ماجرای من و دختردایی

تاریک | روشن

سلام من رضا هستم و 24 سالمه
این خاطره برمیگرده به 5 سال پیش زمانی که من 19 سالم بود.من خیلی آدم سربه رزیری بودم و اصلا اهل دختر بازی کس و کون نبودم
یه دختر دایی داشتم که اونموقع 16 سالش بود..این از بچهگیش عاشقم بود یعنی خیلی منو دوست داشت..ولی من از حس اون خبری نداشتم و هیچ وقت تو فکرش نبودم..تا اینکه من پیش دانشگاهیمو تموم کردمو کنکورو دادمو خودم رو برای دانشگاه آماده میکردم.
وسطای تابستون بود (مرداد)دیدم موبایلم داره ویبره میره ورداشتم.
 
سلام خوبی؟؟
من:مرسی شما؟؟؟
من نوشینم ببخشید که اس دادم ….ازت یه سوال داشتم
من:سلام مرسی شما خوبی؟؟بپرس
امسال من میرم سوم دبیرستان ….شنیدم تو خیلی درس میخونی میخواستم چندتا کتاب بهم معرفی کنی
خلاصه به همین منوال داشت جریان ما پیش میرفت و اونم به بهونه کتاب بهم اس میداد تا یه هفته
بعدر یه هفته شروع کرد دردو دل کردن که من خیلی تنهام…احتیاج دارم با یه پسر حرف بزنمو کی از تو بهتر..
منم که تاحالا با دختری همکلوم نشده بودم بهش گفتم عیبی نداره منم خواهر ندارم..میتونی رو من حساب کنی
لازمه بگم اونا تو اردبیل بودن و تابستونا یه خونه تو تهران داشتن که میومدن اینجا
یه ماه همینجوری گذشت و بهم گفت: رضا من و بابایینا فردا داریم میریم ارم توهم بیا ببینمت دوست دارم ببینمت(خانواذه مذهبی بودن)
منم قبول کردمو فرداش رفتم ارم تا اینکه نوشین رو دیدم
باهم حرف زدیمو گفتیم و آخر شب شدو من رفتم خونه…ساعتای 1 شب بود که بهم اس داد:
رضا خیلی دوست دارم.
من این اس رو که دیدم پشمام فر خورد….از یه طرف اولین دختری بود که این جمله رو بهم میگفت از یه طرف اصلا نمیتونستم فک کنم که اون منو دوس داشته باشه
….اول جواب ندادم ولی بعد از 2 3 ساعت یه حسی ته دلمو گرفت و منم نوشتم دوست دارم و شروع کردیم به حرف زدن….
 
من دانشگاه اردبیل قبول شده بودم و مهر شدو من رفتم داشنگاه
این قضیه نوشین خیلی جدی شده بود در حدی که مامانش گیر داد که بیاین خاستگاری
و مامان من کش میداد این قضیه رو چون میدونست که این وصلت تو این سن و این شرایط درست نیست
منو نوشین الا 6 ماه میشد که باهم بودیمو تو بهمن بود که من برای تعطیلات بین ترم اومده بودم تهران.
یه شب کهداشتیم اس میدادیم بهم حرف رفت رو پرده و اینا به من گفت رضا اگه بفمی من پرده ندارم چی؟؟؟
گفتم یعنی چی؟
گفت آخه از هر 100 تا دختر یکی پرده نداره
منم که ساده بودم گفتم خب حتما تو جز این یه نفرایی و عیبی نداره
اس ام اس بازیمون ادامه پیدا کرد که گفت میرم حموم گفتم باشه
از حموم که اومد اس داد
سلام
من:سلام عزیزم خوبی
مرسی عشقم نمیگی عافیت باشه
او…راستی عافیت باشه خوب بود خوش گذشت
آره جات خالی دو داشتم پیشم باشی
الان حوله دورته؟؟
آره عزیزم اگه ایجا بودی چیکار میکردی؟؟
اگه اونجا بودم…ا…..حولتو در میاوردم بغلت میکردم
بعدش چی؟؟
بعدش میبوسیدمت
بعدش؟
بعدش باهم میرفتیم رو تخت و منم لبلسامو در میاوردم و میخوابیدیم آخه خیلی خواب بعد حموم میچسبه!!
آره خواب میچسبه ول من دوس داشتم باهم بازی کنیم!!
یعنی چی؟؟
یعنی اینکه لبامو ببوسی و بعدششم ….
 
من که خیلی شوکه شده بودم بازم سکوت کردک ولی خیلی حشری کننده بود حرفش!!!!!
من شروع کردم ادامه دادنو باهم تجسم کردیم….
فردا شبش تلفنی باهم حرف زدیم
رضا؟؟؟
جانم؟؟
رضا دوس داشتم الان پیشم باشی
مث دیشب؟؟
آره
من دوباره حشری شده بودم گفتم اگه اونجا بودم میخوردمت
چجوری؟؟؟
اول میخوابیدیم رو تخت بعد م.هاتو ناز میکردم …لبم. میذاشتم رو لبت و آروم آروم میخوردم…لباساتو در میاوردم!
یه لحظه ساکت شدم دیدم داره نفس نفس میزنه ادامه دادم
بعد لباسای خودمو ازت میخواستم در بیاری !!
خوب بقیش دیگه چی؟؟
آروم میکردم تو اونجات!
آآآآآه رضا دارم حشری میشم
الان دستت کجاته؟؟
اون پایین
همونجا که داغه؟؟؟
آره الان دارم باهاش بازی میکنم…تو دستت کجاته!!!
منم همونجا که الان باید لای پاهات باشه
رضا بیا اردبیل منو بکن…دیگه طاقت ندارم
میای؟؟؟
آره عزیزم چرا که نه…تو مال خودمی
آآآآة آآآآة…….بعد از 2 دقیقه به دفه گفت ارضا شدم…
 
 
بعد از اون شب قرار سکسس گذاشتیم….ترم بعر شروع شده بودو من رفتم اردبیل…خونه تکی گرفته بودمو مال خودم بود
ولی اون موقعیتشو نداشت که بیاد بیرون چون ماماش خیلی کنترلش میکرد..
یه روز که داییم و زنداییم رفته بودن بیرون بهم زنگ زد.
رضا مامانینا نیستن بیا خونه دلم واست تنگ شده
منم که 2هزاریم افتاده بود خودمو ترو تمیز کردمو رفتم خونشون…ولی خواهرش خونه بودو تو اتاق خواب بود….
بعد زا اینکه وارد خونشون شدم نوشین دستمو گرفت و آهسته گفت بریم تو اتاق
ولی خواهرت چی؟؟؟اگه بفهمه من اینجام!!!
نترس اون پریوده امروز قرص خورده..بمب هم بیدارش نمیکنه.
رفتیم تو اتاق رو تخت نشستیم!
خیلی حشری شده بودیم جفتمون…..با یه لبخنده کوچیکو شیطنت آمیز نگام میکرد…..طاقت نیاوردمو لبمو چسبوندم به لبش شروع کردم به خوردن اون دستشو حاقه کرد دور گردنمو همراهی میکرد…کیرم راست شده بود….خوابوندمش رو تخت…آهش درومده بود…خیلی حشری بود…خیلی زیاد
به تاپ تنش بود و یه شلوارک…پاهاشو تیغ انداخته بود و خیلی صاف شده بود….لبای قلوه ای و صورتیی داشت..هیکلشم 20 بود..
 
خوابونمش رو تخت و همینجوری که لبای همو میخوردیم لباسشو از تنش دراوردم آروم آروم….از شدت حشر قرمز شده بود……یه سوتین سفید پوشیده بود…..از نافش شروع کردم به خوردن و با یه دست سینه هاشو از رو سوتینش میمالوندم….سینه ی خوبی داشت…..اونم که خیلی حشری شده بود با یه دسن سرم. گرفته بودو با اون دستش محکم تختو گرفته بود ازم خواست سوتینشو درارم….من معطل تنکردم……دوباره رفتم بالا شروع کردم سینه هاشو از رو سوتین خوردن با دندونم سوتینشو از سینه هاش پایین اوردم…با دستام بند سوتینشو باز کردم……شروع کردم به خورن نوک سینه هاش…چه مزه ای بود…چه حالی داتم اون لحظه بدنش داغ شده بود و سرمو محکم چسبونده بود رو سینه هاش ……شلوارکشو کشیدم چایینو از پاش دراورم…عجب پاهایی داشت..از سفیدی برث میزد اونم لباسای منو با سرعت دراوردو شلوارمو از پام دراود…..اینبار اون منو رو تخت انداخت……رفت رو شرتم دستشو برد تو شرتم با یه دست کیرمو گرفت و با اون دستش شرتو ز پام شید بیرو….اومد بالا کانل روم بود منم با پام شرتشو دراوردم…..بعد از کلی لب باز دوباره رفت پایینو با دستش با کیرم بازی میکرد…یهو انداخت تو دهنش اولش جوری مخورد انگار داره بستنی میخوره……سرشو بالا پایین میکردو صدای نفس نفس زدنشم میومد….بعدز 2 دقیقه سرشو اوردم بالا و اینبار من رفتم پایین…شرع کردم کسشو خوردن پشماشو کامل زده بود سفیده سفید بود…چوچولشو گاز میگرفتمو میمکیدم اونم صذاش رفته بود رو هوا خیس خی شده ب.د دوباره رفتم بالا شروع کردم سینه هاشو خوردن….با دای آروم بهم گفت رضا بکن توش…آآآآه بکن توش
 
گفتم ولی پرده!!!!
گفت بکن فقط بکن
من همینجوری که سینههاشو میخوردم آروم کیرمو گذاشتم لبه ی کسش
چه قدر داغ بود….لیزو نرم و داغ
آروم آروم میرمو کردم تو کسش از پرده خبری نبود…..با دستاش کمرمو گرفته بودو چنگ مینداخت منم وحشی شده بودمو آروم آروم سرعت تلمبه زدنو زیاد کردم…….یهو دید چشاشو بست دهنشو گرفتو شرع کرد به لرزیدن..آرم دم گوشش گفتم چی شد
رضا شدم….بکن بازم…بکن تا آبت بیاد
منم که قرص خورده بودمو حالا حالاها باید میزدم توش
بع از 15 دقیقه تلمبه زدن نزدیک ارضا شدنم بود کیرمو کشیدم بیرون..در گوشم گفت خلی کن رو شیکمم……با دستش کیرمو گرفتو بالا پایین کرد….بعد از 2.3 بار آبم کامل خالی شد رو شیکمش ……قرم شده بود….اومد در گوشمو گفت خیلی دوست دارم بازم بیا ……دستملا اوردمو پاکش کردمو نیم ساعت تو بغلمم خوابید….
بعد از اون 3.4 بار شد که من رفتم خونشونو کردمش…
بعد از 1 سال به دلیل مخالفت مامانش
مجبور شد با پسر عمه مامانش عقد کنه..
الانم طلاق گرفتن
 
 
خیلی دوسش داشتم چون اولین دختر تو زندگیم بود ولی الان که دیگه هیچ حسی بهش ندارم گفتم داستانو واستون بذارم
بعد از اون 17-18 تا دوس دختر عوض کردم
امیدوارم خوشتون اومده باشه
نوشته: xhaji

1 دیدگاه دربارهٔ «ماجرای من و دختردایی»

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

5 × 1 =