یه جندگی هم برا داداشامون نشه؟

از مدرسه زودتر تعطیل شده بودم. معمولا این موقع روز فقط احسان داداشم خونه بود. شش سال از من بزرگتر بود و همین اختلاف سنی باعث شده بود همو دوست داشته باشیم اما اون روز همه چیز به طرز عجیبی تغییر کرد درو باز کردم….     میدونستم احسان خونست واسه همین بی تفاوت اومد […]

یه جندگی هم برا داداشامون نشه؟ بیشتر بخوانید »

همه چیز از زمانی شروع شد که

همه چیز از زمانی شروع شد که رضا اومد تهران. رضا خواهر زاده ی منه 19 سالشه و دانشگاه تهران قبول شده تنها پسر خواهر بزرگم که ساکن اصفهانه     ما یه خانواده کاملا معمولی هستیم دو تا خواهر و یه برادرکه برادرم سالهاست بیرون از ایرانه خواهر بزرگم کارمند یکی از شرکت های

همه چیز از زمانی شروع شد که بیشتر بخوانید »

یکاریت میکنم خودت بگی منو بکن

15 سالم بود و از خانواده مذهبی بودم با اینکه سنم هنوز کم بود ولی چادر از سرم نمیفتاد البته از بچگی چادری بودم با دوستم پریسا امسال آشنا شدم همه از خودشو داداشش تعریف میدادن چند نفری توی کلاس عاشق داداش پریسا بودن و منم طبیعتا دلم میخواست ببینمش پریسا عاشق داداشش بود همیشه

یکاریت میکنم خودت بگی منو بکن بیشتر بخوانید »

من و پریسا رفتیم اون پشت مشتا

تلمبه هام هر لحظه سریع تر میشد. صدای ناله های اون کل فضا رو پر کرده بود. هر از چند گاهی صورتشو میبوسیدم و دوباره ادامه میدادم. جلوی دهنشو گرفته بودم تا کسی متوجه ما نشه. هر دو با استرس لذت میبردیم. هر لحظه ممکن بود یکی سر برسه ولی شهوت تو وجود جفتمون حاکم

من و پریسا رفتیم اون پشت مشتا بیشتر بخوانید »

آره عزيزم تو دوتا شوهر داری

سلام دوستان اسم من محمده و اسم زنم هدا ست، من ٣٠ سالمه و هدا ٢٦ سالشه يه پسر داريم كه حدود يك سالشه. من ٥ سال پيش با هدا ازدواج كردم و هدا اول دختر چادري بود و بعدش فهميدم بخاطر خانوادش مجبور شد چادري باشه و منم بهش سخت نگرفتم و گذاشتم با

آره عزيزم تو دوتا شوهر داری بیشتر بخوانید »

مامان جندم ثریا

سلام اسم من پیامه ۲۵ سالمه و اهل مشهدم این خاطره که هنوز کم و بیش درگیرشم برمیگرده به وقتی که ۱۹ سالم بود و سال آخر دبیرستان بودم . یه دوستی داشتم به اسم امید که بدجوری درگیر سایت و داستان های بیغیرتی و محارمش بود و رفته رفته خودش به این فتیش  اعتیاد

مامان جندم ثریا بیشتر بخوانید »

والدین بایسکشوال

سلام اسم من راحله هستش الان 37 سال سن دارم متاهلم و روانپزشک هستم…   این داستان مربوط به 27 سال پیش یعنی وقتی 10 سالم بود هستش. خب من در یک خانواده خیلی مدرن و امروزی زندگی میکردم از وقتی یادمه مامانم حجاب نداشت و تو خونه ما مشروب بود یا اکثر دورهمی ها

والدین بایسکشوال بیشتر بخوانید »

بی‌ناموسیت مبارک کونی

از زور خشم نفس نفس میزدم و نمیخواستم بپذیرم که مهدی لاشی داره به خواستش میرسه جلوی چشمام داشت زنم گاییده میشد و من با دستای بسته شاهدش بودم… مهدی به پیشنهاد خودش کلید باغش رو داد که با زنم برم خلوت کنم. فکر کردم با این کار قصد داره کدورتامون رو از بین ببره.

بی‌ناموسیت مبارک کونی بیشتر بخوانید »

داچی و سولاخ کون آجی

خواهرم ۳،۴ سال بود ازدواج کرده بود . من توسط یکی از دوستام جذب یه شرکت هرمی بنام بیز شدم . اولین کسی که توسط من به این سیستم معرفی شد خواهرم بود و بسیار مشتاق به انجام کار شد . هیچی دیگه آبجی اومد توی سیستم و با هم کارو شروع کردیم ، کم

داچی و سولاخ کون آجی بیشتر بخوانید »

زورگیر شدن ته باغ

اهل داستان نویسی نیستم.اینم کوتاهش میکنم. و خاطره دردناکیه برام اما متضادش اینه بعد از سال ها هنوز تحریکم میکنه و یه جورایی دلم میخواد مثل یه دختر خوشگل ولی بی‌ دفاع به زور گاییده بشم .. *** سال ۹۲ ازدواج کردم با پسر داییم.من الان ۴۲ سالمه و بدنم سفید و گوشتیه.تو دوره مجردی

زورگیر شدن ته باغ بیشتر بخوانید »

پیمایش به بالا