دکتر سادیست

تو !!!!
تو کی هستی ؟! کجا رو دید می زنی ابله ؟!
اینجا چیکار داری ؟! چرا اومدی ؟! دنبال چی هستی؟! چرا ترسیدی ؟!!
-من نترسیدم !
-تو ترسیدی ! از نگاهت مشخصه !!
-نه نترسیدم !
-سیگارتو خاموش کن , مگه نمی دونی من آسم دارم احمق ؟!
-من سیگار نمی کشم !
-داری سیگار می کشی دیوانه !
-من دیوانه نیستم !!!
-تو ترسیدی !
-من !!!! نترسیدممممم !!!!
-کدوم خری تو رو اینجا راه داده ؟!
هوووی جوادی ؟!!! بیا این لشو بنداز بیرون
-جوادی که بیست ساله مرده ! تو دیوانه شدی..
-نه ! من دیوانه نیستم ! جواااااادی ؟!!!
-جوادی مرده..بچه هات ولت کردن..زنت طلاق گرفت و رفت..با رفیق جونت سمندر خان ایلخانی ازدواج کرد ! دوتا بچه هم دارن..حتی دیگه دکتر هم نیستی ! آقای دکتر علی تهمتن !
-تو اینارو از کجا می دونی ؟! تو کی هستی؟!
-هیچی نگو…سیگارتو بکش…
-من آسم دارم…
-تو هیچی نداری بدبخت…سیگارتو بکش..

***

-الو؟؟ سلام مامانی , بابا هنوز نیومده؟!
آفرین دختر خوشگلم…کیکو آماده کنین..منم یه کادو میگیرم میام…
فقط بابات چیزی نفهمه ها ! غافلگیرش کنیم!
فعلا خدافظ گلم…
الهام با حسرت به مغازه ها نگاه می کرد…
دوست داشت یه کادو خوب برای همسرش بگیره…
فقط پونزده تومان دستش داشت !
یه ماشین بهش نزدیک شد..
-خانوم؟!! خانووم؟! بیا سوار شو…

***

در باز شد , صدای پاشنه های بلند کفش زنونه تو فضای خونه ی بزرگ می پیچید…
صدایی که توام بود با سرفه های وخیم !
زن هاج واج به خونه ی عیانی دکتر نگاه می کرد…خونه ای که همه جاشو خاک گرفته بود…
بوی کهنگی می داد…
زن به طرف صدای سرفه ها می رفت..
از پله ها بالا رفت و به پشت در اتاق دکتر رسید…
زن صدای گفت و گوی دو نفر رو می شنید..
که بحثشون بالا گرفته بود…
یکی می گفت تو ترسیدی !
یکی دیگه میگفت نه نترسیدم !
تو کی هستی ؟! اینجا چی میخوای؟!
تو دیوانه ای و….
..
زن تعجب کرده بود..
پیشکار دکتر گفته بود که دکتر تنهاست !
زن در زد…
دکتر گفت کیه ؟! بیا تو !
زن رفت تو اتاق , تعجبش بیشتر شد ! دکتر تنها بود…
لخت مادرزاد روبه روی آینه نشسته بود و سیگار می کشید و سرفه می کرد…
-چی می خوای ؟! الان دیگه ویزیت نمی کنم
-دکتر , من واسه کار دیگه ای اومدم..
آقای صداقت منو فرستادن , با خودشون اومدم..درو باز کردن و رفتن
دکتر به شدت سرفه می کرد…

 
زن هاج و واج مونده بود و لباشو گاز میگرفت.. رو به زن گفت:حالا چکار داری؟!
زن خجالت زده بود..پایینو نگاه می کرد…
آروم گفت برای …….
مرد با صدای بلند می خندید..بیا اینجا ببینم جنده خانوم !
زن با تردید نزدیک شد…
دکتر دکمه های مانتوی زن رو باز می کرد , مرد پرسید:اسمت چیه ؟!
-الهام…….
-چقدر جوونی الهام خانوم , چند سالته؟!
-بیست و هفت..
-من تهمتن هستم , علی تهمتن…نمی دونم , ولی فکر میکنم بین پنجاه و سه تا پنجاه شیش ساله باشم ! چند بهم میخوره ؟!
-نمی دونم !
مرد می خندید و سرفه می کرد..
الهام کاملا لخت شده بود..دراز کشید روتخت…
دکتر می خندید…دست می کشید رو سیبیلاش…اومد پیش الهام…
دکتر:پاشو بشین…اول اینو راست کن!
الهام نشست و شروع کردن به خوردن…
دکتر چشماشو بسته بود و می خندید…
بلند شد..الهام رو هول داد …افتاد روش…
-آخخ جنده خانوم فضول…چرا صحبتامو گوش می دادی تخمه جن؟! تو می دونی من کی ام؟!
-آقای صداقت منو تو خیابون سوار کرد…
-چقد پول داد؟؟
-صد تومان
-من جای تو بودم…صد میلیونم می داد…نمیومدم…
دکتر اینو گفت و با صدای بلند خندید…
الهام ترسیده بود…
دکتر وحشیانه در حال گاییدن بود…
الهام زیر دکتر تقلا می کرد…
دکتر الهامو چرخوند و رفت پشت الهام..دستاشو گره کرده بودم دور گلوی الهام…
الهام نمی تونست تنشو از زیر آوار تن دکتر بیرون بکشه…حتی نمی تونست حرف بزنه…تنها چیزی که الهام چرخنده بهش فکر میکرد‌ این بود که آروم آروم داره میمیره…میخواست نفس بکشه اما نمیتونست…
دکتر وحشیانه در حال گاییدن دختر بود…
دکتر جوری دستاشو دور گلوی دختر حلقه مرده بود که رگای دستش زده بود بیرون…
دستای دکتر از اشک و آب دهن دختر خیس شده بود…
بدن دکتر پر از رنگ چنگ الهام بود…
اما چرا دختر دیگه تقلا نمی کرد؟!
دکتر نعره کشید..ارضا شده بود…
و الهام به سادگی جهیدن آبی سفید رنگی از کمر… با چشمان و دهانی باز و کوسی که ازش آب کیر دکتر میچکید مرد…

 
پایان

 

نوشته: الف_اشتاینشین_کاف

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*