن من یه بوس کرد گفت میدانی چرا این جا هستم گفتم نه گفت میخام به آرزویم برسم میخواهم کونی قشنگ خوشگلت رابکنم رنگ ازصورتم پرید گفتم نه نه غلام تراخدا من که کونی نیستم غلام نبی گفت اگر پسر خوبی باشی حرف گوش بدی مثل چیزی که تو قهوه خونه دادم حال میکنی گوش کن چی میکنم لباس ها دربیار میخواهم کونی قشنگ خوشگلت بینم افتاد به گریه و التماس فایده نه داشت به زور شلوار منو درآورد چند تازد توگوشم گفت کونی آروم باش
شش ماه بالایت خرچ کردم منو به زور خوابیدن سعید منو محکم گرفت غلام نبی دیدم ازجیبش واسیلین درآورد سوراخم را با انگشت چرب کرد وقتی انگشت شوتو سوراخم داخل کرد یه چوری خوشم آمد آروم گرفتم خودم راشل کردم آخ آخ کردم یک دو انگشت توسوراخم کردبود گفتم باشه غلام هرچی شما بگی فقد سعید بگو از رویم بلند شو آفرین پسرخوب راحت باش گفت حالت سکی بیکی گرفتم غلام نبی رفت پشتم گله گیرشو چرب کرد درکونم میمالید آخ آخ وای داغ داغ بود نرم خودم راشل کردم غلام فشار داد آخ آخ نه نه نکن… هم جاپیش چشم هاتاریگ شد خیلی گلفت بود پاره کرد داشت میسوخت دادزدم گله گیر غلام نبی توسوراخم بود نفسم بندامدبود ترخدادربیا غلام. باشه آروم باش درآورد دوبار چرب کرد چند بار داخل بیرون میکرد آخ آخ خیلی سخت بود…
