ريحانه و لای پا

قرار بود به عيادت دختر عمم بريم كه كمرشو عمل كرده بود . منو دو تا از خواهرامو و مامانمو دختر خالم قرار شد كه بعد از ظهر بريم خونه دختر عمم . دختر عمم ي پسر داشت به نام مهران كه با زنش مشكل داشت و تو قهر به سر مي بردن . مهران […]

ريحانه و لای پا بیشتر بخوانید »

ریحانه و زیبا

من ي دختر خواهر به نام زيبا دارم كه دو سالي از من بزرگتره . من و زيبا هر وقت با هم بوديم زيبا به من ور مي رفت يعني عادتش بود ور رفتن . ي روز كه داشت به من ور ميرفت و حرف مي زديم دسشو كرد تو بلوز من و كمرمو مي

ریحانه و زیبا بیشتر بخوانید »

سودابه

من و زنم ده سال پیش ازدواج کردیم یک خواهر زن دارم که اسمش سودابس. سه سال بعد از ما عروسی کرد. زمان مجردیش خیلی می امد خونه ما من هم کم کم دیدم چیز بدکی نیست دوستیمو باهاش بیشتر کردم یه روز که خونه ما بود میبردمش خونه داداشش دوتایی صندلی جلو تاکسی نشستیم

سودابه بیشتر بخوانید »

مراسم ختم مادربزرگ و کون دختر خاله

من امیر هستم و 25 سالمه و تا حالا رابطه‌های سکسی نسبتا زیادی داشتم. با هم‌کلاسی‌های دانشگاه، یکی از همسایه‌ها و چندتا از فامیل‌ها ولی این یکی با بقیه فرق داره و خودم خیلی دوستش دارم و امیدوارم که شما هم لذت ببرید.همه فامیل به چشم یه پسر پاک و دوست داشتنی بهم نگاه می‌کنن

مراسم ختم مادربزرگ و کون دختر خاله بیشتر بخوانید »

خواهر مدیرعامل

.من عليرضا هستم 22 سالمه .مي خوام خاطره ي سکسم رو با خواهر مدير شرکتمون براتون تعريف کنم.من توي يک شرکت تبليغاتي کار مي کنم.که مديرش يه خانومه بچه مايه دار خيلي خوشکل بود.خيلي خوشکل و بدن .به قول بچه ها حسابي کس و کون درست بود.از اونجا که خيلي بچه تيزي بودم با زرنگي

خواهر مدیرعامل بیشتر بخوانید »

حال

سلام من حميد هستم 20 ساله مي خواهم يك داستاني رو براتون بگم كه كاملاً حقيقي هستش.داستان از اون جايي شروع كه مادرم رو بردم سر كارش ( مادرم دبير رياضي پيش دانشگاهي است ) مادرم اخلاقي داشت كه كسي اگه 9.99 هم مي گرفت 10 نميداد و يك سوالات سختي هم ميداد كه تقريبا

حال بیشتر بخوانید »

همخونه منا

من منا هستم و 22 سال دارم. دانشجوی رشته مهندسی شیمی تو یکی از دانشگاههای سراسری تهران هستم. 19 سالم بود كه براي ثبت نام با پدرم اومدم تهران‌. اون روز همه چيز خوب و عالي پيشرفت و حتي اون روز تونستم خوابگاه هم بگيرم. خوابگاه من روبروي دانشگاه بود و از لحاظ تميزي خيلي

همخونه منا بیشتر بخوانید »

فريبا

من فريبا 18 ساله از اصفهان هستمپارسال بود هوا خيلي سرد بود همينحوري تويه خيابون راه ميرفتم كه رسيدم به در خونهآه تازه يادم اومد كه فردا امتحان شيمي داريمخيلي حالم گرفته شد در رو باز كردم رفتم تو ديدم مادرم پايه تلفن منم رفتم كه دوش بگيرمحموم كه كردم اومدم كه تلفن كنم واسه

فريبا بیشتر بخوانید »

سينه بند

نمي داند سينه بند ببندد يا نه . شلوار جين به پا همانطور جلوي آينة نيم قد ايستاده و به خودش نگاه مي کند . طوري ايستاده که فقط نيمي از سينه هاي کوچکش پيداست . آرام کمرش را صاف مي کند ، کمي ، و نوکِ صورتي رنگ پستان هايش پيدا مي شوند .

سينه بند بیشتر بخوانید »

برکت

حالا که فکرشو میکنم انگار همین دیروز بود.ساعت 10 صبح بود و من با موتورسیکلت داشتم می رفتم بازار دنبال کاری، سر ترکمنستان داشتم می پیچیدم که نفهمیدم چی شد فقط از رو موتور پرت شدم زمین و چند تا غلت تا ولو بشم و صدای چند تا ترمز؛ شانس آوردم کاسکت سرم بود اما

برکت بیشتر بخوانید »

پیمایش به بالا