دنیای کوچیک من
یادمه اون روزا سی سالی رو سن داشتم. یه چندسالی بود درسمو تموم کرده بودم و یه آلونکی واسه زندگی اماده کرده بودم. خسته و کوفته از ماشین پیاده شدم و خواستم درب پارکینگ رو باز کنم، بحث و جدلم با رئیس کلافم کرده بود. تو حال خودم بود که یه صدایی منو به خودش کشوند؛ […]
