لذت مفعول بودن

من احمد هستم و بچه اهوازم، ۲۵ سالمه و با مادرم زندگي ميكنم، از بچگي ميدونستم كه به مردها علاقه دارم ولي خب وقتي بزرگتر شدم فهميدم گي بودن چيه و تاپ و بات چه معني دارن و هميشه مرداي هيكلي و تپل و پر مو رو دوست داشتم…

***
قديما كه نوجوون بودم تو محل قديمي مون يكي از پسراي محل كه اسمش منصور بود و تقريبا چهار سال بزرگ تر از من بود به من علاقه داشت و اينو از رفتارش ميفهميدم ولي نميدونستم مهربونيش دليل داره و راستش به اين چيزا فكر نميكردم، يادم هست هميشه توي بازي هاي مختلف هواي منو داشت چون اون بزرگتر بود و مثلا داور بازي ميشد.
بعضي وقتا ميرفتم خونشون و توي حياط خونشون با برادرها و خواهرش با هم بازي ميكرديم، خواهرشون كه از همه كوچكتر بود همسن من بود و در مورد درس و مشق حرف ميزديم.
يكي از اون روزا كه تقريبا ١٣ يا ١٤ سالم بود رفتم در خونشون زنگ زدم، خودش درو باز كرد گفت بيا تو، بعداز ظهر بود و گرماي هوا داشت فروكش ميكرد ديدم كه مشغول گرفتن پنچري دوچرخه ش هست و خونشون خيلي ساكت بود. پرسيدم بقيه كجان؟ گفت من تنهام اونا رفتن خونه عموم راحت باش بشين كنارم، من هم نشستم روي جدول كنار باغچه.
همينطور كه روي دوچرخه كار ميكرد حرف ميزد ازين و اون و بازي و بچه ها و چيزاي مختلف. بين صحبتهاش گاهي بهم دست ميزد و يا بازوم رو فشار ميداد كه مثلا توجه به حرفش كنم. صحبت رو كشوند به يكي از پسراي كوچه كه همكلاس من بود و بعضي وقتا مياد پيش منصور و تنهايي با هم ور ميرن.
اولش تعجب كردم و يكمي شوكه شدم اما منصور برام دوست داشتني بود و بخاطر رفتار خوبي كه هميشه باهام داشت ازش نترسيدم، سرشو برگردوند و نگام كرد و لبخندي زد، منم ناخوداگاه لبخند زدم. يهو ديدم دستش رو اورد جلو و كيرم رو از رو شلواركم اروم گرفت و ماليد و يواش خنديد.

 
خجالت كشيدم و خودم فهميدم كه سرخ شدم، دوباره مشغول كارش شد، من ديگه ساكت شده بودم و سرم پايين بود، بعد از يكي دو دقيقه گفت بابا راحت باش ما رفيقيم كه، بيا اينم مال من بعد با دستش كيرش رو از شلواركش گرفت جوري كه قلمبه شد بود و معلوم بود خيلي از مال من بزرگ تره، نگاش كردم باز هم لبخند زد، اينبار خجالتم خيلي كم شده بود، حس خوبي به منصور داشتم، حس ميكردم پشتيبانمه.
دو دقيقه بعد كارش تموم شد گفت پاشو بريم تو. با هم رفتيم تو اتاقش نشست رو تخت و گفت بيا بشين كنارم منم نشستم ولي يكم اضطراب داشتم يه دستش رو انداخت دور شونه ام و گفت از من ناراحت شدي ؟ گفتم نه ناراحت نشدم، دست ديگش رو گزاشت رو كيرم و شروع كرد ماليدن.

 
خيلي حس خوبي بود، هم بهش اطمينان داشتم هم شهوتم لحظه لحظه ميرفت بالا، كمي كه باهام ور رفت با يه حركت شلوارك و شورتم رو با هم از پام دراورد، و نشست جلوم و با رونهام بازي كرد، پرسيد دوست داري ؟ گفتم آره.
راستش همه ترس و اضطرابم رفته بود و حس ميكردم كامل شدم مال اون و در اختيارشم، شهوتم رسيده بود بينهايت و كيف ميكردم. بعد با حركت دستاش منو چرخوند و كونم رو داد طرف خودش و با كونم و سوراخم بازي كرد، مي بوسيد و اروم با نوك انگشت سوراخمو ميماليد.
دستم رو گرفت گفت پاشو وايسا و خودشم وايساد روبروي هم بوديم قد من تا شونه منصور بود، گفت تيشرتتو درار، همينكارو كردم، خودش هم لخت شد ولي هنوز شورت تنش بود، منو گرفت بغل و بوسيد، همه جامو بوسيد، گفت ميدوني دوستت دارم؟ گفتم آره.

 

يه قدم رفت عقب، روبروي هم بوديم، كش شورتش رو گرفت و آهسته كشيد پايين اول موهاي اطراف كيرش رو ديدم پرپشت بود و فر و سياه، اولين بار بود چنين صحنه اي ميديدم، هم تعجب بود هم كمي ترس هم شهوت زياد، از روي شورت هم معلوم بود كيرش بزرگه، وقتي شورتش رو كامل دراورد، ناخوداگاه گفتم چقدر بزرگه و گرفتمش تو دستام،
نميدونم چرا و چطور ولي از چيزي كه جلوم بود خيلي خيلي داشتم لذت ميبردم همينطور كه با كيرش ور ميرفتم با دستش تخماشو كشيد پايين و رهاشون كرد تخماش هم دست كمي از كيرش نداشت هر دونه تخمش به اندازه يك گردوي بزرگ بود.
منصور اروم نشست رو تخت و رو بغل دراز كشيد و گفت تو هم راحت باش، من هم زانو زدم رو زمين و شكمم رو چسبوندم به تخت جوري كه كير و خايهاش جلوم بود نميتونستم ازشون دست بكشم و باهاشون بازي ميكردم، دستش رو گزاشت رو سرم و صورتم رو چسبوند به كيرش ولي نه محكم، بوي خاصي داشت، بوي مردونه، بويي كه هنوز وقتي يادم بهش مياد حشري ميشم.

 
بعد از كمي گفت بيا بخواب كنارم منم رفتم رو تخت، هردومون لخت تو بغل هم، پاهاش و دستاش رو حلقه كرد دورم، كير هامون بهم ميماليد اما مال اون سه برابر مال من بود، مثل گنجشكي بودم تو چنگ عقاب، اون غلط ميزد و ميچرخيد روم و ازينكه مرتب كيرش بهم ميخورد لذت ميبردم.
ناگهان منو چرخوند و شكمم رو چسبوند به تخت و خودش رو آهسته رها كرد روي كمرم كيرش رو احساس ميكردم كه روي قاچ كونم حركت ميكنه و اهسته فشار ميداد، تنها چيزي كه خوب يادمه لذت و شهوت بود احساس اينكه زيرش خوابيدم و صاحب من شده و داره باهام حال ميكنه احساس بي مانندي بود.
صورت منصور پشت سرم بود و نفسش و ناله هاش رو ميشنيدم، اون هم عمدا تو گوشم نفس ميكشيد، الان ميفهمم كه تمام اسرار حشري كردن پسرا رو بلد بود، تو گوشم گفت راحتي ؟ گفتم آره ، گفت اگر اذيت هستي ميخواي پاشم ؟ گفتم نه.
دراين لحظه صداي آب دهنش رو شنيدم كه تو دستش تف كرد و ماليد به كيرش و لاي پاهام و شروع كرد لاپايي تلمبه زدن، اولين باري بود كه داشتم لاپايي ميدادم خيلي برام لذت داشت، قبلا از بچه ها شنيده بودم ولي حالا ميفهميدم چيه، همينطور كه تلمبه ميزد سر كيرش از لب سوراخ كونم تا خايه هام رو ميماليد و ميرفت و ميومد، من تو آسمون هفتم بودم، دلم ميخواست تموم نشه…

 
چند دقيقه كه ادامه داد صداي نفسش تند شد و محكم ضربه ميزد كيرش بوضوح بزرگتر شده بود و تا انتهاي رونهاي من ميرفت، آخرين ضربه رو كه زد همونجا نگهش داشت و احساس كردم لاي پاهام خيس شد، آبش اومده بود و خودش رو رها كرد رو كمرم، اولين تجربه سكسي من ميشه گفت بي نظير بود.بعد ازينكه خودمون رو تميز كرديم من رفتم خونمون ولي از فكرش بيرون نميومدم، لذتي كه برده بودم تازه اول ماجراهاي من و منصور بود كه بعد بيشتر براتون ميگم.

 

 

نوشته: احمد اهوازي

10 thoughts on “لذت مفعول بودن

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>