رویا در را باز کرد و لبخند زد. نه از اون لبخندهای معمولی، بلکه از اونهایی که کمی لب پایین رو میکشن و توی نگاه آدم یه چیزی شبیه دعوت پنهان میدرخشه.
لباس خونگی سادهای پوشیده بود، یه بلوز نازک و شلوار راحت. رنگ لباسش آبی تیره بود و توی نور زرد خونه، بدنش از زیر اون پارچه نازک یه گرمای خاصی داشت.
موهاش رو باز گذاشته بود. تازهشسته، نرم، و پخش شده روی شونههاش…
آرمان وارد شد. همون لحظه اول، حس کرد فضا با بیرون فرق داره.
هوا ساکت بود. خونه بوی شام سبک و کمی عطر زنونه میداد.
همهچیز ساده بود اما صمیمی.
رویا لیوان نوشیدنی رو گذاشت جلوش و کنار مبل نشست.
دو نفری بودن، نزدیک، اما نه چسبیده. یه فاصلهی محاسبهشده بینشون بود.
مکالمهشون درباره کلاس شروع شد، داستانهایی که میخوندن، فیلمهایی که دوست داشتن… اما لحن حرف زدنشون کندتر شده بود، صداها پایینتر، و سکوتها بین جملهها بیشتر.
آرمان گفت:
– تو وقتی میخندی، یهجوریه که نمیتونم چشم ازت بردارم.
رویا بدون اینکه جواب بده، فقط نگاهش کرد. همون نگاه بلند، بدون پلک زدن.
و اون لحظه، سکوت لازم نبود بشکنه.
بدنش خم شد جلو. نفسش آروم خورد به صورت آرمان.
– چرا پس از اول اینو نگفتی؟
– چون اونموقع جرئتشو نداشتم…
لبهاشون رسید به هم. نرم. کشدار.
بوسهی اول طول نکشید، اما چیزی توی همون چند ثانیه رد و بدل شد که هر دو رو لرزوند.
آرمان دستش رو گذاشت روی بازوی رویا. پوستش داغ بود.
رویا نفس عمیقی کشید و انگشتاش رو روی سینهی اون گذاشت.
صداش پایین بود، اما پر از تردید خواستنی:
– نمیخوای… امشب بری، نه؟
– نه… حتی یه لحظهاش رو هم نمیخوام از دست بدم.
دستهاش دکمهی بلوزش رو باز کرد. یکییکی، با دقت. رویا سرش رو کمی پایین انداخته بود، نفس میکشید ولی عمیق.
وقتی لباسش باز شد، پوست تنش در نور گرم خونه برق زد. سینهاش بالا و پایین میرفت. از هیجان، از انتظار.
آرمان سرش رو نزدیک آورد، بوسهای گذاشت روی شونهاش.
بعد یکی دیگه، پایینتر.
بدن رویا یکلحظه جمع شد. آهی کشید که هم خجالتی بود، هم بیاراده.
صداش از ته گلو بیرون اومد:
– خیلی داغه…
آرمان در گوشش گفت:
– تو داغی. همهجات…
صدای نفسها تند شده بود. مبل نرم زیر بدنشون صدا میداد، اما هیچچیز جز لمس و صدا مهم نبود.
وقتی رویا زیر تنش کمی چرخید و نفسش لرزید، دستهاش رو دور گردن اون حلقه کرد.
لبها از گردن تا وسط سینه، بوسه گذاشتن.
بدن رویا خودش رو میسپرد. توی صداش، توی تنفسش، یه نوع بیاختیاری حس میشد.
– ادامه بده…
صدای خودش بود، ولی انگار از یه جای دیگه میاومد. ملایم، ولی با شهوتی که پشتش پنهون نبود.
وقتی بدنهاشون کامل کنار هم افتادن، لبها دوباره رسیدن به هم.
بوسهها حالا تندتر شده بود. دستها دنبال همدیگه بودن، تماسها عمیقتر.
لحظهها از لبهی میل عبور کرده بودن.
هیچکدوم عجله نداشتن، ولی هیچکدوم نمیخواستن توقف کنن.
همهچیز جاری بود، نرم، پر از اشتیاق.
گرمای تنها، صدای نفسهای شکسته، اسمهایی که گاهی توی گوش هم زمزمه میکردن…
اون شب، فقط یه رابطه نبود.
یه کشف بود.
یه اتصال عمیق، مثل وقتی دو قطب مغناطیسی بالاخره بههم میرسن.
وقتی تموم شد، رویا سرش رو گذاشت روی سینهی آرمان، چشمهاش بسته، لبخند آروم روی لبهاش.
و آرمان فقط دستهاش رو دورش حلقه کرد.
آروم، گرم، با احساسی که توش میشد موند…
…
