عشق و شجاعت

 

ازش خواستم که منو ببوسه . نمی دونم چرا .. همین جوری زد به سرم . می
خواستم ببینم چه حالی بهم دست میده . منی که به زور با اون خلوت می کردم .
می خواستم ببینم می تونم برم توی حس و حال عشق و دوستی یا نه ؟/؟ یه جایی
خونده بودم اگه یکی رودوست داری درحال بوسه می تونی متوجه شی که میزان عشقت
نسبت به اون چقدره . اون خیلی گرم وپرحرارت منو می بوسید ولی من حس کردم که
هیچ حسی نسبت به اون ندارم …

 

من و اون هردومون داشتیم یه پزشک متخصص می
شدیم و رزیدنت یه بیمارستانی هم بودیم . اون خیلی ساده بود . ساده می پوشید
و رفتاری ساده داشت . نمی دونم چه عاملی سبب شده بود که بهش دل ببندم شاید
واسه این بود که اهل خیانت و این که هرروز دوست دخترشو عوض کنه نبود .
همکلاسیها یا بهتره بگم خیلی از همکارای دیگه بهم اظهار علاقه می کردند ولی
من به هیشکدومشون توجهی نداشتم ولی نمی دونستم چرا هنوزم نمی تونم به ناصر
علاقه خاصی داشته باشم . -سارا آفتاب از کدوم طرف در اومد که امروز بهم
گفتی ببوسمت ؟/؟ ساکت شدم و چیزی نگفتم . ناصر از نظر در آمدی از یه
خونواده طبقه پایینی بود و لی در عوض بابای من نمایندگی فروش چند مدل
ماشینو بر عهده داشت و توکار لوازم یدکی هم بود وکارش خیلی گرفته بود .
خیلی دوست داشت که من زن پسر عموم سهیل که مهندس عمران بود و خیلی هم مودب
ومهربون و خوش سر و وضع بود و وضع مالیش هم خوب بشم ولی من قبول نمی کردم
تا این که یه شب عموم اینا یه بار دیگه اومدن خواستگاری من ..عموم از یه
مشکل قلبی سخت رنج می برد . دوست داشت که هر چه زودتر عروسی پسرشو ببینه .
خونواده افتادن سرم .. نمی دونم این ناصرو چیکار می کردم . شاید یه خورده
ای دوستش داشتم ولی حس کردم که عاشقش نیستم . عاشق پسرعموم هم نبودم ولی
نمی دونم اون جو و جمعیتو دیدم یهو قبول کردم و بله رو در شب بله برون گفتم
.. حالا مونده بودم که چه جوری این خبرو به ناصر بدم . دوتایی مون داشتیم
متخصص رو ماتولوژی می شدیم . روز بعدش توبیمارستان از یک بیمار بستری شده
در مورد بیماریش تحقیق می کردیم .. اصلا حواسم به مریض و تحقیقات درسی
نبود . -سارا امروز حالت خوب نیست ؟/؟

 

-نمی دونم یه خورده از تخت بیمار
فاصله گرفته و گفتم ناصر دیشب واسم خواستگار اومده بود . پسرعموم .. یه
جوری بهم نگاه کرد که ترسو توی چشاش خوندم . -خب بازم می خواد بیاد ؟/؟
دلم واسش سوخت . خودم خیلی ناراحت شده بودم -نه دیگه نمیاد .. -سارا ..
نگو که بله رو گفتی -ناصر چاره ای نداشتم . عموم مریض بود . بابام دوست
داشت که من باهاش ازدواج کنم .-ببینم سارا تو مگه می خواستی بابابات یا
عموت ازدواج کنی ؟/؟ هرچند اون این حرف رو از روی درد و ناچاری زده بود ولی
واسه من گرون تموم شده بود خیلی بهم بر خورده بود -ناصر خیلی بی ادب شدی من
دوستت ندارم و عاشقت نیستم . مثل یک دوست مثل یک همکار و همکلاس دوستت دارم
ولی می بینم که بددهن هم شدی . اون از پیشم رفت .. نمی دونستم از زندگی چی
می خوام . سردرگم شده بودم . حتی وقتی پسرعموم میومد تا منو ببره بیرون و
با هم دور بزنیم مثل آدمای گیج بودم ولی سعی می کردم درسامو خوب بخونم . از
اون روز به بعد ناصر خیلی گوشه نشین شد . دیگه بهم توجهی نمی کرد . حتی
رفت به یک گروه دیگه . خیلی دلم می خواست باهاش حرف می زدم و این کارمو
توجیه می کردم . می دونستم فایده ای نداره . یه روز اونو یه گوشه ای از
فضای بیمارستان گیر آوردم که خیلی به هم ریخته ود اغون بود

 

-ناصر چته . مگه
هر دوستی باید منجر به ازدواج شه ؟/؟ لبخند تلخی زد و گفت من از تو ناراحت
نیستم . خصلت بعضی از دخترا اینه که عشق و دوستی رو مثل یه تغییر لباس
بدونن که اگه از یه دوست حالشون بهم خورد اونو عوض کنند . -من که عوضت
نکردم .. -ببینم اگه یه بچه پولدار شیک پوش بودم باهام این رفتارو می کردی
؟/؟ -اصلا این طور نیست ناصر . ازجاش پاشد و رفت و دیگه تحویلم نگرفت . از
فرداش دیدم که چه جور تیپ زده و حتی طرز راه رفتن و حرف زدنش هم با سایرین
فرق کرده . دیگه مثل سابق تند حرف نمی زد .. هرروز بیشتر از روز قبل احساس
می کردم که علاقه ای به سهیل ندارم . از این که بهش بله گفته بودم پشیمون
شده بودم . فقط نگام به دنبال این بود که ناصر با کس دیگه ای دوست نشه . با
این که خودم نشون کرده پسر عموم بودم . دلم برای روزایی که در کنار هم می
رفتیم واسه تحقیق تنگ شده بود . برای اون سادگی و تند حرف زدنهاش . اون
اصلا تحویلم نمی گرفت . نسبت بهم خیلی سرد شده بود . جواب سلام منو به زور
می داد . دلم می خواست دوباره اون لباساشو بپوشه . وقتی می دیدم که با یه
دختر دیگه میگه و می خنده حرصم می گرفت . اما اگه سهیل این کارو انجام می
داد ناراحت نمی شدم . نمی تونستم اون دقیقه هایی رو که باهاش بودم فراموش
کنم . بهش نگفته بودم که دوستش دارم . نگفته بودم که عاشقشم .

 

نمی دونم چرا
عشق گاهی وقتا میره یه گوشه ای و در کمین می شینه . آدم یکی رو دوست داره و
خودش نمی دونه . شاید زمانی که حس می کنیم یکی رو داریم از دست میدیم تازه
می فهمیم که چقدر دوستش داریم . تازه می فهمیم که بدون اون نمی تونیم زندگی
کنیم . من که عقد سهیل نشده بودم . در واقع از نظر شرعی هم اگه حساب می
کردی هنوز محرمش هم نبودم . خدایا چیکار کنم . این منم که باید از دواج کنم
. مهم اینه که من باید خوشبخت باشم . من باید راضی باشم . من باید از لحظه
هام لذت ببرم . عموی من خیلی چیزا دلش می خواد . پدرم باید درکم کنه . حتی
اگه از نظر اون اشتباه می کنم باید درکم کنه . مگه فردا پس فردا اون دنیا
بهشت و جهنم اونو با بهشت و جهنم من عوض می کنن ؟/؟ احترام به جای خود
استقلال به جای خود . تصمیممو گرفته بودم . هر چند شهامت اونو نداشتم که
همه چی رو بهم بزنم ولی باید حسمو به ناصر می گفتم . . اونو دیدم که گرم
صحبت با دو تا از دختراست . از زل زدنش به اون دخترا لجم می گرفت . -ناصر
باهات کار دارم -من فعلا کار دارم .. اون قبلا هیچوقت باهام این بر خوردو
نداشت . واسه یه ثانیه با من بودن ارزش قائل بود . لبامو می جویدم و به
دیوار کنارم نگاه می کردم . پیش اون دخترا احساس خجالت می کردم . سرمو
انداختم پایین و رفتم .. رفتم یه گوشه ای از فضای باز بیمارستان نشستم .
دیدم سر و کله اش پیدا شد -کاری داشتی سارا ؟/؟ -ببینم لباست عوض شد ادبت
هم فرق کرد ؟/؟ -لباسم عوض شد ولی شخصیت من عوض نشد ؟/؟ الان دیگه یه جایی
فعال شدم و واسه خودم در آمدی دارم . البته خونواده ما از یه طبق پایین
هستند . می گردم میون این خانوم دکترا یکی رو که هم طیقه خودم باشه پیدا می
کنم . ببینم تو کسی رو سراغ نداری ؟/؟ -بدون عشق می خوای ازدواج کنی ؟/؟
-سارا دیگه از این حرفای مسخره پیشم نزن .

 

عاشق تو شدم چه فایده ای داشت .
تازه مگه طرف یه روزه میاد عاشقت شه . ببینم تو از پسر عموت خوشت اومد که
رفتی ؟/؟ -ناصر من دوستت دارم . حس می کنم عاشقتم .. از طرز لبخندش فهمیدم
که داره مسخره ام می کنه .-من تعجب می کنم با این هوش سرشارت که مثل برف
اول بهار داره آب میشه چه جوری تا این جا رسیدی .. بس کن سارا . خیلی مسخره
ای . من که دیگه دوستت ندارم . عاشقت نیستم . اصلا از اولش هم نبودم . فکر
می کردم که دوستت دارم . کجا بودی اون شبایی که من با سوز دلم می خوابیدم .
کجا بودی اون روزایی که دلم می خواست سرمو بکوبم به دیوار و از این که
خونواده ام از نظر اجتماعی ضعیفن عذاب بکشم .. ولی یه روز حس کردم که دارم
اشتباه می کنم . همون پدر و مادر بودن که منو به اینجا رسوندن . تو کی هستی
فکر کردی کی هستی . یک دختر لوس و ننر و از خود راضی که هر چی می خواستی از
روز اول برات فراهم بوده . ولی اگه ما یه روز غذای گوشتی تو خونه مون
داشتیم فکر می کردیم که اون روز خونه مون عروسیه . بیشتر وقتا از کتابای
کهنه فامیلام استفاده می کردم . از لباسای کهنه شون . این سهم خونواده من
از زندگی بود . من پدر و مادرمو دوست دارم اونا بزرگترین سر مایه های زندگی
من هستند . منو مجبور به کاری نمی کنند . بهم نمیگن برو با دختر عموت
ازدواج کن . از کاسه بشقاب های ملامین اونا هنوز بوی محبت میاد .. یه روز
خواستم اونا رو بریزم دور ..

 

رفتم واسشون بهترین ظرفایی رو که تو بازار بود
خریدم ولی ازم خواستند که بیشترشونو ببخشم . به اونایی که نیازشون بیشتر از
ماست . فکرمی کردم تو با اونایی که به تجملات و زندگی مرفه و خونواده طبقه
بالاشون می نازن فرق داری می دونی چقدر عذاب کشیدم تا فراموشت کردم ؟/؟ برو
سارا برو بیشتر عذابم نده . من فراموشت کردم سارا عشقتو فراموش کردم .
-فراموشم کردی ؟/؟ جدی میگی ناصر ؟/؟ -من حالا یکی دیگه رو دوست دارم -کیه
؟/؟ -هرکی هست مثل تو نیست -من نمی تونم با پسر عموم خوشبخت شم . یه عمر
باید عذاب بکشم . به خاطر این تصمیم عجولانه ای که گرفتم . -مشکل خودته .
اگه شهامتشو داری برو بگو نمی خوای . می دونم خیلی با شهامتی . همون جوری
که شهامت داشتی به من گفتی دوستم نداری . بهم گفتی عاشقم نیستی . به من
گفتی که تو رو مث یه دوست دوست دارم . لعنت به تو و دوستی تو .. هر لحظه یه
جوری هستی . با یه سازی می رقصی -ولی می خوام دیگه به ساز تو برقصم . -خیلی
بد بختی سارا -می دونم . این حرفتو قبول دارم . اگه بد بخت نبودم که امروز
پیش تو این جوری زار نمی زدم . -برو پیش همونی که بهش بله رو گفتی زار بزن
که نجاتت بده -اگه تو بخوای این کارو می کنم . برای خودم می جنگم . حتی اگه
دیگه منو نخوای -ازت بعیده این حرفا رو بزنی . عادت به گذشته هاست که این
حسو در تو به وجود آورده .

 

-فکر نمی کردم که تو با عوض کردن لباسات شخصیتتم
عوض کنی . من همون ناصر ساده رو بیشتر دوست دارم . همونی که تند حرف می زد
. همونی که از سادگیش و ساده پوشیدنش حرصم می گرفت -همونی رو که قبول
نداشتی . واگه یه روز دوباره به همون روزا برسم بازم ازم انتقاد می کنی .
برو دختره ترسو . بیخود پیشم فیلم نیا که با پسر عموت به هم می زنی .. -فقط
بهم بگو دیگه دوستم نداری . یه بار دیگه .. تو چشام نگاه کن و بگو .. -تو
چه جوری می خوای راز نگاهمو بخونی . چرا یه شبه عوض شدی -شاید اون موقع
عاشق نبودم -بس کن .. -بس نمی کنم .. ولی بازم سرشو آورد بالا تا چشاشو
نگاشو به نگام بدوزه . عصبی بود . -این قدر تکون نخور ناصر -مگه می خوای
عکس بگیری .-حالا بگو دوستم نداری . اگه می خوای بهم دروغ بگی به خودت دروغ
نگو . ناصر جوابمو بده فرار نکن .. -دنبالم نیا . آبرومون رفت . ممکنه همه
میخ ما بشن -جوابمو بده -فایده ای نداره تو مال یکی دیگه هستی .. اون رفت
ولی من با خودم عهد بستم که چه به ناصر برسم و چه نرسم اگه یک عمر بی شوهری
بکشم و عشقمو پیدا نکنم و نتونم عاشق بشم سهیلو از زندگیم دور کنم . پسر
عموی مهربون و مودب و نجیب ولی تحمیلی خودمو .. من دوستش ندارم . نمی خوام
بد بخت شم . ازدواج که یک تجارت نیست . شوهر که یک کالا نیست . برای به دست
آوردن خواسته ها باید مبارزه کرد و جنگید .

 

تصمیممو گرفته بودم . راضی
نبودم که یک عمر عذاب بکشم تا دیگران راحت باشن . به من چه مربوطه که عمو
جان دلش می خواد من عروسش شم . چرا بابا مامان نباید درکم کنند . مگه اونا
وقتی ازدواج می کردند من توکارشون دخالت کردم ؟/؟ چند ساعت بعد از این که
با ناصر حرف زدم قصد داشتم که سهیلو فراخوان کنم که اون ازم دعوت کرد که با
هم بریم بیرون . می خواست در مورد یه مسئله مهمی باهام حرف بزنه غصه ام شده
بود . حس کردم که می خواد در مورد عقد و تاریخش و این جور چیزا حرف بزنه
-سهیل اگه ایرادی نداره من اول بگم .. -سارا می دونم چی می خوای بگی بذار
من حرفمو بزنم . شاید از شنیدن حرفام ناراحت شی . می دونم که هر دختری
وقتی که به یکی بله میگه با یه امید و آرزویی به آینده اش فکر می کنه ..
راستش اصلا نمی دونستم چی می خواد بگه فقط می خواستم زود تر تموم کنه تا من
حرفمو بزنم .. ای جون بکنی زود باش دیگه -دختر عمو می دونم شنیدنش واست
سخته ولی این بابام منو دیوونه کرده بود . از همون بچگی های من و تو دوست
داشت که ما با هم از دواج کنیم ولی دختر عمو من یکی دیگه رو دوست دارم ..
نمی تونم خوشبختت کنم . نمی دونستم عموی من بیشتر قاطی کرده یا این پسر
عمو . -سهیل تو چطور تونستی وقتی که یکی دیگه رو دوست داری بیای خواستگاری
من . تو چطور تونستی این کارو باهام بکنی ؟/؟ واقعا خجالت آوره . احترام به
پدر و مادر هم حدی داره . مگه الان زمان قدیم و عصر حجره که بگن عقد پسر
عمو و دختر عمو رو تو آسمونا بستن ؟/؟ من بهت چی بگم ؟/؟ آخه ده بار اومدی
خواستگاری . -فکر کردم می تونم فراموشش کنم ولی دیدم نمی تونم . -چقدر زود
فهمیدی سهیل . خیلی زود فهمیدی . تو مطمئنی که دوستش داری ؟/؟ آخه خیلی
فداکاری . -سارا مسخره ام نکن . اگه بخوای باهات ازدواج می کنم -نه سهیل من
دوست دارم که با عشق ازدواج کنم .. راستش هنوز خودمو قانع نکرده بودم که
عاشقت باشم ولی حس می کردم که یه روزی بتونم

 

. حالا عمو جانو چیکارش می کنی
.. -مامان و خواهرام باهاش حرف زدن . فقط مونده بابا مامان تو و خود تو ..
-من حرفی ندارم سهیل . بابا مامانو هم من ردیفش می کنم .. یعنی باید این
جریانو باور کنم . ؟/؟ این ازدواج نمایشی فامیلی واقعا سر نمی گیره ؟/؟
یعنی واقعا تیر همه می خوره به سنگ ؟/؟ خیلی دلم می خواست به سهیل می گفتم
که منم دوستش نداشتم و ندارم . کاش می گفتم . کاش یه روزی بتونم بگم . ولی
ضرورتی احساس نکردم . دیگه هیچی واسم مهم نبود . از خوشحالی تا صبح
نخوابیدم . حالا دیگه می تونم چشای هر دختری رو که به ناصر نزدیک میشه از
جاش در بیارم . صبح کلاس داشتیم . بر نامه بیمارستان واسه بعد از ظهری بود
.. چقدر دلم می خواست اونو زود تر ببینم . وای چی میشه اگه بگم به خاطرش
همه چی رو بهم زدم . باورش نمیشه .. از دور دیدمش که داره میاد .. دوباره
همون لباسای ساده رو تنش کرده بود . -ناصر خان سلام . -چیه سارا باز امروز
چه بازیی در آوردی . دست از سرم بر دار . من لباسامو عوض کردم تا تو هم
خودتو عوض کنی و دیگه دلخوشم نکنی . دیگه دستم نندازی . -بیا بریم یه گوشه
ای باهات کار دارم .

 

 

فکر کردی من به خاطر لباساته که دوستت دارم ؟/؟ فکر
کردی که من باهات شوخی می کنم . منو ببخش ناصر . من فهمیدم که آدما رو باید
همون جوری که هستند دوست داشت . اگرم نمیشه دوستشون نداشت خب دوستشون نداشت
. فهمیدم که آدم نباید رو در بایستی داشته باشه . نباید خودشو خوشبختی
خودشو فدای خواسته دیگران کنه . حتی اگه یه چاله ای جلو راهش باشه بهتره
بیفته توی اون چاله و خودش رو پاش وایسه . لذت مبارزه و پیروزی رو احساس
کنه . ناصر من با پسر عموم بهم زدم . چون دوستش نداشتم . چون حس کردم که تو
رو می خوام . آدم گاهی وقتا قدر اون چیزایی رو که داره نمی دونه . وقتی که
از دستشون میده یا حس می کنه که نزدیکه از دستشون بده اون وقت می فهمه که
چه ارزشی واسش داره . حالا خودت می دونی من هیچوقت مجبورت نمی کنم که
دوستم داشته باشی . من این رفتار درستو از تو یاد گرفتم . همین جوری که تو
مجبورم نکردی و خیلی با متانت همه چی رو پذیرفتی …

 

بغض امونم نداد . ساکت
شده بودم . باید می رفتیم کلاس داشت دیرمون می شد . -سارا وایسا وایسا نرو
..-چی می خوای بگی ناصر . می دونستم چی میخواد بگه . اون منو بخشیده بود .
اون می خواست بهم بگه که دوستم داره . اون عاشقم بود اینو از نگاش فهمیده
بودم . -ببینم به نظرت اگه بیام خواستگاریت جواب چیه . بابا مامانت قبول می
کنن ؟/؟ -ببینم تو می خوای خواستگاری من بیای یا خواستگاری بابا مامانم ؟/؟
این منم که باید جواب بدم و تصمیم بگیرم .. فقط تو رو جون هر کی که دوستش
داری شب خواستگاری یه خورده شیک و پیک تر بیا .. دوتایی مون در حالی که
خنده های عاشقونه مونو سر داده و به طرف کلاس می رفتیم دستمونو گذاشته
بودیم تو دست هم . بی توجه به بقیه .. تازه یادش اومد که ازش چی خواسته
بودم . -به جون تو سارا .. قول میدم که مثل آقا دومادا شیک و پیک بیام …

 
پایان ..

11 thoughts on “عشق و شجاعت

  1. وای عالی بود،خیلی خوب بود.امیدوارم خوشبخت بشید.امیدوارم ناصر بتونه یه تیپ خوب بزنه.مثل دومادای دیگه خیییلیییی شیک.

  2. خیلی قشنگ بود ولی
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    مادر جنده این چرت و پرتا رو باید تو شهوتناک بنویسی
    من نیم ساعت منتظر بودم بکن بکنش شروع شه اونوقت تو میگی خنده عاشقونه سر دادیمو رفتیم به گا ؟؟؟
    کس کش

  3. سلام من محمدرضام ساکن تهران.چندساله که تنهام،
    دنبال یه دختر خوب و پاک و صاف و صادق واسه یه دوستی سالم هستم.میخوام یه دوستی و رابطه جدی وباهم شروع کنیم.برای تمام زندگیم.
    امیدوارم اینجا بتونم کسی رو پیدا کنم.
    شمارمو اینجا میذارم.
    09305577767

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>