سلام دوستان .هر وقت اکبر عبدی را میبینم که با بازم مدرسم دیر شد معروف شد یاد خودم میافتم…
وقتی ۱۴ سالم بود وسال اول دبیرستان یک روز مدرسم دیر شد و این باعث شد کونی بشم اما داستان.
انروز امتحان زبان داشتیم و امتحان ساعت ۸ صبح شروع میشد ولی من شب تا دیروقت داشتم زبان میخوندم و لغت حفظ میکردم که خوابم برد وقتی بیدار شدم ساعت ۸ بود یعنی درست موقعی که باید سرجلسه امتحان باشم از خانه تا مدرسه ما حدود یک کیلو متر فاصله بود و من هر روز مسیر را پیاده میرفتم و بر میگشتم .وقت نبود صبحانه نخورده ولباس پوشیدم کیفم وبرداستم دویدم سر خیابان هر ماشینی میامد دست بالا میکردم ولی بی توجه میرفتن ساعتم را نگاه کردم هشت و ده دقیقه بود خیلی اضطراب داشتم .بالاخره ی شخصی نگهداشت گفتم اقا مستقیم اشاره کرد سوار شم جلو یکنفر نشسته بود و عقب دو نفر دیگه رفتم عقب سوار شم یکیشون پیاده شد گفت من زودتر پیاده میشم من سوار شدم انهم بعد از من .
من شدم نفر وسط گفتم اقا لطفا تندتر من امتحانم دیر شده گفت چشم ولی این اقا اشاره به بغل دستیش کرد هم دیرش شده اول میرسونمش بعد تورو .سر چهار راه پیچید دست راست سرعتش را زیاد کرد گعتم اقا کجامیری من مسیرم مستقیم بود امتحان دارم یکی که پهلوم بود بعد فهمیدم اسمش ناصر هست گفت ی امروزو قید امتحان و بزن خدا هم برا تو رسونده هم برا ما .گفتم یعنی چی گفت ما چهارتا رفیقیم امدیم بیرون دنبال ی زن یا دختر میگردیم که ببریم بگائیمش .
خدا پسر خوشگلی مثل تو را گذاشت سر راه ما اینکه میبریم به امید خدا بکنیمت قول میدیم بهت خوش بگذره مشتری بشی .اینم ی امتحانه ولی ی امتحان الهی .نفر دیگه که اسمش مجید بود ی کیسه سیاه از جیبش در اورد کشید رو سر من خواستم مقاومت کنم درش بیارم ولی دستامو گرفتن گفتن نترس نباید بببینی کجامیری .یه ده دقیقه دیگه میرسیم .بعد حدود ۱۵ دقیقه راننده گفت علی پیاده شو برو در خونه رو باز کن ما یدور بزنیم برگردیم که پشت در منتظر نشیم .علی پیاده شد .
چند دقیفه بعد دستامو ول کردن ماشین هم ایستاد و صدای بسته شدن در امد .منو و پیاده کردن مجید گفت اگر صدات در بیاد میکشیمت .دستمو گرفتن چند فدمی رفتیم صدای باز شدن در امد منو بردن داخل کیسه را از سرم برداشتن دیدم تو ی اتاق نسبتا بزرگه که پنجره اش با پرده سیاه پوشیده شده .گفتن خوب دیگه لباسات رو در بیار اگرنه خودمون به تنت پارش میکنیم .خودشون هم لخت شدن کیراشون اویزان بود منم ناچاری لخت شدم من و نشوندن رو زمبن دورم حلقه زدن که براشون ساک بزنم به ترتیب کیرشون و میکردن تو دهنم که تا حلقم هم میرفت ومیخواستم عق بزنم علی که کیرش اماده بود من و بلند کرد گفت زانو بزن رو مبل بچه کونی
گفتم من کونی نیستم .ولم کنید تورو خدا برم… ناصر گفت کونی هم نباشی ما کونیت میکنیم .جوریکه تا اخر عمرت عشقت بشه کون دادن ودیگه نتونی ترکش کنی.زانو زدم رومبل علی کیرش و گذاشت رو سوراخم فشار دادخواستم از درد جیغ بزنم که جلوی دهنم رو گرفتن ناصر گفت کونش اکبند نمیره ناصر گفت بیا کنار خودم بازش میکنم کیرش گذاشت رو سوراخم با ی ضربه کلش کرد تو گفت کیفش به اینه که خشکاخشک کون بدی تا کلفتی کیر رو بیشتر حس کنی زور میداد ولی نمی رفت ی تف انداخت رو کیرش که من گرمیشو حس کردم بلاخره سانت سانت کیرشو تا ته کرد تو و نگهداشت
درد زیادی کشیدم ولی لذتم داشت نبض کیرشو تو کونم حس میکردم مجید گفت ابتو تو کونش خالی نکن لیز میشه حال نمیده بریز تو دهنش.ناصر بر گردوندم کیرشو کرد تو دهنم ابشو خالی کرد مزه خوبی نداشت دستم پیچوندن گفتن قورتش بده برات خوبه کیرت کلفت تر میشه .منم قورت دادم ناصر کیرش تو دهنم بود که رضا راننده رفت پشتم و همشون منو کردن .تا ساعت سه عصر شاید بیست بار منو کردن البته ناهار بهم دادن دو بار هم ناصر منو برد حموم که منو بشوره ولی دوست داشت تو حموم منو بکنه که راستش خیلی بهم حال داد و احساس کردم دارم عاشق ناصر میشم. بعد حموم هم همشون تک تک منو میگاییدن و آبشونو میریختن روم و دفعه ی آخر هم همشون آبشونو ریختن تو کونم.
کارشون که باهام تموم شد کیسه را کشیدن سرم همانجا که سوارم کرده بودن من پیاده کردن .ازون ببعد من کونی شدم و هرکار میکنم ترک کنم نمیشه…
نوشته: بابلی کونبلبلی

اخ دلم خواست همیشه دوست داشتم بیار امتحان کنم
کیر واقعی رو
دنبال ی جون تمیز و باحال و سویر میگردم تا بیست ساله،خودم سی.سوبر سوبر
غرب تهران
بیا اوکی شیم