شب به یاد ماندنی

تاریک | روشن

وای چه بارونی میاد چه بادی میاد ؛نادر من خیلی سردمه میشه اون پتو رو از اتاق واسم بیاری نادر:باشه عزیزم الان واست میارم …؛بگیر گلم؛ مهتاب:ممنون نادر جون آخیش گرمم شد…اون دو تا کنار شومینه نشته بودن مهتاب رو صندلی و نادر هم رو مبل دراز کشیده بود…
مهتاب:شهاااابببببب
نادر:جونم خانومی
مهتاب:نادر یادته دو سال قبل عروسیمون رو!!؟واییییی چه روز خوبی بود خیلی خوش گزشت
 
نادر:وای!! آره عزیزم یادمه ؛تو یادته عمو پرویز رو که چقدر میخورد اونشب نزدیک بود بترکه …بعد باهم دیگه خندیدن نادر گفت من میرم یه چیزی بیارم بخوریم؛بعدش رفت یخچال یکم میوه آورد مهتاب گفت بده من پوس کنم نادر:باشه خانومی فقط برای من سیب بیشتر پوست کن؛مهتاب در حالی که داشت سیب پوست میکند به نادر گفت:نادرم ؟
نادر:جانم؟
مهتاب:من خیلی خوش حالم که تو رو دارم
نادر:یه نیش خنده ای زد بعد مهتاب از جاش پاشد رفت پیش نادر رو مبل با پشت چاقو یه ذربه آروم به شکمش زد و با خنده گفت آهای چرا میخندی میزنمتااا نادر هم یه نگاه به مهتاب کرد و با خنده گفت آخه یادمه این حرفو یه بار دیگه هم زده بودی
مهتاب:واقعا!!کی گفتم!!!؟
نادر:یادت نیست اونشب …شب عروسی….آخر شب من و تو رو مبل بغل هم دیگه بودیم بعد تو بهم اینو گفتی؟
مهتاب:یکم میخنده و میگه دیوونه!!آره یادمه …اتفاقا خوب یادمه چطور پدرمو اونشب درآوردی!!
نادر:درحالی ک همچنان داشت میخندید گفت آره دیگه از بس تو جیگری…مهتاب: دیوونه!!…نادرم؟
نادر؛جوونم ؟
 
مهتاب:تو تا حالا به غیر از من کس دیگه ای رو دوست داشتی؟
نادر:معلومه که نه من فقط گل خودم رو دوست دارم (من:تو دل خودم میگم آره جون عمت)
بعدش نادر مهتاب رو بغل میکنه یکم در گوشش قربون صدقش میره بعد از هم لب میگیرن وای چقدر خوب لب بازی میکردن …اون دوتا دیگه داشتن از شهوت میمردن اینو از چشاشون میتونستم ببینم..
مهتاب:نادر جونم؟
نادر:جانم؟
مهتاب در حالی ک داشت نفس نفس میزد به نادر گفت نادر عاشقتم دیوونتم نادر دوست دارم ؛بعدش نادرو هول داد و باهم روی مبل دراز کشیدن طوری که مهتاب روی نادر افتاده بود و تو اون حالت نادر دستاشو از پشت رو کمر مهتاب حلقه کرده بود و لباشو میخورد
نادر:عزیزم میشه بقیش رو بزاریم واسه بعد؟ میترسم ک مهران بیدار بشه
مهتاب:نه نادر من میخوام الان باتو باشم میخوام وجودتو حس کنم خیلی صداش نازک شوده بود نفس نفس میزد و این حرفا رو میگفت :نادر میشه لباسمو دربیاری؟
 
نادر ک دیگه تسلیم شده بود با یه حرکت پیراهن مهتاب رو از تنش در آورد (وای چه بدن سفیدی داشت تا به حال ندیده بودمش..) نادر شروع کرد به خوردن سینه های مهتاب دیگه کم کم داشت صدای مهتاب بالا میرفت هی آه آه میکرد و نادر هم دیگه تو فاز حال کردن بود و اصلا متوجه من نبود!!!
نادر پاشد مهتاب رو بغل کرد یه بوس رو لباش کرد بعد رفت پایین مبل به مهتاب گفت دراز بکشم شلوارتو درآرم
مهتاب:ای جونووونم…آخیششششش…نادرم برام بخورش….نادر هم ک شلوار مهتاب رو در آورده بود اون شرت قرمزش هم از پاش درآورد (وای من داشتم دیوانه میشدم دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم عجب بدن سفیدی…عجب هیکلی..یه زن27ساله عجب هیکلی داره هی داشتم اینا رو تو ذهنم میگفتم.ک صحنهه از دستم در رفت دوباره… حواسم رفت بهشون دیدم ک ای وای نادر کیرشو در آورده وای چقدر کلفت بود)
مهتاب:عزیزمممم بده بخورمش ای جوووونم …
نادر کیرشو کرد تو دهن مهتاب و با تمام وجود فشار میداد مهتاب هم حشری تر میشد و صدای داد و فریادش بالاتر میرفت همون طور ک داشت ساک میزد با دست کس سفیدش رو میمالید نادر مهتاب رو بلند کرد و گفت ک پاهاش رو باز کنه
نسنرن هم تا میتونست پاهاش رو بازکرد و نادر هم با دستاش کسه مهتاب رو میمالید ..آروم آروم کیرشو به کسه مهتاب نزدیک کرد با یه فشار تمام حجم کیرشو کرد داخل…مهتاب چنان دادی کشید ک من یکی حس کردم پرده گوشم پاره شد چه برسه به نادر …نادر جلوی دهن مهتاب رو گرفت گفت آروم مهران بیدار میشه ها(چه عجب بالاخره منو یادشون افتاد)
مهتاب گفت پس آروم تر دیگه نادر
 
نادر:باشه عزیزم…بعد اما زیاد توجه نکرد و همینطور با فشار میکرد تو انقدر ادامه داد ک برای مهتاب هم عادی شده بود صدای هردوتاشون بالا رفته بود
مهتاب: نادرم میخوامتتت عشقم
نادر هم همینطور قربونش میرفت (من دیگه تو این دنیا نبودم دیگه نفهمیدم چیشد )نادر تو همون حالت ک داشت مهتابو میکردش یهو کیرشو درآورد کرد تو دهن مهتاب تمام آبشو ریخت تو حلقش
مهتاب:آخیشششششش بازم مث همیشه داغه مرسی نادرم
نادر هم گفت فدات شم نفسم ممنونم ازت بعد کنار هم خوابیدن (من ک دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم سریع رفتم تو اناق و یه کف دست رفتم اخیششش راحت شدما….
راستی تا یادم نرفته بگم که من اونشب مامانم اینا رفته بودن عروسی یکی از دوستای بابام شهرستانو من چون درس داشتم موندم خونه و به خواطر اینکه خونه دخترعموم اینا نزدیک خونمون بود شام رفتم پیش اونا وبا اصرار فراوان دخترعموم و شوهرش شب رو اونجا موندم…و این خاطره ک گفتم اونشب برام اتفاق افتاد….
مهران.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

16 − چهار =