ماجرای اتاق بغلی
توی حیاط داشتیم با داداشم دوچرخه سواری می کردیم که احمد آقا اومد. طبق معمول یه یا الله بلند گفت و پرده رو کنار زد و اومد توی حیاط. من و داداشم زود سلام کردیم. با خوشرویی جوابمونو داد و یکراست رفت توی اتاقشون. ما یه نگاهی به هم کردیم و دوچرخه ها رو گذاشتم […]
