چشمان جادویی
هوا ابری،اما بارانی در کار نبود.شب قبل،آسمون به اندازه کافی، گریه های پاییزیش رو،ریخته بود. باد نچندان سردی،موهای خرمایی هستی رو تو صورتش ریخت. برای چند لحظه زیباییش چند برابر شد،اما فقط چند لحظه،چون با دستای ظریفش،موهاشو کامل داخل مقنعه سرمه ای رنگش،قایم کرد. با ذوق و خوشحالی که تو چهرش بود،آروم آروم پیاده رو،رو […]
