شکلاتی با روکش سیاه

روز اولی که دیدمش با چادر بود .دختری سنگین و زیبا به اسم بهار .روی صندلی جلو میز من نشسته بود و من از نیم رخ میدیدمش . تابستان بود و هوا گرم . همینطور که نگاه کردم یک لحظه دستش رو برد زیر مقنعه و آورد بالا که سرش رو بخارونه یا چیز دیگه که یک لحظه گوشه ای از پوست سفید بدنش رو دیدم معلوم بود زیر مانتو تاپ تنش بود اونم تاپ رکابی .دیدن پوست سفیدش همانا و رفتن توی مخ من همان . سعی کردم باهاش طرح دوستی بریزم و کم کم با هم دوست شدیم اما فقط دوست اداری . یکم تحقیق کردم در موردش فهمیدم مطلقه هست . از اون زمان بیشتر دنبال بودم که با اون باشم خیلی زیبا میخندید هیکلش به نظر عالی میومد میگم به نظر چون همیشه چادر داشت …..
****

برای اینکه داستان طولانی نشه مجبورم کلی کارها که برای نزدیک شدن به اون و در نهایت نزدیکی کردن به اون شد رو کم کنم و نگم . اما همین قدر بگم که تونستم مخش رو بزنم با هم بریم کوه . قرار گذاشتیم بریم کوه توچال . من رسیدم سر قرار اما اون نیومده بود صبح پنجشنبه بود و کوه از روزهای عادی شلوغتر و منم همین رو میخواستم روزهای شلوغ کسی گیر بهت نمیده . همینطور که منتظر بودم دیدم یکی سلام کرد برگشتم یک دفه دیدم بهار با یک تیپ ورزشی زیبا اومده یک گرمکن ورزشی تا پایین باسن و یک شال که روی سرش انداخته بود . همینطور داشتم نگاش میکردم که گفت ها چیه چرا اینطوری نگام میکنی گفتم آخه اصلا فکر نمیکردم اینطوری بیای اونم گفت که فقط توی اداره چادر میزاره اما بیرون معمولا مانتو البته مانتو بلند و نه چسب
ایندفه که دیدمش بهتر تونستم قد و هیکلش رو ببینم پاهای کشیده باسن برجسته و سینه های معمولی بعضی وقتا از عمد عقب میفتادم تا از پشت قشنگ بتونم ببینمش ..

 
همش توی ذهنم اونرو لخت تصور میکردم در حال قدم زدن و در همین حالت فکری کیرمم بیدار شده بود و برجسته منم تعمدا کاری نداشتم و اگر میدید برام مهم نبود باید از بکجایی شروع میکردم .
توی مسیر سعی کردم حرف رو نزدیک کنم به خواسته ام برای همین گفتم اگه یک چیزی بگم ناراحت نمیشی اونم گفت نه بگو گفتم خیلی خوش تیپ و خوشگل و خوش استیل هستی . اونم یکم قرمز شد و فقط خندید از روی خجالت و چیزی نگفت . رسیدیم بالا یعنی قسمت اسفالت رو پیاده رفتیم و اون بالا صبحونه خوردیم و من همش نگاهش میکردم اونم یکم از نگاههای هیز من معذب بود اما واکنش نشون نمیداد . صبحونه که تموم شد گفتم من میرم بلیط تلکابین میگیرم با هم بریم بالا اونم قبول کرد شلوغ بود هر شش نفر رو سوار یک کابین میکردند من هم کنار بهاره نشستم یک اقای خیلی هیکل هم اومد کنار من که من مجبور شدم خودم رو بچسبونم به بهار و بهار هم خودش و عضلاتش رو سفت کرده بود اما وقتی دید من از روی ناچاری بهش از بغل چسبیدم هیچی نگفت منم نباید ضایع بازی در میاوردم نمیخواستم بهار ناراحت بشه و همچین تیکه طلایی رو از دست بدم .رسیدیم بالا من گفتم ببخشید مجبور شدم بیام طرف تو اونم گفت دیدم تقصیر تو نبود . دوباره توی کوه حرکت کردیم من به بهار گفتم میشه یک چیز دیگه هم بگم گفت بگو گفتم بهار جون دوستت دارم زیاد اونم لبخند ملیحی زد گفت ممنون منم از فرصت استفاده کردم و دستش رو گرفتم و یک بوس کردم . خیلی خجالت کشید و حسابی سرخ شد . من خیلی عذرخواهی کردم اون هیچی نگفت من واقعا ترسیدم اما اون کم کم فضا رو طبیعی کرد و پیشنهاد داد برگردیم .
دوباره سوار تلکابین و بعدش هم با اتوبوس برگشتیم به همون محل قرار . از هم خداحافظی کردیم من بازم ازش تشکر کردم و عذرخواهی بخاطر اون حرکت . اونم لبخندی زد و رفت .

 
روزها گذشت و دوستی و محبت من به بهار بیشتر و بیشتر . خیلی با هم تلفنی و پیامکی حرف میزدیم اما هنوز حرمت ها حفظ میشد . دیگه گفتن دوستت دارم و عاشقتم طبیعی شده بود اما نمیتونستم از سکس و حرفهای سکسی بزنم . اما یک اتفاق ساده همه چی رو درست کرد .
یک روز یک جوک سکسی میخواستم برای یکی از دوستام بفرستم اما چون زیاد با بهار اس ام اس بازی میکردم اشتباهی برای اون ارسال کردم . تا ارسال شد گفتم بیچاره شدم و همه زحمتام از بین رفت . بلافاصله براش پیام عذرخواهی فرستادم و گفتم میخواستم برای کس دیگه ای بفرستم اونم گفت اشکالی نداره و کلی خندیده و منم از فرصت استفاده کردم و گفتم اگر خوشت اومده بازم برات بفرستم اونم گفت بفرست .
همین شد که دیگه حرفهای سکسی هم به شوخیهای ما اضافه شد . دیگه خیلی با هم احساس راحتی میکردیم تقریبا هر دو منتظر یک فرصت بودیم تا راحت تر پیش هم باشیم .
یک روز بهار به من گفت پدر و مادرش دارند میرند سفر و اون یک هفته تنهاست و شبها رو میره خونه پدر بزرگش . ازم خواست یک روز پنجشنبه من رو نهار دعوت کنه منم از خدا خواسته . دیگه دل توی دلم نبود داشتم حاصل چند ماه زحمت رو میدیدم . حسابی خودم رو تمیز کردم البته احتمال اینکه سکس کامل صورت نگیره هم بود اما میدونستم میتونم حسابی ببوسمش و توی بغل بگیرمش .

 
رسیدم خونشون . یک خونه معمولی اما با سلیقه کار شده بود . تا رسیدم همدیگر رو بغل کردیم و بوسیدیم و من برای اولین بار با پررویی لبهاشم بوسیدم . اونم برای من شربت اورد و شیرینی . یک سری تابلو توی پذیرایی بود گفتم کار کیه گفت کار خودمه یادم اومد گفته بود نقاشی میکشه اما فکر نمیکردم اینقدر زیبا بکشه
دست در دست هم قدم میزدیم و تابلوها رو میدیدم و منم همش تعریف میکردم . لباسی که پوشیده بود یک شلوار نسبتا گشاد و یک پیراهن روش که تا وسطهای باسنش میومد . راستش لباس پوشیدنش یکم توی ذوقم زد فهمیدم شاید به این راحتی پا بده نیست .
با پر رویی گفتم بهار جون تو که اینقدر خوش اندامی چرا لباس به این پوشیدگی پوشیدی نکنه از من ترسیدی و خندیدم . اونم یکم دستپاچه شد گفت نه به تو اعتماد دارم اما این عادتمه اینجور لباس بپوشم . منم گفتم باشه هر جور راحتی اما این حرف رو یک جوری گفتم که فهمید ناراضی هستم اومد جلو من رو بوسید و گفت چشم میرم عوض میکنم . توی دل من عروسی شد همش منتظر بودم با چه تیپی برمیگرده .
یک دفه دیدم در اتاقش باز شد و اون با یک دامن تا روی زانو و تاپ نیمه آستین قرمز اومد . من نمیتونستم چشم ازش بردارم دیگه قشنگ هیکلش معلوم بود دستای سفید سینه ها که البته معمولی بود اما دامن جذب اون کامل باسن قلمبه اون رو نشون میداد و البته ساق پا که کاملا معلوم بود کشیده و مناسبه .
من دیگه از خود بیخود شدم و پاشدم محکم توی بغل گرفتمش و دستام رو روی کمرش گذاشتم و عمدا به خودم چسبوندمش تا سفتی آلتم رو احساس کنه و حسابی لبهاش رو خوردم . بعد رهاش کردم و عذرخواهی که چاره ای جز این نبود اونم فقط لبخند روی لباش بود و البته رضایت و این چراغ سبزی بود به من .

 
میز غذاخوری توی آشپزخانه بود و وقتی اون نهار رو کشید نشستیم به خوردن . طعم غذاش رو دوست داشتم و حسابی خوردم و کلی تعریف کردم . بعد غذا هم توی جمع کردن بهش کمک کردم و طبیعی توی جمع کردن چون فضا جمع جور بود تعمدا اما کاملا طبیعی خودم بهش میمالوندم .
بعد از غذا نشستیم روی مبل و تقریبا کنار هم و داشتیم تی وی میدیدیم یک شبکه موسیقی بود یک آهنگ ترکی داشت میخوند دختره خیلی لباس باز پوشیده بود من یک لحظه دقت کردم دیدم شبیه بهاره گفتم بهار این خانمه شبیه تو هست اون یک نگاهی به من کرد و گفت من خوشگلترم منم گفتم صد در صد تو بهتری تو الان اینجا با آرایش معمولی نشستی اما اونا رو هزار جور آرایش میکنن و از این حرفا
معلوم بود حسابی خوشش اومده منم تیر آخر رو زدم و گفتم تازه تو لباست نسبتا پوشیدست این لباس باز داره تو اگر لباس باز بپوشی دیگه میشی بهتر از همه
تو همین فضا دل رو زدم بدریا و گفتم میشه بری یک لباس ناز بپوشی قول میدم جلو خودم رو بگیرم اون با خنده گفت قول منم گفتم قول
رفت و اومد وای چی میدیدم یک تاپ کاملا آزاد بیشتر سینه هاش دیده میشد و دامن کوتاه فقط روی باسن
دیدن اون پوست سفید و سینه های ناز و پاهای کشیده سکسی من رو از جام بلند کرد و رفتم بغلش کردم و شروع کردم به خوردن لباش
اون همش میگفت تو قول دادی تو قول دادی اما من کاری به حرفاش نداشتم فقط گفتم من قول دادم درست اما آخه اگر خودتم خودتو توی آینه ببینی قولتو میشکنی و اونم فهمیدم دلش میخواست اما فقط نمیخواست اینجوری بشه که بنام اون سکس نوشته بشه میخواست بگه تو باعث شدی

 
همینطور که لبهاش رو میخوردم دستم رو بردم سمت سینه ها و مالوندن رو شروع کردم من هم روی هوا بودم فوق العاده بود این بهار .
دیگه آروم شد و روی مبل کاناپه خوابید و دیگه خودش رو در اختیار من قرار داد
من یکی یکی لباس هاش رو در آوردم بالاتنه کامل لخت و پایین تنه فقط شرت شروع کردم به خوردنش البته همینطور که میخوردم رفتم در گوشش و آروم گفتم ناراحت که نیستی اجازه میدی اونم با حرکت چشم گفت آره و سر من رو فشار داد پایینتر روی سینه هاش
منم مشغول خوردن شدم با دستام هم بدنش رو لمس میکردم تا حسابی شهوتی بشه
همینطور رفتم پایین و شروع کردم با زبونم از روی شرت لیس زدن و کم کم لخت مادرزادش کردم
حالا دیگه بهاری که چند ماه روش وقت گذاشتم لخت جلو من بود و من احساس پیروزی همراه با شهوت زیاد داشتم سریع لباس های خودم رو هم کندم و منم لخت شدم و بازم شروع کردم به خوردن
همینطور که میخوردم چرخیدم مبل کاناپه باز میشد و تبدیل به تخت خواب میش اونو باز کردم و حالت ۶۹ شدم
اونم کیر من رو گرفت و گذاشت دهنش من کس اون و اون کیر من
بعد برگشتم و با یک چشمک سر کیرم رو گذاشتم روی کسش و اروم اروم فرستادم تو
کس به این داغی تا اون موقع ندیده بودم خیس داغ لیز و شروع کردم تلمبه زدن
سکس در حالتهای مختلف نشسته خوابیده ایستاده اندکی خشن آخراش اون خوابید منم رفتم از پشت کیرم رو کردم توی کسش و محکم تلمبه زدن که یکدفه من رو محکم گرفت و لرزید و به حالت ارگاسم رسید و رها شد منم به کارم ادامه دادم تا آب منم اومد و ریختم روی کون و کمرش

 
من زیاد ازم آب نمیاد اما اون روز مقدار و جهشش از همیشه بیشتر بود
توی بغل هم خوابیدیم و بعد از خودمون رو شستیم
من خیلی ازش تشکر کردم و عذرخواهی اونم میگفت اشکالی نداره
البته ما زیاد با هم سکس نکردیم چند دفه دیگه هم اتفاق افتاد تا اون ازدواج کرد
اینم بگم همیشه دلم میخواست از کون هم بکنمش چون واقعا کون باحالی داشت اما هیچ وقت راضی نشد
سکسهای من با بهار بهترین سکسام در طول زندگیم بود
دوستتون دارم و امیدوارم خوشتون اومده باشه …

 

 
نوشته:‌ آرش مگس

3 thoughts on “شکلاتی با روکش سیاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>