هرکاری که کردم همش از سر عشق بود

سلام
اسم من سحر ونوزده سالمه،موضوع برمیگرده به زمانی که من سال اخر دبیرستان بودم ووقتی که همه ی همکلاسی هام مشغول درس خوندن بودن و به کنکور فک میکرد من درگیر عشق وعاشقی شده بودم و به هیچی جز اون(همونی که عاشقش شده بودم)فک نمیکردم.راستش خیلی ازش متنفر شدم قدهمون روزایی که دوسش داشتم و حاضربودم براش بمیرم الان ازش بدم میاد.اگ شماهم جای من بودید وضعتون بهترازاین نبود.

 
پسری که عاشقش شدم پسر داییم بود، اولین پسری بود که وقتی بهش میگفتم دوستش دارم بعدش پشیمون نمیشدم،چندوقتی بود که باهم رابطه داشتیم وهمه میدونستن که ما همودوس داریم حتی مامان وباباهامون ولی طبق معمول مادروپدرامون باهم مخالف بودن منم ازاونجایی که واقعا دوسش داشتم حاضربودم واس داشتن اون هرکاری بکنم امابعدها بعد ازجداییمون بود که فهمیدم اون از سادگی و دوست داشتن من سوء استفاده کرده.

 
شب نیمه شعبان بود، شبی بود که صبح روز بعدش من تازه هیفده سالم میشد همه اون شب توخونه مادربزرگم جمع بودیم راستش داییم یه جشن مختصر گرفته بود وشربت درست کرده بود بین مردم شربت پخش میکرد.مادربزرگمم شام درس کرده بودواس بچه هاشو نوه هاش.ما کلا رابطه ی خیلی نزدیکی باداییم اینا نداشتیم من فقط میتونستم پسرداییمو توی مهمونی های خانوادگی یا توی عروسی و مراسم ختم واینجورچیزاببینمش،چی میشد سالی یبارم واس عیددیدنی میرفتیم خونشون یا اونو میومدن خونه ی ما.اون شب قرار بود بعدازمدت ها هموببینیم باهم قرار گذاشته بودیم که اگ یه فرصت گیرمون اومد ویه جای خوب پیداکردیم بریم اونجابشینیمو بدون اینک کسی مارو ببینه باهم حرف بزنیم،راستش مامانم بعدازفهمیدن رابطه ی مااصلا دوس نداشت ما زیادبا هم بپریم.همه کم کم اومدنو جشن وشروع کردن ازاونجاییم که پسرای بیچاره ایرانی دنبال یه همچین فرصتا یی هستن که گیرشون بیادوبریزن توخیابونا اومد یه ضبط اوردن و یه اهنگ گذاشتن وشروع کردن به رقصیدن وسط کوچه،همه جمع شده بودن وبه اونا نگاه میکردن ولی من و پسرداییم گاهی اوقات زیرچشمی همودید مزدیم ویه لبخندکوچیک بهم میزدیم،داشتم با دخترداییم حرف میزدم که یهودیدم برام پیام اومد نگاش کردم دیدیم اونه،نوشته بود:بیا تواتاق دایی هیچکس نیست(یکی ازداییام پیش مامان بزرگم زندگی میکرد)راستش اولش خیلی ترسیدم وخواستم اس بدم وبگم نه اما زودپشیمون شدم و وقتی دیدیم کسی حواسش نیست فورا رفتم خونه داییم،توی مهمون خونه روی مبل نشسته بود وقتی منو دیدی خندید و گفت سلام.وقتی دیدیمش انگارکه دنیاروبهم دادن چون خیلی وقت بود که ندیده بودمش.

 

رفتم وروی مبل روبه روییش نشستم،فقط بهم نگاه میکردیم ومن که اصلا حرفم نمیومد فقط میخواستم نگاش کنم که ازم پرسید حالت خوبه که من بخودم اومدم و جوابشودادم،راستش نمیدونم چی شد که بهم گفت میذاری بوست کنم؟قبلنا بارها توی اس ام اسامون درمورد اینجورچیزاباهم حرف زده بودیم قرارگذاشته بودیم که اگ موقعیتش پیش اومد باهم…داشته باشیم اما اون شب،اونجاجاش نبود.وقتی این حرف و زد یکم جا خوردم وخجالت کشیدم اومد جلو وتو چشام بیشترخیره شده ودوباره گفت:سحححححر منم ازاونجایی که خیلی دوسش داشتم و نمیتونستم بهش نه بگم قبول کردم و گفتم نه فقط میذارم بغلم کنی اونم گفت باشه ازروی مبل بلندشدیم واروم منو گرفت بغلش راستش خیلی حس خوبی بود چون تا اون روز هیچ پسری منو اونجوری نگرفته بود توبغلش.دستشودورکمرم حلقه زد واروم پیشونیموبوس کرد بعد واس یه لحظه محکم فشارم داد منم که انگار لال شده بودم هیچی نمیگفتم وفقط داشتم لذت میبردم که نمیدونم چی شد وقتی چشاموبازکردم دیدم تکیه دادم به دیواراتاق و اون روبه رو م وایساده وداره نگام میکنه .

 

همینجوری که داشت نگام میکرد اروم صورتشو اورد نزدیک صورتمولباموکرد تودهنش،یه حسی بهم دست دادواحساس کردم تمام موهای بدنم سیخ شده سریع صورتموکشیدم عقبمو با یه صدای نسبتا بلند گفتم:اّاّاّاّییییی.راستشوبخایین یه لحظه پشتم لرزید هنوزم نمیدونم واس چی یه لحظه ازاین کاربدم اومد اما بااین احساسی که بهم دست داده بود بازم دلم میخواست لبموبکنه توی دهنش با عقب بردن سرم لباشوازرولبام برداشت وگفت بدت اومد من که اصلا نمیفهمیدم چی شده گفتم اره دوباره پرسید ازمنم بدت اومد که گفتم نننننه.خواست ازم جدا شه کشیدمش سمت خودم و ایندفعه خودم پاپیش گذاشتم ولباشو بوسیدم.کم کم لبا مون رفت توهم و داشتیم لبای همو میخوردیم یه دفعه زبونشوتودهنم چرخوندمنم ناخوداگاه زبونمو اوردم جلو کردم تودهنش همیجوری که مشغول بودیم اروم دستاشو پشت کمرم میکشید متوجه هیچی نبودیم اینقد محو خوردن لبا ی هم بودیم که یه لحظه به این فک نکردیم که اگ کسی بیاد ومارو اینجوری باهم ببینه چه اتفاقی میوفته که یدفعه یه صدای اشنا که معلوم میشد تعجب کرده صدام زد.اگ گفتین کی بود؟مامانم بود متوجه نبودمن شده بود واومده بود دنبالم نمیدونم وقتی مارو تواون حالت دیدی چه حالی شداما من که وقتی مامانمو دیدم به کل هنگ کردم و دیگ هیچی نفهمیدم

 

اصلا حرفم نمیومد اومدجلو وتوچشام نگاه کرد منم فقط سرمو انداخته بودم پایین دنیا دورسرم داشت میچرخید،که یهو پسر دایی اومد جلو و گفت عمه کاریش نداشته باش مامانم باعصبانیت بهش نگاه کرد و گفت برم گم شو که دوباره گفت عمه توروخدا که من نمیدونم چی شد تواون لحظه دستش(پسرداییمو)گرفتم و به مامانم گفتم خب…دوسش دارم.میدونیدمامانم چی گف؟گفت توغلط میکنی اصلا دیگ یادم نیست بعدش چی شد که پسرداییم رفت تواون لحظه من شبیه ادمایی بودم که بعد ازیه تصادف وحشتناک بهوش اومدن ومیبینن اطرافشون به کلی تغییر کرده.ازاون ماجراگذشت وسخت گیری های خانوادمم روی من بیشتر شدولی من اونقدر اونودوسش داشتم که حاضربودم همه ی اینارو حتی بدترازاینا بخاطرش تحمل کنم اون بهم گفته بود من واون مال همیم وازاونجایی که پسرداییم بود فکراینکه دروغ بگه وبخواد نامردی کنه به ذهنم نمیرسیدراستش من ادم نامردی نیستم اگ به یکی بگم اره تا اخرش پاش هستم حالا به هرقیمتی.بعداون ماجرا روزا یکی یکی میگذشتن ومن وارد پیش دانشگاهی شدم وازاونجایی که چهارشنبه مدرسه نمیرفتیم تو خونه ازصبح تا ظهر تنهابودم،بعداون اتفاق رابطه ی ما تموم نشد بلکه بیشترازقبلم شد تا جایی که قرار شد یه صبح چهارشنبه اون بیاد خونمون و اومد.من سریع درو براش باز کردم و اومد تو خونه وروی حیاط جلو در اتاق وایساد بهش گفتم بیا تودیگ گفت نه تا نیای بغلم نمیام تو منم نگاش کردم و خندیدم ورفتم بغلش بعداینک اومد تو فورا رفتیم تواتاقم ونشستیم روتخت.

 

دستام ازترس واسترس یخ کرده بودن اصلانمیتونستم حرف بزنم بهم گف ترسیدی منم گفتم اره ازترس دستشوییم گرفته خندیدو منو گرفت توبغلش و با خنده گفت عزیزم بعد همینجوری که منو تو بغلش گرفته بود نیگام کرد و اروم لباشو گذاشت رولبامو شروع کرد به خوردن همیجوری که لبامو میخورد منو خوابوندو خودشم خوابید روم،اون روز فقط در همین حد پیش رفتیم تااینک اون روز رسید ودوباره اومد پیشم اما برخلاف روز اول دیگ اونقدر استرس نداشتم،مثه قبل رفتیم تواتاقم اما این دفعه بدون هیچ معطلی دیدم لخت لخت بدون هیچ لباسی روبه روش نشستم اصلا نفهمیدم چی شد راستش عشق کورم کرده بود مثه احمقا حتی حاضربودم اون ازدختریم بندازتم تا اونو داشته باشم تااون مال من باشه راستش همه ی اون کاراییو که قراربود اون روز انجام بدیم وقبلش درموردشون باهم حرف زدیم،خب داشتم میگفتم اونم لباساشو دراورد وشروع کردیم به خوردن لبای هم همینجوری که لبامومیخورد منوخوابوند و خودشم خوابید روم بعد چنددقیقه ازخوردن لبای هم دست کشیدیمو بلندشد و پایین پام نشست و اروم پاهامو ازهم باز کرد من خیلی خجالت کشیدم وروی صورتموگرفتم واس همین اصلا ندیدم که قیافش با دیدن کس من چه شکلی شد.

 

همینجوری که روی صورتموبا دستام پوشونده بودم یهودیدم کوسم داره یه جوری میشه،باورم نمیشد ولی داشت کسمو میخورد،هنگ کرده بودم ماتم برده بود تودلم داشتم لذت میبردم و برخلاف زنا ودخترای دیگ صدای آهواوهم بلندنشده بود،همینجوری که مشغول خوردن بود بهم گفت که دستموازروی صورتم بردارم چون میخوادصورتموببینه منم بانهایت خجالت این کارو کردم برخلاف بقیه دیگ نذاشتم کسم و بخوره نمیدونم چرا اما احساس موذب بودن بهم دست میدادبعد اومدبالاو روم خوابید و بهم نگاه کردو خندید ودوباره لباموخورد بعداروم اروم رفت پایین وگردنمو خوردوقتی گردنمو میخورد بیشترازوقتی که داشت کسمومیخوردلذت میبردم وهر وقت که میومدتمومش کنه من دوباره بهش میگفتم نه بیشتربخوراونم گوش میکرد فک کنم اگ ادامه میداد همینجوری ارضاء میشدم اما اون که ادامه نداد همینجوری رفت پایین وپایین وپایین رو سینه هام شروع کرد اونارو بخوردن بد جوری سینه هامو میخورد خیلی دردم میومداما برام لذت بخش بود وحاضربودم دردبخاطرلذتی که داره تحمل کنم،اما نوبتیم که باشه نوبت منه،بهش گفتم دیگ بسه الان دیگ نوبت من اونم خندیدو گفت چشم خانم خانما،واس یه چندلحظه بدون حرکت خوابیدم روش،اتاق اینقدساکت شده بود که صدای بال زدن پشه رو میشد شنید اروم سرم وازروسینه اش برداشتم ورفتم سمت لباشو شروع کردم به خوردنشون،بنظرم اینجوری خوشمزه ترمیومد اما نمیدونم چرا؟بعدش اروم رفتم روگردنش اما وقتی گردنشومیخوردم قلقلکش میومد ومیگفت نکن و منم واس اینک اذیتش کنم اصلا بهش گوش نمیدادم و بیشترمیخوردم امادیگ طاقت نیاوردوهولم دادعقب وبهم گفت کیرم بخور منم گفتم باشه اما…

 
کیرشواروم کردم تودهنم اولش میخواستم بیارم بالا امابه روی خودم نیاوردم گفتم یهوناراحت میشه ولی یکم که خوردمش دیدم اونقدرام بد نیست اونم که کلا اصلا انگارتواین دنیا نبود سرمنم گرفته بود و بادستاش بالا وپایین میکرد واینقد بهش حال میداد که دلش میخواست بلند داد بزنه اما نمیتونست من همیجوری داشتم میخوردم تااینکه یهو تودهنم یه مزه یی شد احساس کردم یکی یه اب داغ شورریخته تودهنم سریع کیرشوازدهنم کشیدم بیرون وهمه ی ابارو تف کردم بیرون و گفتم این دیگ چی بود گف ببخشید اما فهمیدم که ناراحت شد اما من اصلا به روی خودم نیاوردم من نمیدونم تواین داستانه ها چه جوری اب طرف ومیخورن وبعدش میگن به به چقدخوشمزه بود،اصلانم خوشمزه نیست،بعداینکه کلی باهم لاس زدیم بهم گفت سحرازپشت بکنم تومن اولش من ومن کردم اما با یه ذره اصراراون قبول کردم وروی دوتازانوهام نشستم وکونمودادم بالا اونم بعدکلی کرم کاری و تف زدن بازی بازی کردن باپشت من تا اومد کیرشوبکنه توکونم هنوزسرکیرش نرفته زدم زیرگریه و گفتم نه نه خیلی درد داره من نمیتونم،بهم نگاه کرد وگفت درد نداره فقط اولش تو بخواب اما من ازاونجایی که خیلی ترسوام زیربارنرفتم اون گفت خب من الان چیکارکنم گفتم برات کیرتومیخورم هرچقدکه بخوای اما ازپشت نه،واسش ساک زدم اما ابش نیومد که نیومد بهم گفت بگیر بخواب و پاهاتوبازکن

 

منم خوابیدم وپاموبازکردم واون کیرشومیمالید روی کسم وااای که چه حالی میداد واقعا لذت بخش بود کسم خیس خیس بوداما اون بیچاره حالش بدترازاینا بود وچون میدونست که من واقعا میترستم دیگ زیاد اصرارنکرد فقط منو به پشت خوابوند وکیرشو بین کونم اونقد بالا پایین کرد تا ابش اومد بعد اینکه ابش اومد ولو شد رو تخت ومنم رفتم بغلش خوابیدم،چنددقیقه باهم لاس زدیم واون نگاه کرد روساعت وگفت باید برم دیگ خیلی دیر شده یهو مامان وبابات میان اما من اصلا دلم نمیخواست اون بره دلم میخواست همین جا بمونه وتوبغلش بخوابم،بعد ازاون روز یباردیگم اومد پیشم اما اون آخرین بارو اولین باری بود که دیگ میدیدمش واینقدبهم نزدیک بودیم،راستش از شانس گند من اخرین باری که اومدپیشم مامان وبابام فهمیدن و باهاش دعوا کردن بعدکلی بگیر ببند بابهونه های الکی گفت که نمیتونه کاری بکنه ومابایدازهم جداشیم،امامن میدونستم همش بهونه ست و اون دیگ منونمیخواد ایند فعه هم رابطمون درست روز تولدم وقتی که هیجده سالم میشد تموم شد،بعدچنان نامردی بهم کرد وابرومو پیش همه برد که قسم خوردم تا زندم وعمردارم هرگز نبخشمش،بارها وبارها پیش خودم گفتم که اگ یک درصد براش مهم بودم ودوستم داشت جانمیزدو پای کارایی که باهم کردیم وایمیستادولی اون منو گولم زد از سادگیم استفاده کرد وهرکارخواست باهام کرد،بیشتردلم ازاین میسوزه که اون پسرداییم بود چه جوری تونست بامن که دخترعمشمو همیشه وقتی باهم بودیم بهم میگفت توقبل ازاینک عشق من باشی دخترعممیو هیچوقت کاری نمیکنم که دلت بشکنه اونجوری نامردی کنه،بعدازتموم شدن رابطه مونم به دو ماه نرسیده رفت ونامزد کرد والانم نامزد داره…

 

بعد ازاین جدایی دیگ هیچوقت روی تختم نخوابیدم چون همین که روش میخوابم یاد اون روزا میوفتم وگریم میگیره و هزار بار به خودم لعنت میفرستم که چرا گذاشتم یه همچین اتفاقایی بیفته اما من هر کاری که کردم همش از روی عشق بود فک میکردم اینجوری اون باهام میمونه وبیشتردوسم داره همیشه ازاین میرستم که بعداین ماجرا دیگ نتونم عاشق شم وبه کسی اطمینان کنم چون یبار جواب اعتماد کردنمو به کسی که تمام زندگیم بودو براش میمردمو گرفتم.

 

سحر

یک دیدگاه برای “هرکاری که کردم همش از سر عشق بود

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>