آئینه ی عبرت

درود خدمت خوانندگان . امیدوارم عبرت باشه تا برا پدر مادرا . که پسر کوچیکشون را تنهایی با دایی یا برادر بزرگترش یا عمویش تنهایی جایی نفرستند.
آرمین هستم ۳۰ ساله .
این داستان برای زمانی که حدودا اول راهنمایی درس می‌خواندم.

یک خواهر بزرگتر از خودم دارم و خودمم فرزند دوم خانه هستم.از استانهای شمالی کشور ( دکتر هلاکویی : بله جانم میفرمودید)

داشتم میگفتم. چشمم را که باز کردم .در خونه با خواهرم در یک اتاق می‌خوابیدم و پدر مادرم در اتاق بغلی
و سکسشون دائم صداش میومد
و حتی یادمه . مادرم همیشه در یکیش ش می‌گفت از پشت آروم بکن . خیلی درد داره
که . اون حرفش برام جالب توجه بود و در مغزم سوت میکشید و برام سوال بود که چی میگه

 

 

بعد اتمام مدرسه .تابستانها به باغ مون در حوالی شهر که یک روستا داشتیم میرفتم

همسایه باغ ما پدر بزرگم و مادر بزرگم وداییم زندگی میکردند
دایی من ۵سال ازم بزرگ بود و خودمم پسر نه خیلی خوشگل اما کون بزرگ و خوش فرمی داشتم
باغ بودم . حوالی ظهر بود که دیدم مادربزرگم اومد گفت که یکی از فامیلا فوت کرده و با پدربزرگوت میریم اونجا و مادرت اینا هم نمیان .ناهار گذاشتم برو با داییت بخور
وقت ناهار رفتم خانه باغ اونا .رسیدم که دم در و باز کردم
دیدم یه لحظه داییم کانال تلویزیون را عوض کرد اما معلوم بود که داشت سوپر میدید

 

سلام کردم و گفت ناهار آماده هست بیارم بخوریم
ناهار خوردیم که داییم گفت یکم بخوابیم .البته قبلش باید سبک بشیم. و بعدش تو برو باغتون.
منظورشو نفهمیدم گفتم باشه . می‌خوابیم .. گفت که قبل خواب برو یه دوش بگیر بیا . گفتم لازم نکرده .خوبه
گفت که . نه برو بگیر بیا .
با اصرار اون رفتم .لباساموکه عوض کردم رفتم دوش بگیرم
تموم شدم بیام بیرون .دیدم لباسام نیست .

 

صدا کردم دایی لباسام .گفت که عرقی بود گزاشتم بیرون
اون حوله را تنت کن .. حوله را که دیدم .یه حوله کوتاه که فقط میتونیم جلوم را پوشش بده .
گفتم اینکه حوله کوچیکه . گفت که چرا خجالت میکشی
من که نامحرم نیستم .قراره شوهرت بشم .( باز منظورشو نفهمیدم اما متعجب شدم ) خلاصه یکم بدنمو خشک کردم و حوله را گذاشتم جلوی آلتم اومدم بیرون برم لباسام بردارم .وقتی خم شدم لباسام را برداشتم و برگشتم دیدم دایی داره چهار چشمی نگاه می‌کنه . گفتم چیه
گفت بخدا تو جواهری .گفتم مرسی

 

گفتم میشه روتو برگردونی اونطرف لباس بپوشم .گفت چرا که نه عشق من
شلوارکمو پوشیدم با تیشرتم . که گفت آرمین بیا اینجا
رفتم گفتم جانم .گفت که ساق پام گرفته. ماساژ بده
گفتم بلد نیستم .. گفت برگرد به شکم بخواب

 

برگشتم به شکم خوابیدن .این شروع کرد به ماساژ دادن . اونم نه ماساژی .از گردنم گرفته تا همه جای بدنم بخصوص باسنم که موقع رسیدن به باسنم گفت که شلوارک نمیزاره . در بیار .. که یکم کشیدم پایین .گفتم بسه
گفت که نه . گفتم نمیشه در نیارم گفت نه .
منکه غریبه نیستم عشقم . خلاصه در آورد . دیدم داره با دستش حس می‌کنه باسنم را . قشنگ خوابید روم گفت آرمین . من الان یک ساله رو تو نظر دارم . می‌خوام که باهام باشی .گفتم یعنی چه .. گفت که می‌خوام سکس کنیم
گفتم دایی با من .. منکه پسرم
گفت بخدا تو یه موی بدنت از هزار تا جنده و کوص بی نظیره
گفتم نکن .من پسرم . تو دایی منی

 

گفت که چند وقت پیش من داشتم میومدم خونتون و تو داشتی از بقالی برمی‌گشتی . دیدم پسرای کوچه تون میگن عجب جیگریه . هرکس یه بار اینو بکنه . صد سال به عمرش اضافه میشه و از اونروز بهت به چشم مشتری نگاه میکنم..
ببین آرمین بزار بکنمت . هرچی بخوای میدم بهت .
گفتم آبروم می‌ره . نکن .. گفت مگه قراره غریبه بکنتت
من داییتم .
گفتم آخه میترسم . نکن … بیا چندتا بوسم کن .بزار برم
گفت ببین آرمین می‌خوام با رضایت خودت بکنم و وگرنه امروز هرجور شده می‌کنمت و شده کتکت میزنم اما میکنم .
گفتم آخه چجوری باهات باشم .مگه شدنیه .من پسرم
گفت الان یه بار باهم. میشیم اگه بد بود و خوشت نیومد
دیگه نمیکنم ..
گفتم باشه .. گفت حالا برگرد .. برگشتم .

 

اومد سراغ لبام و قشنگ داشت میخورد و گردنم را می‌خورد و منم حقیقتش خوشم میومد اما شوک بودم .
خلاصه سینه هامو خورد و پا شد شلوارشو در آورد
وای خدا . چی می‌دیم . بخدا خیلی بزرگ بود
گفتم این قرارها کجا بره .. گفت نترس . فعلا باید بخوریش
گفتم نمیتونم . حالم بده میشه .. گفت اگه بد شد نخور
خلاصه اومد جلوی صورتم و زبونم زدم بهش و شروع کردم به خوردن . اما دندونام میخورد بهش و گاها بیرون میکشید
و یکم که خوردم . گفت بخواب ..

 

پا شد و کرم آورد (( اینایی که میگن بار اول کونم گذاشتن و دردش اومد بعدش عادت کردم . بخدا عزیزان . دروغ محضه
امکان نداره بار اول حتی بار چهارم پنجمم کامل بره تو )
کرمو آورد . یکم به دستش زد . و سر انگشتش .و مالید یه سوراخم .و با انگشت وسطش فرو کرد
خیلی دردم گرفت .. گفتم نشدنیه و. امکان نداره بتونم تحمل کنم
گفت که قرار نیست امروز کامل کنم .. تو دیگه زن منی

 

 

( از حرفش یکم ناراحت شدم اما به روم نیاوردم)
گفتم تموم کن برم ..
خلاصه دوباره کرم زد به انگشتش و شروع کرد به فرو کردن انگشتش و در آوردنش .یه ده دقیقه که کرد
گفت که می‌خوام دومیش را بکنم .. خلاصه همین که کرد
داد زدم گفتم نفسم داره قطع میشه در بیار .
در آورد گفت برگرد . برگشتم اومد روم و کرد لای پام
انصافا خوشم اومده بود
خلاصه یکم لا پا کرد و یهو گفت بیا بخور
رفتم گرفتم دهنم که چند ثانیه بعد دیدم مایع اومد

 

و گفت بخورش که اشاره کردم نه .. و تف کردم کاغذ دستمالی
اومد بغلم کرد و دوباره لبامو خورد . و گفت که می‌خوام یه بار. دیگه بکنمت .. گفتم لاپایی دیگه
گفت نه . می‌خوام فقط سرشو بزارم
گفتم نمیتونم . درد داره
گفت می‌دونم .. خلاصه باز براش خوردم و ایندفعه پاهامو داد بالا و اومد سرشو گرفت و آروم میآورد میزاشت سوراخ و میکشید بیرون .که گفت پاهاتو بگیر ببر عقبتر و منم کردم
. که یه لحظه نه اینکه کامل کاملش را
شاید یک چهارم کیرشو کرد . یه لحظه دنیا تو سرم خراب شد و یه گرما همراه با داغی اومد. جلوی چشم و جیغ کشیدم و بلند شدم و دستم گزاشتم سوراخ کنم گفتم مامان مردم
ای وای مردم ..

 

دیدم داییم زود اومد. منو گرفت دستشو گذاشت دهنم گفت چرا داری داد میزنی . آروم . . آروم باش . باشه
منم داشتم درد می‌کشیدم و میگفتم آخه چرا اینجوری کردی
گفت خواستم زودتر بازت کنم آرمین
گفتم اینجوری آخه .. گفت برگرد ببینم سوراختو
خم شدم و اومد دستشو گذاشت . گفت یکم زخمیه
برات پماد بزنم درست میشه .. اومد پماد زد .
یکم که دراز کشیدم و بخوابم .واقعا درد و سوزش داشت
اونم اومد کنارم و دیگه نزاشت شلوارمو بپوشم
به حالت نیمه خیز . کیرشو آورد دهنم . گفت بخور

 

گفتم تو هم حال داری ها . من دارم منفجر میشم .تو بفکر خودتی .. گفت بخور یکم ..
خلاصه یکم خوردم باز آبش اومد و تف کردم
گفت شب نرو خونتون بیا اینجا بخوابیم

پاشدم لباس پوشیدن داشتم میرفتم . که گفت یکم درست را برو . تابلو نرو دیگه .. گفتم مگه چجوری میرم
گفت که داری لنگ لنگ میری که خیلی تابلو میری

خلاصه اونروز را با هزار درد در کونم . که ده ثانیه نمیتونستم در یک جا ثابت بشینم و هی تکون می‌خوردم

عصر مادر بزرگ اینا اومدن و من دیگه نرفتم و کونم داشت درد میکرد
موقع شام . سر سفره اصلا نمیتپنیتن بشینم
به زور شام خوردیم و رفتم حیاط
داییم اومد و گفت تابلو بازی در نیار دیگه
گفتم چیکار کنم داره میسوزه . جر خوردم .

ساعت یازده شب شد و مادر بزرگ جاها را انداخت و جای من را یکم اونورار از داییم انداخت
چراخها را که خاموش شد . چند دقیقه بعدش داییم اومد و ملافه منو کشید روش
آروم در گوشم دردت چطوره . گفتم داره میسوزه و درد داره
گفت پماد آوردم . برگرد اونطرف و شلوارتو در بیار
پماد بزنم
برگشتم و لخت شدن و پماد را مالید به انگشتش و مالید به سوراخم
هنگام مالیدن . انگشتش را میکرد توش
و در می‌آورد
بهش گفتم . داری پماد میزنی یا انگشتتو می‌کنی
گفت که باید آماده بشه یا نه
گفتم نکنه باز دوباره ….

 

که فرصت نداد و گفت آره اما لاپایی
گفتم . مثل لاپایی ظهر که دارم درد میکشم
گفت نه بخدا
آروم و لاپایی .. خلاصه پماد را زد به کیرش
و بهم گفت کونتو بده عقب
و اصلا صدات نیاد

 

حراست لاپایی و گاها میزاشت سوراخ کونم و بعدش لاپا
که دوباره سرشو که گزاشت سوراخم . خودمو دادم جلو
و خواستم بلند شم که گرفت و گفت بخدا نمیزارند داخل

گفتم تو آدم نیستی و حیوونی

گفت نفهم نمیزارم توش
ببین ساک بزن

 

سرمو بردم پایین و ستم زدم و دوباره ریخت دهنم
اینبار همونجا ریختم روش
و اونم یکم بد بیراه گفت و پا شد رفت شلوارشو عوض کنه
اون شب دستش را گذاشت کونم و خوابیدیم غافل از اینکه برای فردا شبش چه نقشه‌ای برام کشیده…

 

 

بازدید از سایت سکسی سکس➥ و چت سکسی شهوتناک➥ یادت نره! کلیک کن!➥ ممنون

Leave a Comment

Your email address will not be published. Required fields are marked *

Scroll to Top