اتفاق عجیب

من پسری بودم ک بادخترای زیادی رابطه داشتم.اماعاشق هیچکدومش نبودم که بخوام بخاطرش ازبقیه ی دوست دخترام دست بکشم.کلادختربازی شده بودبزرگ ترین تفریحم وازاین کارم خیلی لذت میبردم.نمیدونم دقیقا باچندنفربودم حسابشون ازدستم در رفته بود.نمیخوام ازخودم تعریف کنم مثل یوزارسیف خوشگل نبودم ولی قیافه ی تودل برویی وهیکل دخترکشی داشتم،که به هرکی پیشنهادمیدادم خدایش ردخورنداشت.پسرخیلی زرنگی هم بودم تاحدامکان دستم پیش هیچکدومشون رونمیشدجزچندتامورداستثناکه اونادیگه ازمن زرنگ تربودن.البته اینکه اصلابرام مهم نبود.هرروزدخترای زیادی روسرکارمیزاشتم بااحساسات خیلیابازی کردم.دل خیلیاروشکوندم.به خیلیاخیانت کردم.ناگفته نماندچوب همه ی این کاراموخوردم.دقیقاازوقتی شیمارودیدم تازه فهمیدم عشق یعنی چی؟احساس ودوست داشتن وایناروتازه حس میکردم.

 

خلاصه شیماشدهمه چیزمن!اونقددوستش داشتم که زندگیموفداش میکردم.بخاطرش دختربازیموکنارگذاشتم وفقط وفقط به شیما وعشقم نسبت به اون فک میکردم.چون خودم بادخترای زیادی بودم دیدم نسبت به همه بدشده بودو فکرمیکردم شیما جز من باکسای دیگه ای هم هست.میخواستم هرچی زودترمال خودم شه.طاقت این فکرا واین حس بدی که کس دیگه ای توزندگی شیماست رونداشتم.چندباربش گفتم باخانوادش صحبت کنه اما شیما میگفت هنوز خیلی بچه ایم.هر روزعشقم به شیمابیشتر وبیشترمیشد.خلاصه بااصرارهای من شیماباخانوادش صحبت کرد.منم قضیه روبامامان بزرگم درمیون گذاشتم.اونم گفت اول بایدبا بابات صحبت کنی.من پدرم به خاطرکارش تو ترکیه زندگی میکرد فقط سالی یه بار به من ومامان بزرگم سرمیزد.مامانم هم وقتی من دوسالم بوده از پدرم جداشده بود.به بابام گفتم که میخوام برم خواستگاری ولی اون براش مهم نبودهمه چیو سپرد به مامان بزرگم.

 

خلاصه فرداقراربودن ومامان جون بریم خواستگاری.دل تودلم نبود.اون شب خواب نرفتم.باخودم هزارتافکروخیال میکردم.لحظه ای ک منتظرش بودم فرا رسیده بودخیلی سریع اماده شدم ازبالاشهرقشنگترین گلای مریم ورزکه شیماجون دوست داشت بایه بسته شیرینی گرفتم وراهی شدیم.باورم نمیشد دستام میلرزیدقلبم به تاپ وتوپ افتاده بود.نمیتونستم دستموروایفون فشاربدم تااین حداسترس داشتم.مامان جون زنگوزد ورفتیم بالا.
مادرشیما در رو باز کرد بامن سلام وعلیک گرمی کرد اما وقتی مادربزرگمو دید یه حالتی شد.هردوتاشون به هم خیره شده بودن.شیرینیا ازدست مادربزرگم افتادزمین.مامان شیماخودشوانداخت توبغل مامان جون وهردوتاشون گریه میکردن.من وشیمامات ومبهوت همونگاه میکردیم.تابعدا ازقضیه باخبرشدیم.اوضاع ازاین قراربوده که من وقتی دوسالم بود.مامان وبابام ازهم جدامیشن.بابام منوتحویل مادربزرگم میده وخودش میره پی زندگیش ومامانم وقتی ازپدرم جدامیشده شیما رو بار داربوده ولی هیچکیوازاین قضیه باخبرنکرده.

 

بعدازیک سال ازجدایی شون پدرم پشیمون میشه اماوقتی برمیگرده که خیلی دیربوده ومامانموپیدانمیکنه.پس ناچاربرمیگرده.اماحالاهمدیگه روپیداکردن.باورتون میشه ماالان یه خانواده ی پنج نفره ایم.من ومامان بزرگم وبابام ومامانم وشیما.چندباراین موضوع روبا بابام درمیون گذاشتم که نمیتونم به عشقم به عنوان یه خواهرنگاه کنم اماهیچکس منونمیفهمیدحتی خودشیما.اون میگه ازاین به بعدفقط به عنوان یه داداش به من فکرمیکنه این خیلی ازارم میده که عشقم منودرک نمیکنه.به شیما میگم بیابه رابطمون ادامه بدیم اماقبول نمیکنه.آخه چه جوری میتونم به کسی که عاشقشم به چشم خواهری نگاه کنم؟چجوری باهم زیریه سقف زندگی کنیم ولی بدون هیچ حسی!چه جوری شباباهم تویه اتاق بخوابیم اماتختمون ازهم جداباشه؟نه نمیتونم صداشوبشنوم که به یکی دیگه بگه عزیزم.به همین زودی ازاین خونه میرم چون موندنم فقط خودموآزارمیده.ازکسی هم دلگیرنیستم.این بلایی هم که سرم اومد روتقاص اون همه دلی که شکستم میدونم.الان فقط یه جمله تکراری که از زبون چندنفرشنیدم توذهنم میاد:امیدوارم یه روزی درد عشـــــق ودل شکســــتن

روبکشی….همین!

فرستنده: سپهر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*