جندگی خواهرم در حضور خدا

داستانی که میگم مربوط به بیست سال پیشه و  حقیقت داره …

***

من پسر کوچیک خونه بودم و اون موقع چهارده ساله بودم یک خواهر هفده ساله داشتم که اون سال برای کنکور درس میخوند و یک خواهر بیست و دو ساله که اون موقع ازدواج کرده بود و رفته بود
خونواده متوسطی داشتیم و خونمون تو محله خوب شهر بود و البته مادرم کمی مذهبی بود و خواهرم هم خیلی بیشتر و تو مدرسه هم عضو بسیج و انجمن و این چیزها با وجود اینکه خیلی زیبا بود و خوش هیکل اصلا اهل آرایش و تیپ زدن نبود و همیشه چادر سرش میکرد و خیلی هم سرش تو کار خودش بود ،هر وقت چادر سرش میکرد و بیرون میرفت قیافه اش عین این کسایی میشد که تو تلویزیون تبلیغ میکنند و یا عکسشون رو به عنوان حجاب برتر میندازند از اون تیپ هایی که به محرم و نامحرم خیلی اعتقاد دارند و براشون مهمه که دین رو رعایت کنند ،من بی اندازه دوستش داشتم و از قیافه و بخصوص موهاش خیلی خوشم میومد ،موهای لخت و روشنی داشت که تقریبا تا کمرش میومد ،یادم میاد خیلی معتقد بود مثلا اگه نزدیکای اذون گیرش میوفتادم مجبورم میکرد نماز بخونم و حتی به لباس و شونه کردن موهام هم کار داشت همیشه میگفت فکر کن در حضور خدا هستی و از این حرفها …

 
محلمون همسایه های خوبی داشتیم و آدم حسابی بودند اکثرا غیر از یک خونواده که ساز ناکوک بودند و میگفتند از سالها پیش قبل از اینکه اینجا به اون شکل دربیاد اونجا ساکن بودند اون موقع ها دوتا پسر داشتند که کوچیکه تو مدرسه ما بود البته سنش یکی دو سال از ما بزرگتر بود و یک برادر دیگه هم داشت که اون موقع بیست و یکی دو سالی داشت ولی به چشم ما یک مرد گنده میومد ،کلا از نظر هیکل بیشتر هر دو شبیه غول بودند تا آدم قد بلند و هیکلی با چهره سیاه سوخته و البته جای چاقو روی صورت برادر بزرگه ،کلا کارثابتی نداشتند و بیشتر تو کار خلاف بودند و همه تو محل ازشون دوری میکردند و غیر از یک دوست مثل خودشون که خیلی وقتها سر کوچه وای میستادند با کسی ارتباط نداشتند
خونه ما خونه نسبتا بزرگ دو طبقه ای بود که بیشتر زندگی امون تو طبقه اول بود و طبقه دوم عملا خالی بود البته من اونجا اتاق داشتم ولی خیلی کم استفاده میکردم حداقل چون فقط یک تلویزیون داشتیم و اون هم طبقه پایین بود ولی خواهرم هم که طبقه بالا اتاق داشت همیشه تو اتاقش بود و بخصوص اون موقع که کنکور داشت و مرتب درس میخوند
خوب ماجرایی که براتون میخوام تعریف کنم تو یک شب جمعه آخر تابستون اتفاق افتاد اون شب رفته بودیم باغ عمه ام بیرون شهر و قرار بود شب بمونیم ولی اونجا مادرم با عمه ام بگو ومگو کرد و نصفه شبی برگشتیم خونه وقتی داشتیم وارد خونه میشدیم دیدم که چراغ اتاق خواهرم روشنه چون اتاق اش به سمت کوچه بود ،میدونستم بیداره و داره درس میخونه

 

 
به خونه که رسیدیم بگومگو ها ادامه داشت منم که حوصله دیگه نداشتم رفتم طبقه بالا تا اونجا بخوابم ،اتاق من کنار اتاق خواهرم نبود ولی گاهی میرفتم و از اتاق کناری نگاهش میکردم دوست داشتم وقتی حواسش نیست نگاهش کنم بخصوص وقتی با موهاش بازی میکرد ،اتاق های بالا همه یک در بین همدیگه داشتند ولی اتاق خواهرم یک کتابخونه بزرگ پشت درش بود که نمیشد از اون در رفت و آمد کرد ولی از بالای کتابخونه اگه خوب گردنم رو میکشیدم و سرم رو خم میکردم یک چند سانتی از پنجره معلوم بود که میشد داخل اتاق رو خیلی خوب دید ،این کاری بود که همیشه میکردم ولی اون شب داخل اتاق چیزی دیدم که مو تنم سیخ شد و نفسم بند اومد داخل اتاق خواهرم تنها نبود بلکه عباس که خیلی دلش میخواست عباس پلنگ صداش کنند همون برادر بزرگه تو اتاق خواهرم بود ،نزدیک بود سکته کنم ولی دو تایی رو تخت بودند و عین مار به هم میپیچیدند ،خواهرم هیکلش خوب بود ولی جثه اش یک سوم عباس پلنگ هم نمیشد افتاده بود رو خواهرم و عین حیوونی که شکاری کرده هرجای بدنش رو که میتونست میخورد و گاز میگرفت و خواهرم هم هرجای اون رو که میتونست میبوسید ،خواهرم لباس تنش نبود ولی عباس شورت مامان دوزش پاش بود اینکه میگم مامان دوز واقعا مامان دوز بود چون هم تا روی زانوهاش بود هم خیلی گشاد
خیلی طول نکشید که نشست روی زانوهاش و کمر خواهرم رو بلند کرد و شروع کرد به لای پاش رو خوردن ،من تا اون موقع اصلا نمیدونستم کس رو هم میخورند ولی معلوم بود خواهره خیلی داره حال میکنه چون پاش رو هم حلقه کرده بود دور گردن مرده و خودش رو پیچ و تاب میداد

 
خوب دیدم که شورتش رو درآورد و این قسمتش رو بدون پیاز داغ میگم و کیرش عین فنر زد بیرون ،کیرش به کیر خر گفته بود زکی ، وحشتناک گنده بود و البته سیاه ،بعد خواهرم رو برگردوند و به حالت سجده رو تخت خوابوندش خواهرم هم با دستاش لای کونش رو باز کرده بود و عباس پلنگ هم یک تف انداخت در کون خواهره از همون تف های حال به هم زنی که همیشه تو خیابون مینداخت و سرکیرش رو گذاشت دم سوراخ خواهرم هی فشار میداد و تو نمیرفت باز درمیاورد و دوباره تف مینداخت راستش کیرش اونقدر گنده بود که فکر میکردم محال خواهرم بتونه تو خودش جاش بده بعد خواهرم از زیرش بلند شد و رفت یکم کرم آورد و سر کیر اون رو بوسید کاری که هر وقت یادم میاد حالم گرفته میشه و بعد هم خوب چربش کرد اون موقع عباس پلنگ نشسته بود لب تخت و خواهرم رو نشوند روی پاش اینجا ب‌ود که یک لحظه فکر کردم من رو میبینه چون چشماش دقیقا به سمت من بود ولی خوب شانس آوردم هم بخاطر اینکه من تو اتاق تاریک بودم و اونها تو اتاق روشن و هم اینکه فکر کنم هیچ تو حال خودشون نبودند ،عباس اینبار کپل های خواهرم رو از هم باز نگه داشته بود و خ.اهرم کونش رو با کیر اون تنظیم میکرد ،اولش یکم به خودش تکون میداد خواهرم تا بالاخره آروم شد معلوم بود سرش رفته تو سرش که رفت عباس پلنگ بلندش کرد و رو تخت خوابوندش و دیگه معلوم بود عجب چیزی قراره کون خواهر ما رو بگاد ،اینبار دیگه در نمیاورد و فقط فشار میداد معلوم بود خواهرم درد زیادی میکشه چون هی پاهاش رو به هم قلاب میکرد و صورتش رو جمع میکرد ولی اون اصلا حالیش نبود و فشار میداد کیرش رو تو کون خواهرم کم کم نصفش رفته بود تو که دراز کشید رو خواهرم یک دستش سر و شونه هاش رو گرفته بود و با دست دیگه اش از زیر لای پاش رو فشار میداد تا اینکه دیگه زیر شکمش چسبید به کون خواهرم و معلوم بود تا ته کیر به اون گندگی رو جا داده تو کونش

 

،اول کم کم و بعد سریعتر شروع کرد به تلمبه زدم هر بار بدنش رو موج میداد و دوباره فرو میکرد و من میدیدم که بدن بلوری خواهرم که خودم همیشه از دیدن یک ذره اش دیوونه میشدم چطور زیر اون مرتیکه غول میلرزید و از اون بدتر که خواهرم سرش رو تا جایی که میتونست کج کرده بود تا از عباس پلنگ لب بگیره با اون دندونها و دهن پر از کثافتش
اون موقع ها نمیفهمیدم ولی بعدا فهمیدم که هربار که بدن خواهرم رعشه میگرفت ارضا میشد شاید دو سه بار ارضا شد تا فشار عباس پلنگ هم دیگه بیشتر و طولانی تر شد و دیدم کیرش رو از کون خواهرم درآورد و آبش رو خالی کرد رو پشت خواهرم ،آبش که اومد حتی یک لحظه واینستاد و لباساش رو با عجله تنش کرد و از همون پنجره خیابان که البته ارتفاعش اصلا زیاد نبود رفت
چند دقیقه منتظر موندم تا ببینم چکار میکنه خواهرم ولی حتی تا یک ساعت بعدش هم هیچ تکونی نخورد از جاش منم رفتم سرجام خوابیدم و البته صحنه هایی که دیدم از اون به بعد هیچ وقت از جلو چشمم نرفت

 
فردا صبح خواهرم اومد برای صبحانه در حالی که تازه از حموم اومده بود میگفت برای اینکه خواب از سرش بپره رفته بوده حموم ،ولی برای من دیگه اون خواهر قبلی نشد هیچ وقت
دیگه همیشه از خودم میپرسیدم چطوری به همچین موجود پلشتی این پا داده یا اون چطوری مخ این رو زده …

نوشته: فرزاد نامداری

3 thoughts on “جندگی خواهرم در حضور خدا

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>