رمان سکسی

تا صبح

«بارانِ تندِ نوشهر، تیشرتِ خیسِ من و شبی که تا صبح، خواب به چشمم نیومد» ( با تمام بوها، صداها، مزه‌ها و لرزش‌هایی که هنوز تو تنم می‌لرزه…)     وقتی زیر بارون از بالکن دویدم داخل، باد سرد یهو خورد به پوستم و تنم سیخ شد. تیشرت سفیدم اون‌قدر خیس بود که انگار اصلاً […]

تا صبح Read More »

زیر کیر آقا کریم

سلام من نرگس هستم یک دختر سی و پنج ساله که ازدواج نکردم و از نظر هیکل بد نیستم سینه های گرد و خوش فرم و باسنم هم گرد و خوش فرم است. قدم 163 سانتی متر و هیکل متوسطی دارم نه خیلی چاق نه خیلی لاغر به عبارتی حاجی پسندم.   چند خواستگار داشتم

زیر کیر آقا کریم Read More »

ساعت ۸:۲۵ صبح

نور صبح مثل عسل طلایی از لای پرده‌های توری می‌ریزه توی اتاق. پنجره‌ها بسته‌ان، اما من دلم بازه، پر از شور، پر از میل. بدنم انگار داره با آهنگ ناشناخته‌ای می‌رقصه. جلوی آینه می‌ایستم. موهام مثل موج‌های شب روی شونه‌هام می‌ریزن. لبخند می‌زنم، یه لبخند دلبرانه، از اونایی که می‌تونه قلب هر کسی رو بلرزونه.

ساعت ۸:۲۵ صبح Read More »

این بازی برای زن‌هاست

صبح‌ها معمولاً زن‌های ساختمون نزدیک یک ساعت با فاصله کم از هم میرفتن خرید یا کارهای روزمره. الهه با لباس راحتی و شالش نیمه‌افتاده، همیشه وقتی از خونه می‌زد بیرون، چند ثانیه بیشتر روی آینه آسانسور می‌موند. دلش می‌خواست همسایه‌ها ببیننش. مینا، زن تپل همسایه طبقه بالا، تقریباً هم‌قد و هم‌هیکل الهه بود. همیشه حس

این بازی برای زن‌هاست Read More »

من مهران نبودم

صبح ساعت 7 زده بودم بیرون و الان ساعت 11/30 شب بود خیلی خسته بودم شب نسبتا سردتری بود نسبت به شب های دیگه. نگاه ساعت کردم دیگه نزدیک بود قطارم برسه صداشو میشد شنید، کتم رو جمع کردم و شالم رو پیچیدم دور گردنم، وقتی وارد ایستگاه می شد باد شدیدی با خودش میاورد

من مهران نبودم Read More »

زیر نور مهتاب

تختم زیر پنجره بود که با پرده کرکره‌ای که پایین هست اما لای کرکره‌هاش بازه پوشونده شده، نور مهتاب روی بدن هر جفتمون افتاده، توی فضای تاریک نیمه شب اتاق این نور همه چیز رو رویایی کرده. بعد از مدت‌ها دوباره پیش هم بودیم، من لخت کامل خوابیده بودم روی تخت و ندا با شرت

زیر نور مهتاب Read More »

نجات از اسلام آباد

سلام می گل هستم متولد سال ۶۵ اصالتا اهل یکی از روستاهای دور افتاده نزدیک مرز شمال شرق کشور هستم اما الان به واسطه ازدواجم ساکن تهرانم داستانی که میخوام روایت کنم برمیگرده به اوایل سال ۸۰ زمانی که من تازه پا به ۱۵ سالگی گذاشته بودم مقدمه و جزئیات اولیه زندگیمو و آشناییم با

نجات از اسلام آباد Read More »

حاجی ۶۹

سلام به همه دوستان عزیز. این داستان زندگی جدید منه.البته بگم داستان یه کم طولانیه یکم باید وقت بذارین..   رضام. بزاز هستم…شغلم هم پارچه و قماش هست…پدر و پدربزرگم هم توی این کار بودن…چند سال قبل که دیپلم گرفتم و حتی دانشگاه هم رفتم…ولی هرچی فکر کردم خب من سر چه کاری برم که

حاجی ۶۹ Read More »

روبان

با دسته‌گل شکوفه‌های محبوبم میاد و بغلم می‌کنه، می‌دونم بوسیدن گردنم رو دوست داره و سرم رو کمی کج می‌کنم بتونه گردنم رو ببوسه. آروم زمزمه می‌کنه “ببخشید.” بهش میگم الان نمی‌تونم ببخشمش و خودش می‌دونه اشتباهش چیزی نیست که قرار باشه زود فراموش بشه و یا ردش از زندگیمون پاک بشه؛ دوباره در حالی

روبان Read More »

به عشقمون سوگند

فاطمه هستم ۳۳ ساله ۱۷ سالگی وقتی هنوز دیپلمم را نگرفته بودم عقد کردم یکسال بعد تو ۱۸ سالگی به شرط ادامه تحصیل تا هر مقطعی آن‌هم در یک از دانشگاههای دولتی پایتخت ازدواج کردم خواستگاران فراوانی داشتم مهم نیست بعضی خورده بگیرن فکر کنند که خودستایی می‌کنم حتی پسرای فامیلهای ساکن در تهران و

به عشقمون سوگند Read More »

Scroll to Top