کوس دادن به شوهر دومم با رضایت شوهر اولم

مسعود ،یه رفیق صمیمی داره به اسم مجید که سالها قبل از ازدواج ما،با هم دوست بودن.
وقتی من و مسعود ازدواج کردیم،مجید هنوز مجرد بود…

 

اون موقع ها خیلی خونه ما میومد از همون اولش ، متوجه چشم چرانی هاش شده بودم
به بهانه های مختلف باهام لاس میزد و شوخی می کرد
یا مدام توی اینستا و تلگرام،مطلب و خبر و آهنگ می فرستاد که لا به لای اون همه مطلب،بعضی وقت ها ،موزیک ویدئوهای سکسی یا کلیپ های طنز که غیر مستقیم شوخی جنسی داشتن،بود!
با حس زنانه خودم،قشنگ می فهمیدم که داره له له میزنه ولی خب،منم تازه ازدواج کرده بودم و نمیتونستم ریسک کنم می ترسیدم یکم شل کنم جلوش، مسعود ناراحت بشه!
خلاصه گذشت تا اینکه دو سال بعد از ما،مجید هم ازدواج کرد با آوا دختر خاله اش که یه دختر اقتدار گرای از خود راضی بود البته سعی می کرد با دوستای نزدیک خوب باشه! با ما هم تقریبا همینطور بود! خلاصه
ازدواج کردن مجید،باعث نشد چشم چرونی هاش کم بشه بلکه بیشتر هم شد
چون دیگه متاهل شده بود،بیشتر میومدن خونه ما

 

منم تو این مدت دیگه همه اخلاق های مسعود دستم اومده بود و میدونستم که ،دوست داره بی حجاب باشم و باز لباس بپوشم این شرایط،موقعیت را برای مجید مهیا کرده بود که حسابی خوش به حالش باشه البته منم بدم نمیومد
گذشت و تا اینکه؛ یه روز مسعود از سرکار که اومد گفت؛ مجید آخر هفته دعوت کرده خونشون
من اون روز پریود بودم و تموم شدن پریودم،دقیقا میوفتاد آخر هفته! یعنی فردا تموم شدن پریودیم که معمولا سگ حشر میشم

روز موعود رسید و مسعود زودتر از همیشه اومد خونه تا آماده بشیم و بریم خونه مجید

 

مسعود ،وقتی دوش گرفت و اومد بیرون من داشتم جلوی آینه آرایش می کردم اومد جلو زد در کونم و گفت؛ عشقم،خوشگل کن ،میخوام چشم همه را دربیاری. باشه!؟
گفتم؛ چشم آقا، هر چی شما دستور بدی
بعد ،وقتی داشت از اتاق میرفت بیرون،گفت؛ راستی،اون مانتو جدیده که خریدی را بپوش با شلور لی یا ساپورتی چیزی
گفتم؛ میخوای مانتو را با همون تاپ سرمه ای و لگ سفید بپوشم؟
چشماش برق زد و گفت؛ میخوای آوا از خونه بیرونمون کنه؟
بعد خندید و گفت؛ نیکی و پرسش!؟ هرچی سکسی تر،بهتر…

براش بوس فرستادم و گفتم؛ چشم آقایی…

 

 

نیم ساعت بعد آماده شده بودم و رفتم پارکینگ تا سوار ماشین بشم! مسعود تا منو دید،گفت؛ اووووف چه کرده!
نشستم و حرکت کردیم
از همون لحظه‌ای که مسعود بهم گفت «تیپ سکسی بزن،تا چشم همه را دربیاری» می‌دونستم امروز قراره یه چیزی بشه… کُسم از همون موقع خیس شد
من عاشق اینم که مسعود منو تو موقعیتِ «دید زدن» و «دست‌مالی شدن» بذاره، حتی اگه خودش نبینه، فقط حس کنه
یک ساعتی توی راه و ترافیک بودیم،تا اینکه رسیدیم و مجید در پارکینگ را باز کرد رفتیم داخل…

وقتی رسیدیم خونهٔ مجید و آوا، در که باز شد، چشم مجید یه لحظه قفل شد رو پر و پاچه من، لگی که پوشیده بودم، انقدر نازک بود که خط لب‌های کُسم کاملاً معلوم بود، یه کم هم خیس شده بودم!
آوا شصت خبردار شده بود ، چشماش تیز شد، ولی من فقط لبخند زدم و عمداً مانتومو بازتر کردم که چاک سینه‌ ام بیشتر معلوم بشه

 

 

کل مهمونی عمدا لوندی می کردم و جلوی مجید ویراژ میدادم. هر بار که می‌خواستم چیزی از میز بردارم، جلوی مجید خم می‌شدم، کونم می‌اومد تو صورتش
یه بار عمداً لیوان آب ریختم رو زمین، رفتم چهار دست و پا، پاک کنم، کونم درست جلوی چشمش بود، لگ رفته بود لای کونم. دیدم چشمای مجید برق زد

آوا یکم عصبی شده بود، هی می‌گفت «نازنین جون لباس راحتی دارم، بهت بدم؟»
من فقط می‌خندیدم و می‌گفتم «نه عزیزم، ممنون. لباس آوردم»
تو دلم داشتم می‌گفتم: «بذار مجید کُسمو بخوره با چشماش»
بعد ناهار، ظرف‌ها رو بردیم آشپزخونه

 

مسعود گفت «من برم پارکینگ، چرخ پنچره» دروغ بود..می‌دونستم داره بهم وقت می‌ده. قلبم تندتر زد، کُسم نبض می‌زد!

بعد از اینکه مسعود رفت؛ مجید نشسته بود رو کاناپه و کاملا مشرف به آشپزخونه بود و هی با ما صحبت می کرد و خوب میدونستم که به همین بهونه داره کون منو دید میزنه!

یهو صدای دلوین(دخترشون) دراومد و شروع کرد به گریه کردن.
آوا گفت؛ وای ببخشید نازنین جان،فکر کنم گشنه است یا جاشو خیس کرده
گفتم؛ تو برو،به بچه برس/من بقیه اش را میشورم

 

 

آوا رفت بچه‌شو شیر بده،که مجید را صدا کرد گفت پوشک بیار هم گشنه است،هم خودشو خیس کرده بچم
بچه را عوض کرد و در اتاق رو بست تا بهش شیر بده و دوباره بخوابونه
فقط من و مجید تو خونه بودیم
اول فقط نگاه بود. من ظرف می‌شستم، از آینهٔ بالای اجاق گاز می‌دیدم داره از پشت پر و پاچه‌مو می‌خوره. عمداً کمرمو بیشتر خم کردم، کونم رو بیشتر دادم بیرون. یه لحظه برگشتم، چشم تو چشم شدیم. من لبمو گاز گرفتم، یه لبخند زدم. اونم فهمید دارم راه میدم. چشمک زد.
منم دیگه جلو خودمو نگرفتم. لبخند سکسی زدم، یه چشمک ریز زدم.

 

دیدم دستش رفت رو کیرش، از روی شلوار فشار داد. وای خدا… کیرش شق شده بود و بزرگیش از زیر شلوار معلوم بود! انقدر بزرگ بود که نفس تو سینه‌م گیر کرد. کُسم یهو خیس‌تر شد،میتونسم جاری شدن آب را لای پام حس کنم.

یهو مجید صدا کرد گفت «نازنین یه لیوان آب میدی»
از یخچال یه لیوان پر کردم و رفتم براش ببرم، عمداً جلوش خم شدم، سینه‌هام تا وسط بیرون بود، نوک سینه‌هام سفت شده بود و از زیر تاپ معلوم بود.
آروم گفتم «خجالت بکش آوا تو اتاقه»
گفت «نیم ساعت دیگه میاد»
اومدم برگردم آشپزخونه، یهو دستش دراز کرد خورد به باسنم. آتیش گرفتم، پاهام لرزید

به روی خودم نیاوردم و رفتم پای سینک ظرفشویی

 

دو دقیقه نشد اومد به بهونه گذاشتن لیوان،از پشت سرم رد بشه، کیر شقش رو کامل روی کونم مالید و رد شد سرم داغ شد,نفس تو سینه‌م گیر کرده بود میترسیدم یه لحظه آوا بیاد
گفتم «نکن الان یکی میاد» ولی خودم داشتم می‌لرزیدم از حشریت! با تمام وجودم دلم می‌خواست همونجا کیرشو بکنه تو کُسم!
اومد که دوبار برگرده از آشپزخونه بیرون،یهو از پشت بغلم کرد، سینه‌هامو گرفت، نوک سینه‌هامو پیچوند، گردنمو بوسید، کیرش رو لای کونم بالا پایین کرد داشتم میمردم از حشر!
کُسم انقدر خیس بود که آبش از لگ زده بود بیرون و رو رانم سر می‌خورد
یهو صدای زنگ در واحد آپارتمانی اومد، مسعود بود

 

مجید پرید عقب. من نفس‌نفس می‌زدم، کُسم نبض می‌زد قلبم از استرس داشت میزد بیرون!
مجید خودشو جمع مرد رفت در را باز کرد،مسعود نیومد داخل و گفت «من برم بنزین بزنم»
یکم آروم شدم و دوباره شهوتم زد بالا می‌دونستم داره بهم میدون میده نمی خواد فقط به زبون بیاره.

مجید گفت؛ خب بذار باهات بیام
مسعود گفت ؛ نمیخواد.برم هم بنزین بزنم،هم لاستیک پنچر را بدم اپاراتی
(این یعنی کلی زمان دارم بهتون میدم که حالشو ببرید)
مسعود که رفت، مجید اومد ادامه پروژه را عملی کنه انگار نه انگار که زنش تو اتاقه!
یهو آوا صدا کرد گفت؛ مجید بیا بیا…
مجید زود رفت اتاق که چی شده

 

اوا گفت؛ جیش کرده بود،پوشکش را باز کردم تمیزش کردم همینجوری بدون پوشک خوابوندم روی پام الان یهو پی پی کرد شیرشو خورد،تازه خوابیده بود اسهال شده بچم بیا کمک کن! کل هیکلم نجس شد! باید دوتاییمون بریم حموم!

من چایی ریختم گذاشتم رو میز عسلی، برگشتم آشپزخونه. آوا رفت زیر دوش و قبلش به من گفت؛ نازنین جان،صدات کردم بیا بچه را بگیر

 

حالا دوباره فقط من و مجید بودیم
مجید یه نگاه کرد به در حموم،بعد نگاه کرد به من. من وایستاده بودم کنار کانتر، نفسام تند، لپام قرمز، لگم خیسِ خیس، خط کُسم کامل معلوم بود، حتی یه نقطهٔ تیره وسطش از آب کُسم!

دیگه هیچی نگفت؛ اومد جلو، مانتومو داد کنار، تاپمو داد بالا، سینه‌هام افتاد بیرون. نوک سینه‌هام سفت و صورتیِ تیره بود. فقط یه «آه» کشیدم گفتم «نکن آوا می‌فهمه»
گفت «نترس،اون نیم ساعت دیگه میاد بیرون»

 

شلوارشو کشید پایین، کیرش پرید بیرون. وای خدا… انقدر کلفت و دراز بود که خشکم زد
سرش خیسِ پیش‌آب، رگ‌دار، حداقل ۲۰ سانت زمزمه کردم «خدای من… این دیگه چیه…»
منو چرخوند، خم کرد رو کانتر، لگمو کشید پایین تا مچ پام
کُسم انقدر خیس بود که لب‌هاش باد کرده بود و برق می‌زد
با تمام وجودم دلم می‌خواست کیرش تا ته بره توم دیگه هیچ اختیاری از خودم نداشتم کاملا تسلیم بودم!
گفت «چند وقته تو کف این کس و کونم»
منم گفتم «منم چند بار تصور کردم، می‌خواستم لمسش کنم»

 

گفت «بگو جنده‌ منی، خواهش کن بکنمت»
دیگه خودمو گم کرده بودم. برگشتم، کیرشو نگاه کردم، گفتم:
«جنده‌ توام، اصلا زنتم، کس و کونم مال توئه… جررم بده مجید… الان، همینجا… کُسم برای کیرت میسوزه…»
سرشو گذاشت دم کسم …از وقتی متاهل شده بودم، اولین بار بود یه کیر غیر از مسعود به بدنم می خورد! و الا تو مجردی از پشت زیاد داده بودم،یهو بی مقدمه تا ته کرد توم! اینقدر خیس بودم که راحت رفت تا ته
جیغ خفه کشیدم، دست گذاشتم رو دهنم. شروع کرد تند و محکم تلمبه زدن، هر بار تا ته، صدای کوبیده شدن کونم به رانش تو خونه می‌پیچید. هیچی نشده داشتم ارضا می‌شدم، کلیتوریسمو می‌مالیدم، آب کُسم همینطور جریان داشت
کشید بیرون گفت «لای کونتو باز کن»
با دوتا دستام لای کونمو باز کردم، نشیت و صورتشو فرو کرد لای کونم، سوراخمو لیس زد
دیوونه شده بودم!
گفت «از همون لحظه که اومدی دلم می‌خواست جرت بدم»
گفتم «کیرتو بده بخورم، کاش مسعود اینجا بود نگاه می‌کرد…»
گفت «مگه دوست داره؟»

 

گفتم «نمی‌دونم ولی از رفتارش می‌فهمم، امروز خودش گفت این لباسا رو بپوشم»
یکم که سوراخ کونمو خورد،بلند شد رفت نشست رو مبل، گفت «بیا بشین روش»
زانو زدم، کیرشو بوسیدم، پیش‌آبشو خوردم، گفتم «چقدر خوشمزه‌ست» بذار یکم بخورم برات
چند تا ساک حلقی زدم، تا ته گلوم رفت، اشکام ریخت
بعد رفتم بالا، کیرشو گرفتم، گذاشتم رو کُسم، آروم نشستم روش
تا ته رفت توم، بدنم داشت میلرزید لرزید، چندبار که خودمو بالا پایین کردم یهو از خود بیخود شدم و تمام بدنم رعشه کرفت،ارضا شدم، آبم ریخت رو کیرش، افتادم تو بغلش!

گفت «حالا نوبت شوهرته!»

 

گفتم؛ کی،شوهرم
گفت؛ آره دیگه،مگه نگفتی الان من شوهرتم! پس آبمو بیار، می‌خوای تو کست خالی کنم؟»
سرمو به نشونه تایید تکون دادم
داگی شدم، از پشت تا ته می‌زد، دیگه نمی‌تونستم وایسم سرعتشو بیشتر کرد، کونمو چنگ زد و همهٔ آب داغشو ریخت تو کُسم!
انقدر زیاد بود که از کُسم زد بیرون و چکید رو رانم
کشید بیرون، زانو زدم، قطره‌های آخرشو خوردم، کیرشو تمیز کردم، بوسیدمش و بلند شدم تو گوشش گفتم:
«دفعه بعد مسعود هم باشه… فقط نگاه کنه… باشه؟ می‌خوام ببینه کُسم چطور برای کیر تو وا می‌شه…»

 

 

همین لحظه صدای دوش قطع شد
اینقدر مشغول بودیم که یه لحظه گفتم،چرا آوا بچه را نداد بیرون؟
مثل برق لباس پوشیدیم و مرتب کردیم. من رفتم دست و صورتمو شستم، اونم پرید بیرون گفت،من برم بستنی بخرم!

آوا صدا زد،رفتم در حموم گفت بیا بچه را بگیر،منم خودمو آب بکشم بیام بیرون
بچه را آوردم داشتم لباس می پوشوندم که آوا با حوله اومد بیرون و گفت؛ مجید کو؟

 

گفتم؛ همون موقع که تو رفتی حموم،رفت بیرون فکر کنم رفت هرید یا ساید با مسعود با هم باشن
راستی،چرا اینقدر طولش دادی گفتی بچه را زودتر میدی بیرون
اوا خندید و گفت؛ دیدم داره آب بازی میکنه گفتم بذار راحت باشه اگه بدمش بیرون،با تو غریبی میکنه اذیت میکنه
گفتم؛ آها،باشه خوب کاری کردی برو لباستو بپوش بیا. من چایی بریزم بیارم الان مردها هم میان
اوا لباس پوشید اومد نشست،دیدم با تعجب نگاه میکنه
گفتم؛ چیزی شده
گفت؛ چرا چهره ات به هم ریخته است آرایشت پاک شده خوبی
گفتم؛ آها ببخشید،آره یکم خالم بد شد غذا را که خوردم،داشتم ظرف میشستم بالا آوردم
آوا گفت؛ وااااا، غذا که طوریش نبود ما هم خوردیم خب

 

خندیدم گفتم؛ نه آوا جون،مشکل از غذا نبود من یکم شک دارم فکر کنم یه خبرایی هست
آوا چشماش کرد شد و گفت؛ چه عجب شما هم بله واله دو سال زودتر از ما عروسی کردید دیگه باید یه حرکت میزدید…
هر دومون خندیدیم که گفتم؛ بین خودمون بمونه فعلا،کسی نفهمه
تو همین لحظه صدا در اومد و مسعود با مجید اومدن تو،توی راه همدیگرو دیده بودن،مجید هم چندتا بستنی خریده بود
تا آخر مهمونی،مجید زیر زیرکی منو نگاه میکرد و هر دومون به روی خودمون نیاوردیم

 

شب که رفتیم خونه، مسعود افتاد روم. همون لحظه که کیرش رفت تو کُسم، فهمیدم چقدر گشاد و پر از آب مجید شده. فقط لبخند زدم و تو دلم گفتم:
«اگه می‌دونستی امروز کی کُستو زنتو فتح کرد عشقم… کی کُس زنتو مال خودش کرد… کی تا تهِ وجودم رفت…»

 

اونم خندید و گفت تا کوست دوباره تنگ بشه از کون عروست می‌کنم منم چاره ای نداشتم تا از کون هم جر بخورم.

بازدید از سایت سکسی سکس➥ و چت سکسی شهوتناک➥ یادت نره! کلیک کن!➥ ممنون

Leave a Comment

Your email address will not be published. Required fields are marked *

Scroll to Top