طعم خواستن و نرسیدن

تاریک | روشن

دامنِ پیرهنِ یشمی رنگمو بین انگشتای ظریفم گرفتم و بدون توجه به سوالای اطرافیانم سریع خودمو به طبقه بالا رسوندم….
بعد از ورود به اتاق درو قفل کردم… کفشامو در آوردم و روی تخت نشستم…
چقدر دلم میخواست دراز بکشم ولی ترس چروک شدن لباسم منو از این لذت محروم میکرد….
صدای موزیک سرسام آور حتی یک لحظه هم قطع نمیشد.
بغض داشت خفم میکرد…

 

دستمو روی گلوم گذاشتم و سرمو بالا گرفتم تا از ریزش اشکام جلوگیری کنم… نفسمو سخت و سنگین و بیرون دادم و تا حدودی موفق شدم ریختن اشکام و کنترل کنم.
باید میرفتم بیرون… مثلا عروسی داداشم بود…داداش میلاد…. ولی با کدوم توان و انرژی باید میرفتم؟؟
پنجره رو باز کردم سوز سرد زمستونی صورتمو شلاق میزد ولی چاره ای نداشتم، باید از التهابم کم میشد و آروم میگرفتم.
کشوی میز آرایشمو باز کردم. دست بردم تا پاکت سیگارمو بردارم، اما با یادآوری اینکه ممکنه بوی دهنم بقیه رو متوجه کنه که سیگار میکشم با حرص کشو رو بستم….
رژمو تجدید کردم و با پوشیدن کفشام راهی سالن پایین شدم.
از سر شب هزار بار بخودم فحش داده بودم که چرا با انتخاب این لباس انقد خودمو تو چشم گذاشتم.
پیرهن بلندی که در عین ساده بودن خیلی شیک بود و به توصیه مامانم همرنگ چشمای خودم انتخابش کرده بودم تا جلوه صورتمو بیشتر کنه.

لَختی و نرمی بیش از حد پارچه باعث میشد برجستگی های بدنم حسابی دلبری کنن و چشمای هیز هر مردی و به طرف خودشون بکشونن…..
با سرعت به طرف نوشیدنی ها رفتم و ی لیوان آب پرتقال برداشتم، دو قلپ ازش خوردم ک سنگینی نگاهی ناخوآگاه چشمامو چرخوند…
حدسم درست بود….
دوست میلاد بود… دوست که نه همکار…
نگاهش همیشه سنگین بود واسه همین حدس زده بودم خودشه.
مشروب به دست روی مبل نشسته بود و با چشمای وحشیش براندازم میکرد…
چشمامو ازش گرفتم، ی جرعه دیگه از لیوانم نوشیدم که متوجه شدم داره به طرفم میاد…
آب پرتقالمو روی میز گذاشتم؛ سرسنگین و با لبخندی تصنعی باهاش احوال پرسی کردم…
برای اینکه زمان بیشتری واسه دید زدنم داشته باشه سوالای چرت و پرت میپرسید و منم با لبخندی مزخرف جوابای چرت تری بهش میدادم…
نگاهش مدام بین خط سینه های بلوریم و لبم در رفت و آمد بود… لیوان آب پرتقالمو برداشت؛ خواستم بگم دهنیه ولی با حرکتش حرف تو دهنم خشک شد…
زبونشو روی لبه ی لیوان، درست همونجایی که ی یکم رژی شده بود کشید و بعد با ولع تا اخر سر کشید.
داغ کردم…

 

موندنو جایز ندوستم. با ی ببخشیدِ آروم سریع ازش دور شدم…
اکسیژن هوا عجیب کم شده بود…
خواستم برم سمت دخترای فامیل، اما چشم دیدن همو نداشتیم پس ی گوشه وایستادم و مشغول تماشای دلبری های مهسا برای میلاد شدم.
چقدر غریبه بودم…..
حتی تو عروسیه دورترین فامیلا جوری قر و قمزه میریختم که همه انگشت به دهن بمونن ولی الان حتی بشکن ساده هم نمیزدم.
اگه اصرار مادرم نبود قطعا لباس مشکی و ترجیح میدادم… نه به خاطر اینکه تضادش با پوست سفیدم دلربا ترم میکرد…نه… بخاطر اینکه عزادار بودم… چون کسی که فکر میکردم دنیای منه داداشمو به من ترجیح داده بود…
چقدر تو لباس سفید خواستنی شده بود…
کاش اینم ی مهمونی ساده بود که آخر شبش میتونستیم تو بغل هم وول بخوریم و مشغول بوئیدن و مکیدن همدیگه بشیم…
کاش الان میومد دستمو میگرفت منو میبرد بالا تا عین ی پیشی ملوس بهش بچسبم و لیسش بزنم….
میدونستم مثل من دختر باز نیست اما با لجبازی میخواستم به خودم تلقین کنم که میتونم میلشو عوض کنم…
بارها از رفتار و حرکات بی نقص میلاد برام گفته بود و منم باخنده های الکی و شوخی هایی مثل”هویی خانوم هیز بازی موقوف خولدی داداچمو”و ی بوسه رو لباش سرو ته داستان و هم میاوردم…
ولی الان دیگه نمیدونستم چطور باید سر و ته داستان و هم بیارم…
تو دلم به افکار مسخرم پوزخندی زدم و ادامه ی فکر کردن و به زمان دیگه ای موکول کردم…
با دلبری سراغ داداشم رفتم تا ی خواهر نمونه باشم براش، سنگینی نگاه مهسا رو حس میکردم، ولی ندیده گرفتمش… همه چیو برای چند ساعت فراموش کردم…
رقصیدم…
خندیدم…

 

لوندی کردم و بعد از رفتنشون تا سپیده دم اشک ریختم و از خستگی بیهوش شدم…
تا چند روز وضعیت من چندان تعریفی نبود یا توی اتاقم اشک میریختم و به حماقت خودم لعنت میفرستادم. یا میرفتم بیرون و تا ی پاکت سیگارو خالی نمیکردم بر نمیگشتم خونه…
همه ی اطرافیانم حالِ بدم و به حساب وابستگیم به میلاد گذاشته بودن؛ اما فقط خودم میدونستم که چ مرگمه…
دوست داشتن مهسا تموم دلیل ناراحتیم نبود….
من از احمق فرض شدنم ناراحت بودم…یا بهتره بگم از اینکه واقعا احمق شده بودم ناراحت بودم…
به مامانم سپرده بودم اگه میلاد تماس گرفت نگرانش نکنه و بگه خوبم. یکبار هم که با اصرار خودِ میلاد مجبور شدم باهاش حرف بزنم متوجه شد گریه کردم… منم دلتنگی و دوری ازش و بهانه کردم که با قربون صدقه و ناز کشیدن سعی کرد آرومم کنه…
خودش متوجه شد حالم زیاد مساعد نیست و فقط به” مهسا سلام میرسونه” اکتفا کرد. از اینکه گوشی و به مهسا نداده بود خوشحال شدم و ته دلم کلی ممنونش شدم….

بلاخره یک شب بعد از دوساعت ولگردی توی بام تهران و تخلیه ی عقده های چند ماهه اخیر، وقتی انقد جیغ زدم که طعم خون و تو دهنم حس کردم، روی نیمکت نشستم و پاهامو رو هم انداختم…
ی سیگار روشن کردم و به فکر فرو رفتم… بی توجه به پسرایی که گه گاهی تیکه بارم میکردن تو ذهنم برای آیندم برنامه ریزی کردم و تصمیم های جدیدی برای ادامه زندگیم گرفتم… بهرحال باید مهسا رو به عنوان زن داداشم میپذیرفتم و این حقیقت تلخ قابل تغییر نبود….
بعد از اون شب یک صفحه ی دیگه از زندگی من ورق خورد…
مهسا اوایل آشنائیمون با پسری به اسم آرش دوست بود، ولی دوستیشون زیاد با دوام نبود و آرش به خاطر دوستای جور واجور مهسا ولش کرد.
اون موقع ها منو مهسا زیاد صمیمی نبودیم ولی بعدها دستگیرم شد که خانوم سال ها شیفته آرش بود و بهش پیله کرده بوده…. وقتی هم اون پا داده علارغم علاقه زیادش به آرش دوباره برگشته سراغ شیطنتای خودش و همینم باعث شد دوستیشون تموم بشه.

 

خوب یادمه که حال و روز مهسا مثل حال و روزه الانه من شده بود. از هر ترفندی برای برگشت آرش استفاده کرده بود، اما آرش که از همون اولم زیاد دلش با این رابطه نبوده و صرفا بخاطر اصرارهای مهسا راضی به دوستی شده بود دیگه قبول نکرد رابطشونو ادامه بده.
مهسا که حسابی غرورش از طرف جنس مخالفش لگدمال شده بود به من پناه آورده بود و با فهمیدن امیال من و همجنس باز بودنم رابطمون جدی شد.
تا چند ماه از همه فاصله گرفته بودیم و فقط خودمون بودیم و لذت هامون…
کلی برنامه ریخته بودم…
وضع مالیمون میشه گفت خوبه… تصمیم داشتم از ایران بریم و باهم ازدواج کنیم. اما بعد ی مدت متوجه شدم پریسا خیلی مشوق برنامه های من نیست…
اون در حدی منو دوست نداشت که بخواد بخاطر من ریسک کنه؛ نقد و ول نمیکرد نسیه رو بچسبه.
تنها دلیل ارتباطش با من این بود که بتونه آرش و فراموش کنه و با جذب من به طرف خودش به این باور برسه که هنوزم قدرت داره و میتونه هر چیزی و که میخواد بدست بیاره… و بلاخره هم موفق شد زهر خودشو بریزه…
توی رفت آمدایی که خونه ما داشت میلاد و شیفته خودش کرد و با وجود مخالفتای مامانم تونست عروس خانوادمون بشه.
بارها به رابطشون مشکوک شده بودم اما با چرب زبونی بهم یاد آوری میکرد که منو میخواد نه هیچکس دیگه… منم خامش میشدم و باور میکردم.

 

مهسا میخواست بهم طعم اینو بچشونه که چه دردی داره وقتی همیشه پیش منه، ولی مال من نیست…
منم تصمیم گرفتم مقابله به مثل کنم؛ با خودم قرار گذاشتم که آرشو بیارم جلو چشمش ولی آرشی که ماله من باشه….
نوبت مهسا بود که طعم خواستن و نرسیدن و بچشه….

1 دیدگاه دربارهٔ «طعم خواستن و نرسیدن»

  1. سلام داستان جالبی بودودلتنگ حستودرک میکنم چون منم لزهستم وعاشق لزاونایی که شبیه منوتوهستن میفهمن ومیدونن چی کشیدی مثل من….امیدوارم این نوشتن پلی باشه واسه ارتباط منوتو….

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

11 + نه =