زکات کس
در گوشهای از شهری، که مردمانش به نان و نوا و گناه مشغول بودند، زنی بود که چادرش تا نوک پاش میرسید و تسبیحش از دستش نمیافتاد. نامش «بیبی گلنسا» بود، اما مردم به طعنه او را «حورا خانم» میخواندند، که گویی از بهشت آمده! روزها در کوچه و مسجد، با صدایی پر سوز و […]
