عجب تصادفی

تولدت مبارک… رضا بار دیگر این جمله را با آرامش بیشتری تکرار کرد و به همسرش که پشت میز آرایش نشسته بود، خیره شد. تینا همانطورکه مشغول پاک کردن صورتش بود از آینه نگاهی به رضا که روی تخت طاقباز بود انداخت و لبخند مهربانی تحویلش داد. رضا به پهلو شد تا بهتر بتواند تینا را تماشا کند. کمی بعد زن از روی عسلی برخاست. قد متوسط و اندام موزونی داشت. موهای شرابیش را بیشتر از هم باز کرد و آرام به سمت تخت قدم برمی داشت. رضا دستانش را به سمتش گرفت و دور کمر تینا حلقه کرد و با یک حرکت او را به روی تخت کشاند. تینا خنده بلندی سر داد و خودش را بین دستان رضا خراماند.
- یواشتر توله سگ. رها بیدار می شه.
- بچه م اینقدر خسته بود که نفهمید دخترخالشینا کی رفتن. مامان فداش شه.
- بابایینا رسیدن؟
- آره ظرفهارو که گذاشتم تو ماشین زنگ زد مامان گفت که رسیدن.
- به خودت خوش گذشت خانمم؟
بوسه های ریزی روی گردن و شانه های تینا می کاشت و تینا هم بیشتر خودش را تکان می داد.
- اهوم. هم مهمونی امشب. هم دستبندی که برام خریدی و هم زندگی آرومی که برام تو این هشت سال مهیا کردی.
- هنوز فکر می کنم اون زندگی که شایسته خوشگل ترین دختر ارشد دانشکده صنعتی اصفهان باشه مهیا نکردم.
- من عاشقتم دکتر صبوری. دانشجوی نخبه صنایع غذایی. من این زندگی و این آرامشی که در کنار تو و دخترمون دارم رو با هیچ چیز عوض نمی کنم.
- دروغ می گی. توی یه دروغگویی.
- رضاااا؟!!! من تا حالا به تو دروغ گفتم؟
- نه. اما اینقدر قشنگ حرف می زنی که گیج و ویجت می شم…
- خب دیگه این جزءِ هنر منه. بالاخره مرد و زن باید با هم فرق داشته باشن
- تو غلط می کنی منو گول بزنی توله سگ

 
این را گفت و به روی تینا آمد و او را غرق بوسه کرد. از روی لبهایش بوسید تا سمت گونه و بعد زیر گوشهایش. دستانش را برد و خواست تا تاپ راحتی تینا را در بیاورد که تینا ممانعت کرد و همچنانکه لبخند روی لبش بود گفت: امشب نه رضا. خیلی خسته ام.
رضا که می دانست تینا برای جشن تولدش از دو روز قبل مشغول تدارک کارها بوده لبخندی زد و از روی تینا غلتید و کنارش دراز کشید. دستش را زیر گردن تینا گذاشت و گفت: استراحت کن.
- لباسات آماده ست؟ فردا شنبه ست.
- اره عزیزم.دیروز عصر از خشکشویی گرفتم. تو که صبح نمیری گلخونه؟
- نه. خیلی خسته ام. شوهر سمیرا هست. خود سمیرا هم ظهر به بعد میره.
- باشه. بخوابیم عزیزم.
- اما می تونم قول فردا شب رو بهت بدم.
- اووووووو چه شبی بشه فردا شب. امیدوارم فردا تو وزارتخونه زیاد خسته نشم که شب بتونم حسابی از خجالت همسر زیبام دربیام.
- مگه چه خبره سرکار؟
- هیچی. یه کارگروه فوری تشکیل دادیم واسه یه سری مواد و روغن وارداتی. یکم سرمون شلوغه.
- شوهر بیزیه من… بهتره فردا شب هرچی تو چنته داری رو کنی.
هردو خندیدند.

 
- راستی دستبندتو میبرم که سگکشو درست کنه. احتمالا وقتی دادم اسمتو روش حک کنه اونجوری شد
- مرسی عزیزم. میخوای خودم ببرم فردا؟
- نه نه. غروب می برم. مرکز خرید سر راهمه.
رضا این را گفت و چراغ خواب را خاموش کرد. صبح زود با بوسه ای از تینا خداحافظی کرد و سوار بر ویتارای مشکی اش به سمت ساختمان وزارت بهداشت و درمان به راه افتاد. از مسئول دفترش برنامه قرارها و جلسات این هفته و یکی از روزنامه های صبح را گرفت و به اتاق کارش رفت. وقتی نگاهی اجمالی به عناوین و رئوس کارهایش انداخت از طریق تلفن به منشی اش وصل شد.
- بخت آور
- – بله دکتر؟
- ساعت 9 با اتاق بازرگانی تماس بگیر. به خبرنگارفارس بگو برای گرفتن جوابش با سازمان غذا و دارو مکاتبه کنه. نوشتی خبرنگار مهرنیوز؟
- بله دکتر.
- خب این رو باید اول با وزیر هماهنگ کنم. فعلا وقت این سوال نیست. کنسلش کن.
- اما مرتب داره تماس میگیره دکتر.
- بگیره. اون خبرنگاره، داره کارش رو انجام می ده. تو هم رئیس دفتر هستی. پس توام کارتو انجام بده. راستی بگو یه نسکافه بیارن. امروز چایی نمی خورم.
- چشم دکتر.
- ساعت 10 ؟
- همه چی آماده ست. منتها نماینده انجمن یکم ناز می کرد.
- مجبوره بیاد. دیگه؟
- مشکلی نیست.
- دکتر نمازی از جهاد می آد؟
- بله. ایشون تشریف میارن.
- خوبه. مرسی

 
دکمه روی تلفن را زد و مکالمه را پایان داد. روزنامه را باز کرد تا نگاهی به مشروح خبرها بیندازد و همزمان به صفحه مانیتور و سایت ها هم نظر می انداخت. ساعتی بعد برای شرکت در جلسه اضطراری کارگروه که اواخر هفته قبل تشکیل شده بود به طبقه بالا و سالن کنفرانس رفت. حضور او بعنوان مشاور جوان وزیر بهداشت و عضو شورای سیاست گذاری سلامت در این جلسات ضروری بود. پس از جلسه بهمراه چندتن از مدیران وزارتخانه برای صرف نهار رفتند و عصر پس از اتمام کارهایش و نوشتن رئوس مطالب جلسه و ابلاغ آن به بخت آور برای تایپ و رساندن به اتاق وزیر، با تینا تماس گرفت و گفت تا یکساعت دیگر خانه است و چیزی لازم دارد یا نه. چند دقیقه بعد پشت میز کارش بود که گوشی همراهش زنگ خورد. شماره ناشناس بود.
- بله؟
صدای ملایم خانمی از آنسوی خط آمد.
- دکتر صبوری؟
- بفرمایید.
- من کمالی هستم. افسون کمالی. خبرنگار اینترنتی مهرنیوز و روزنامه صبح سلامت.
- اهان پس شما هستین که از صبح یه بند با دفتر من تماس میگیره.
- بله. ببینید…
- نه شما ببینید خانم کمالی من کاملا برای شما و رسانتون احترام قایلم. اما چیزی که اینجاست موضوع پیچیده تر از اینه که من الان بهتون بگم مردم بالاخره شیر بخورن یا نخورن. پس خواهش می کنم کمی حرفه ای تر باشید.
- من حرفه ایم.
- شک ندارم. چون تونستید شماره همراهمو پیدا کنید. بخاطر همین گفتم حرفه ای تر باشید لطفا. الان وضعیت به گونه ای هست که شما رسانه ها با یه سوال کلی و جواب غیراصولی ذهنیت مردم رو منحرف می کنید. پس خواهش می کنم تا موضوع از کلیه جوانب بررسی نشده شما هم کمی تحمل کنید.
- اما لبنیات یکی از نیازهای روزانه مردم ماست آقای صبوری. تحمل کردن یعنی مصرف بیشتر و احتمال بیشتر روبرو شدن با خطر. مردم حق دارن بدونن.
- مطمئناً همینطوره. کسی نمی خواد این حق رو از مردم بگیره. ما تو وزارت تمام تلاشمون اینه که مردم مطلب درست رو بدونن. امر دیگه ای نیست.
- راستش یه تشکر هم باید بکنم. قبل تماس فقط داشتم صلوات می فرستادم لحظه ای که بفهمید منم فقط قطع نکنید تا مکالمه شکل بگیره. از صبوریتون و پاسخگو بودنتون بسیار سپاسگزارم دکتر.
- خواهش می کنم شما هم لطفا چیزی فعلا درج نکنید.
- بسیار خب.

 
گوشی را قطع کرد و با بی حوصلگی دستی بین موهایش کشید. به ساعتش نگاه کرد. اندکی به شش مانده بود. برخی از کاغذهای روی میزش را داخل کیف کنار جعبه دستبند تینا گذاشت و لامپ ها را خاموش کرد و از اتاقش خارج شد. وقتی وارد گالری جواهرات شد دستبند را به فروشنده نشان داد و او هم در کمال شرمندگی نیم ساعتی زمان خواست تا تعمیرش کند. رضا تصمیم گرفت دوری بزند تا دستبند آماده شود. شهریور به آخرش نزدیک بود و بواسطه خرید سال نوی تحصیلی پاساژ کمی شلوغ بود. ناگهان در میان جمعیت شانه اش به شانه مردی برخورد کرد. عذرخواهی کرد و به راهش ادامه داد. به دیدن کت و شلوارهای ویترین مغازه ای مشغول شد که دستی به شانه اش خورد.
- رضا صبوری؟
به سمت صدا برگشت. مردی میانسال با کت اسپرت نخی آبی روشن و پیراهن سفید با ظاهری آراسته و ریشی کم پشتی که به قهوه ای روشن می زد جلویش ایستاده بود. احساس کرد چند لحظه پیش با همین مرد شانه به شانه شد.
- ببخشید من عذرخواهی کردم. یکم حواسم اینجا نبود.
- یکم؟!!! مثله اینکه خیلی حواست پرته مرد. منو نشناختی؟
رضا لبخند مودبانه ای زد و گفت: متاسفانه بجا نیاوردم.
مرد که با شور و هیجان زیادی صحبت می کرد گفت: بابا منم. سروش.
- سروش…؟
- بابا سروش ناصری. سروشه بازیگوش. اصفهان. 14 سال پیش. ارشد. ای بابااااااا
- اوه آره…. وای چقدر تغییر کردی…
- اما تو اصلا تغییر نکردی.
- وای باورم نمیشه. تو همینی نبودی که خوردم بهش
- آره. حواست کجاست مرد.
- هه هه… چه تصادفی بعد اینهمه سال.
- آره چه تصادف شیرینی. چقدر جالب. تو کجا؟ اینجا کجا؟
- یه کاری داشتم. تو اینطرفها. بچه تهران بودی؟
- نه. اما خب الان یه چند سالی هست تهرانم. اگه کار داری مزاحمت نشم؟
- نه نه… اتفاقا الان نیم ساعتی وقت دارم. میخوای طبقه بالا یه کافی شاپ هست. بشینیم یه قهوه مهمون من.
- خیلی هم خوب.

- البته من خیلی نمی شناختمت. جالبه که تو منو یادت اومد. یادمه اون موقع ها با کریم میدانی و ساسان خیلی جور بودی. بواسطه دوستیت با کریم با هم سلام علیک داشتیم.
- خب من کلا یک ترم اونجا بودم. شما صنایع غذایی بودین. من زراعت بودم. ولی همون یه ترمم عجب ترمی بود.
سروش این جمله را گفت و لبخندی زد و کمی شکر به قهواه اش اضافه کرد. کافی شاپ محیط آرام و خلوت با نور ملایمی داشت.
- الان چیکار می کنی؟ ادامه تحصیل دادی؟
- نه دیگه. افتادم تو بازار و بعدشم زنم دادن. تو ادامه دادی؟
- آره. تهران دکتری رو گرفتم.
- او یادمه. تو ازین نخبه پخبه ها بودی. درست خوب بود. اما تقلب کم میدادی. اینو یادمه کریم می گفت
- کریم که کلا نمی خوند. بعد توقع داشت من در حد بیست بهش برسونم.
- توام که جاه طلب. می خواستی تنها شاگرد اول کلاس باشی. یادمه با یه دختره دوست بودم اون زمان.. اسمش چی بود… مریم.. آره. مریم رضاپور. از همکلاسیهای شما بود. هروقت زیرم بود می گفت دوتا آرزو داره. یکی اینکه 5 سانت معاملم کوتاهتر بود یکی هم اینکه نمره پایان نامه ش از تو بیشتر بشه.
- هه هه… یعنی اینقدر جریانت درازه؟
- نه بابا. اون تنگ بود. ها هاااا
- ولی یادمه کریم می گفت خیلی شربودی.
- الان بیا ببین چه موشی شدم. بقول ننه هه سر و سامون گرفتم.
- به سلامتی. از اقوامه؟
- خواهرزاده ننمه. تو کار خبر مبره. یعنی پام کج بره آمارمو درمیاره. اصلا انگار میدونستن چه جونوری میتونه منو پاگیر زندگی کنه. واااای که چه عشق و حالایی داشتیم اون سالا. کجاست اون زندگی. من و کریم میرفتیم دم خوابگاه دخترا. وااااای یعنی باس بودی و میدیدی رضا. یدونه شهلا امامی داشتن از بچه های گروه ما بود.
- اممم می شناسمش. همون گردن کلفته.
- آففففرین. یه بار دعوام شد باهاش.
- سر چی؟
- به یکی از هم اتاقیاش تیکه انداختم. شاکی شده بود. دختره بود… اسمش چی بود. آهان. تینا. تینا مسرور. کشاورزی میخوند. همه میگفتن خوشگلترین دختر دانشکده ست. شهلا هم شاکی جلو راهمو بیرون دانشکده گرفت…
- گفتی کی؟
- شهلا دیگه
- نه… هم اتاقیش که تیکه انداختی
- فک کنم تینا مسرور بود. خوب مالی بود. بیچاره شهلا فک می کرد عمرا پا داده باشه اما خبر نداشت حاجیت تو اون داشکده چه جنایتی کرد اون ترم.
- یعنی…
- آره بابا. دو دفعه پا پیچش شدم. دیگه خودش رام شد. ای روزگار… چه جوونی ای کردیم. رضا اینقدر دوست دارم برگردم اون روزا. والا بقرآن. خسته شدم از زندگی متاهلی.

 
رضا پاک گیج شده بود. تینا مسرور همسرش بود. تینا درخشان ترین دختر داشکده بود و رضا عاشق این بود که بهترین را برای خودش کند. اما هیچگاه چیزی از سروش وتینا نشنیده بود. نه از ساسان. نه از کریم و نه از هیچ یک از هم دوره ای هایش. دمای بدنش بالا رفته بود. دلش نمی خواست بیشتر از این آنجا بنشیند. می دانست که سروش نمی داند او با تینا ازدواج کرده. شاید هم چون تینا زیباترین بود، داشت خالی می بست تا خودش را مهم جلوه دهد. می دانست کنجکاوی زشتی وجودش را گرفته.
- دیگه با کیا بودی اون موقع؟
- چه می دونم. سوالایی می پرسیا.
- یادمه همیشه با اون دختر ابرو هشتیه بود. ردیف جلو می نشست. سر جا همیشه باهاش مشکل داشتم.
- سولماز. سولماز پیراسته. یادش بخیرررر… دوس داشتم یه روز باهاش ازدواج کنم.
- همش با اون بودی.
- آره خب.
- پس تینا
- تینا؟
- تینا مسرور
- اونکه کلا یه هفته باهم بودیم. تو همون یه هفته هم کارش رو ساختم. چه دردی می کشید… ای بابا. ولش کن از خودت بگو. چیکاره شدی؟
رضا بی اختیار پس از جمله سروش یاد اولین هم آمیزیش با تینا افتاد…
- حلقویم رضا…

 
چشمانش تاریک بود. قلبش تند تند می زد. تنش داغ شده بود. احساس کرد به چیزی شبیه دستشویی نیاز داردو بی اختیار از جا برخاست صندلی کناری اش افتاد. پس از چند برخورد با میزها به سمت سرویس رفت. جلوی کاسه روشویی سرش را خم.
حالش بهم خورد. چند عق زد و هرآنچه که در مغز و معده اش بود درون کاسه خالی شد. دستانش را روی کاسه ستون کرد و عق می زد. همه جا زرد شد. شیر آب را باز کرد. تند تند نفس می کشید. پاهایش از زانو خم شد و روی زمین افتاد. بلند شد و در آینه خودش را دید. به سختی خودش را شناخت. وقتی آب بصورتش زد نمی دانست باید چکار کند. محکم بایستد و برود بیرون و یقه سروش را بگیرد و … نه. این کار از او ساخته نبود. چشمانش را مالید. حالش خوب نبود. سعی کرد تا تمرکز کند. سرگیجه داشت. به سمت میزش بازگشت. باید به گالری می رفت تا دستبند را بگیرد. سروش با دیدن رضا بلند شد و به او نزدیک شد.
- تو حالت خوبه
- آره… آره… فک کنم… قهوه اش… تلخ بود
- می خوای برسونمت درمونگاه
- نه… نه… خوبم. باید برم.
- آخه اینجوری…
- خوبم. خیلی خوشحال شدم از دیدنت. ببخشید که اینجوری شد.
- نه بابا. چه حرفیه. بذار حساب کنم.
- نه مهمون من بودی.
- از شما به ما زیاد رسیده.

 
آه خدایا. این حرف سروش همچون مشت آخر بر گونه رضا نشست. ناک اوت. اما رضا باید خودش را حفظ می کرد. دلش نمی خواست سروش چیزی از ازدواج او با تینا می فهمید. برایش سخت بود. مغرور بود. بیرون کافی شاپ سروش دستان رضا ا فشرد و گفت خیلی خوشحال شدم. اگه دوست داری شمارت رو بده بیشتر باهم در ارتباط باشیم.
- حتما. اما باشه یوقت دیگه. شاید یه جای دیگه تو یه وقت بهتر باز همدیگرو ببنیم. الان یکم …
- می دونم. می دونم. فک کنم باید استراحت کنی. بعدا کلی حرف داریم. تو اصلا از زندگی و کارت چیزی نگفتی. بهرحال بهتره من برم
- اهوم.
- می بینمت. به بچه ها هرکی رو دیدی سلام منو برسون.
رضا بی اختیار ایستاد و رفتن سروش را تماشا کرد. زندگی اش در عرض نیم ساعت زیر و رو شده بود. احساس می کرد شخصی بی اجازه وارد قلمرواش شده بود و این بیشتر آزارش می داد. از همه بدتر نمی دانست چطور باید به صورت ملکه قلمرواش نگاه کند. تینا. تینا مسرور. هم اتاقی شهلا. اما مطمئنا تمام اینها زایده تخیل سروش بود. تینا دختری نبود که خودش را به راحتی در اختیار سروش می گذاشت. با همین افکار و تضادها جلوی درب پارکینگ مجتمع شان بود. دستبند را از روی صندلی سمت راستش برداشت. نگاهی به جعبه کرد و نفس بلندی کشید. ریموت را زد. این جعبه را برای که خریده بود. یک دروغگوی بزرگ.
- من حلقویم رضا…
اوه خدای من. نه. این نمیتونه اتفاق افتاده باشه. دخترای حلقوی چجورین. کاش بجای اونهمه درس یکم راجع به این کسشعرا می خوندم. هه هه… تینا نه. اون سروش خالی بسته بی شرف. اون یه ترم لعنتی از کجا پیداش شد. امروز از کجا پیداش شد.

 
ماشین را پارک کرد و پیاده شد. آسانسور را زد. دلش میخواست آسانسور بایستد و گیر کند و او اینقدر در آنجا بماند تا از بی هوایی خفه شود. وقتی خودش را در طبقه سوم جلوی درب آپارتمان دید بر خلاف عادتش کلید انداخت و در را باز کرد. احساس می کرد کسی در اتاق خواب روی تیناست و تینا مشغول خیانت به اوست. از فکرش شرمگین شد. با صدای باز شدن در، تینا به استقبالش آمد. محیط خانه کم نور بود و شمع هایی در گوشه و کنار روشن بود. تینا در آن لباس حریر قرمز جلو بازی به تن داشت. سوتین نبسته بود و با آرایش ملایمش زیبایی دوچندان گرفته بود. شرت قرمزی به پا داشت و با ورود رضا آرام به سمتش آمد…
- چرا زنگ در رو نزدی. میخواستم یه آهنگ بذارم. خیلی بدی
رضا گیج بود. عطر خوش تینا مشامش را پر کرد. تینا آرام صورتش را به رضا نزدیک کرد و زیر گوشش گفت: چیه؟ محو تماشای این پری شدی…
سپس آرام دستش را به روی شلوار رضا کشید و ادامه داد: نمی خوای این لباسارو دربیاری تا منم ببینم اون تو چی داری واسم…
کیف از دست رضا افتاد.
- رها کجاست؟
- گذاشتمش خونه خواهرم. پیش مهساست بازی می کنن باهم.
- چرا؟
- چرا؟!!! واقعا چرا؟
رضا به لبهای تینا خیره شده بود. تینا هم متوجه شد. آرام لبهای قرمز کمرنگش را به سمت لبهای رضا آورد. آنها را بوسید و کمی عقب رفت. با لب بالا لب پایینش را گاز گرفت و گفت: هنوزم نفهمیدی چرا رها خونه نیست آقای رییس؟
رضا به سمت تینا قدم برداشت. با حرکت رضا تینا هم به عقب گام برمی داشت. به دیوار رسید. رضا دستش آرام به سمت گونه تینا برد و با پشت انگشتانش آنها را نوازش کرد. سپس به چشمان تینا خیره شد. برق می زد.

***

- دکتر صبوری، برای نیم ساعت دیگه وزیر تو اتاقشون منتظر شما هستن
- وزیر؟!! مگه برای افتتاح درمانگاه به شهریار نرفتن؟
- نه. تصمیم گرفتن معاونشون رو بفرستن.
- چیزی شده؟
- نمیدونم دکتر.
- باشه. مرسی.
به سختی تمرکز کرد تا ماجراهای چندروز اخیر را دوباره مرور کند. چه مسئله ای باعث شده بود تا وزیر از رفتن به شهریار امتناع کند. صدای لرزش گوشی بر روی میز تمرکزش را گرفت. تینا بود. از صبح این سومین بار بود که تماس می گرفت و رضا جواب نمی داد. اوضاع در خانه خوب پیش نمی رفت. با عصبانیت جواب داد: بعله؟
- چرا جواب نمی دی.
- چون تو جلسه ام.
- همیشه یه اس ام اس می دادی.
- اینبار نتونستم.
- الان تو جلسه داری سر من داد می زنی؟
- تو مشکلی داری؟
- من نه. اما مشکل تو چیه رضا. اون از دیشب. اینم از صبحت. چه مرگته.
- با من درست صحبت کن.
- ببخشید.

 
رضا بی اختیار به یاد دیروز غروب افتاد. وقتی به سمت تینا در آن لباس تحریک کننده نزدیک می شد مدام چهره سروش را به خاطر می اورد که کنار تینا ایستاده و با زبانش صورت تینا را لیس می زند. دچار رعشه می شد. وقتی انگشتش را روی لبهای تینا که به دیوار چسبیده بود گذاشت دهان گشاد سروش را بخاطر آورد که پیش از او، پیش از دکتر رضا صبوری این لبها را بوسیده بود. بی اختیار تمام حرصش را در دستانش جمع کرد و خواست تا سیلی محکمی به تینا بزند. اما از او ساخته نبود و بی اختیار دستش را به گلدان روی چهارپایه کوبید و آنرا شکست. به تینا گفت که فقط یک اتفاق بود و لباس جذابش حواسش را پرت کرده. گلدان دستش را بریده بود. تینا برایش پانسمان کرد و رضا بدون هیچ عکس العملی حتی بدون اینکه شام بخورد به اتاق خواب رفت و خوابید. صبح هم بدون خداحافظی با تینا به وزارتخانه آمده بود.
- حالا باید برم. کلی کار دارم. خودم باهات تماس میگیرم.
- مواظب …
قبل از اینکه جمله تینا تمام شود گوشی را قطع کرد و خودش را آماده کرد تا به اتاق وزیر برود.

*
- بشین صبوری.
- مشکلی پیش اومده جناب وزیر؟
- دستت چی شده؟
- چیز مهمی نیست. تو خونه بریدم.
- همه چیز تو خونه مرتبه؟ آشفته تر از من بنظر میای
- نه نه خوبه. پریشونیم بیشتر بخاطر نرفتن شما به شهریاره
- صبوری… مجلس می خواد طرح استیضاح من رو بررسی کنه.
- چی؟!!! اونم تو این وضعیت؟ این دیوونگیه
- نه. اتفاقاً کارشون درسته. دلواپسان ملت…
- اما نمی تونن اینکارو با شما بکنن.
- مگه با وزیر علوم نکردن.
- اما کی رو بهتر از شما برای تصدی این پست حساس پیدا می کنن؟
- نگران اون نباش. حتما فکر اونجاش رو هم کردن.
- اصلا تو کمیسیون مطرح شده؟ چقدر جدیه؟ دلیلشون چیه؟
- ضعف وزارت بهداشت در مسئله روغن پالم. اعلام نکردن متخلفان صنایع لبنی. بیا این تیتر رو نگاه کن: آیا اصلا تخلفی صورت گرفته یا وزارت بهداشت این مسئله را از خودش درآورده
- اما شما صداقتتون رو قبل از این نشون دادین. طرح تحول سلامت رو استارت زدین. کلی از مشکلات دارو رو حل کردین. خیلی از دکترهای زیرمیزی بگیر رو خلع کردین… اونا نمی تونن با ما اینکارو بکنن.
- باید به روند تحقیقاتمون سرعت بدیم. منتها اصل امانت داری رو نباید فراموش کنیم. همه گزارشاتو می خوام. از همین الان تو بصورت مستقیم از طرف من مامور رسیدگی به این ماجرایی.
- تمام تلاشمو می کنم جناب وزیر. در ضمن فکر میکنم اگه یه اطلاعیه مشترک با سازمان استاندارد و انجمن صنایع لبنی و روغن نباتی بدیم میتونیم افکار عمومی رو کمی آروم کنیم.
- فکر نمی کنم انجمن ها با ما همکاری کنند. فعلا سازمان استاندارد کنار ماست.
- مطمئن باشید نمیذارم حتی یک نفر هم تو مجلس اون طرح رو امضا کنه. می رم تا برنامه یه نشست فوق العاده رو ترتیب بدم.
- ممنونم صبوری.

 
در مسیر به سمت دفتر کارش در این فکر بود که فورا به بخت آور بگوید تا با نماینده اتاق بازرگانی جلسه فوری برای همین امروز ترتیب دهد. لرزش گوشی اش را اینبار در جیبش حس کرد. شماره ناشناس بود.
- بله؟
- سلام. کمالی هستم.
- بجا نیاوردم.
- دیروز صحبت کردیم. خبرگزاری مهرنیوز
- آهان. بله. من هم دیروز پاسختونو دادم خانم. لطف کنید ازین به بعد با شماره دفترم تماس بگیرید تا وصلتون کنند.
- خیلی متاسفم. اما احساس می کنم تنها کسی که تو این مسئله پاسخگو هست شما هستین.
- خب؟
- خب من هم دنبال خبر هستم و دلم نمی خواد مثله بعض همکارا تیتر غیرواقعی یا غلو شده برم.
- خب نرید. نقش من این وسط چیه؟
- فقط کمک کنید تا آرامش دوباره به مردم برگرده. مردم واقعا نمی دونن میتونن لبنیات مصرف کنن یا نه. اصلا پالم چیه. واقعا براشون ضرر داره یا نه. چه محصولاتی رو نخورن. اینا باید براشون روشن بشه.
- خب تو یه مقاله براشون بنویسید.
- اما من اطلاعاتم خیلی کمه. فقط همسرم بواسطه اینکه زراعت خونده کمی راجع به انواع روغن های گیاهی برام توضیح داده.
- بهرحال من این روزها خیلی سرم شلوغه. شاید بتونید از همکارای دیگم مطلبی تهیه کنید یا به سایت وزارتخونه سر بزنید. خدانگهدار.

 

گوشی را قطع کرد و با عجله به سمت دفترش حرکت کرد. در دفتر منشی رو به بخت آور گفت: با گمرک تماس بگیر و بگو لیست و توناژ واردات پالم رو تو شش ماهه اول سال برامون فکس کنه.
- اما دکتر ما الان تو ماه شش ام هستیم.
- خب بگو پنج ماهه رو بفرسته.
- می خواید بگم یه چایی براتون بیارن
- نه من خوبم. ده دقیقه دیگه با اتاق بازرگانی تماس بگیر وصل کن.
- بله حتما.
وارد دفترش شد. کتش را آویزان کرد و روی صندلی اش نشست. بی اختیار نگاهش به قاب عکس کوچک روی میز که عکس رها روی شن های ساحل بود، دوخته شد. دیشب اصلا دخترکوچولویش را ندیده بود. دوباره ماجرای دیروز در ذهنش مرور شد. نمی دانست امشب را چگونه در خانه سپری می کند. به فکرش زد که به خانه نرود. همچون شیری از ترس شغال به گوشه ای پناه برده بود. اما به خانه نرفتن عاقلانه به نظر نمی رسید. در دلش بارها به سروش و آن برخورد مسخره ناسزا می گفت. اما نمی دانست به تینا چه باید بگوید. با او چگونه رفتار کند. برای مردی مثل او هضم این ماجرا خیلی سخت بود. گاهی بخود می گفت که سروش یک دروغگوی بزرگ است و همانطور که برای دخترها خالی می بست برای او هم از کارهای نکرده و آرزوهای نرسیده اش قپی آمده. باید می فهمید. نگاهش را به گوشی اش متمرکز کرد و بعد از چند لحظه فورا آن را برداشت و شماره کریم را پیدا کرد…
- سلام کریم. صبوری ام.
- سلام. رضا تویی؟
- آره. خوشحالم که شناختی.
- اتفاقی افتاده؟ یاد ما کردی.
- نه نه… خواستم حالتو بپرسم. خوبی؟ راحله خوبه؟
- همه خوبن. دست بوسن. دختر کوچولوی تو و مامانش چطورن؟
- ما هم خوبیم. راستش چندروز پیش سروش رو تصادفی تو خیابون دیدم. صحبت شماها شد گفتم یه حالی ازت بپرسم.
- چه مهربون.
- سروش رو یادت اومد؟
- آره. نباید یادم بیاد.
- خب راست می گی. اونو تقریبا همه یادشونه. اون کارا که اون می کرد مگه می شه کسی از یادش بره.
- ها ها… آره. خیلی آشغال بود.
- فک کنم با کل دخترای دانشکده بوده.
کریم کمی مکث کرد. رضا ادامه داد: چیزی شده؟
- شما راجع به چی صحبت کردین؟
- هیچی. چیز خاصی نبود. تو، ساسان ، دخترا راجع به همینا. بعدشم از هم جدا شدیم.
- دقیقا راجع به کدوم دخترا صحبت کردین ؟
رضا کمی جا خورد. دمای بدنش بالا رفت. به سختی گفت: خب.. اسماشونو یادم… نمیاد..
- آهان. خوبه.
- چیزی شده؟ چیز خاصی باید می گفت؟
- نه نه. اصلا. بهرحال اونم رفته سر خونه و زندگی. دیگه آدم شده.
- آره می گفت ازدواج کرده.
- آره یکی از فامیلاشونو گرفت. افسون. خبرنگاره.
- خداروشکر. خودت خوبی؟ چرا یه برنامه نمیذارین یه شب بیاین پیش ما.
- حتما. حتما. فعلا که تو یکم سرت شلوغه. کم و بیش تو سایتا دنبال می کنم.
- آره. روزای سختیه. اوضاع شما چطوره؟
- ما کارخونمون کلا با پالم کاری نداره. اسمی که “شکلات برادران” داره نمیاد با این چیزا کیفیتشو پایین بیاره بخاطر سود بیشتر. درواقع اونجوری به ضرر ما هم میشه. با افت کیفیت مشتریمونو از دست میدیم.
- اهوم. درسته.
- همیشه گفتم قد نوک سینه باش…
- اما خوشمزه باش.
- دقیقا.
هردو خندیدن. در همین لحظه بخت آور از تلفن دفتر گفت که نماینده اتاق بازرگانی پشت خط منتظر است.
- خب کریم جان من باید برم.
- باشه. خوشحال شدم از تماست. راستی کی وزیر می شی؟
- ای بابا. واسه ما زوده هنوز.
- ازت برمیاد. تو فکرش باش.
- حتما. خدانگهدار.
وقتی قطع کرد لحظه ای به گوشی خیره شد. فکرهای زیادی در سرش چرخید که آخری مربوط به جمله آخر کریم بود. گوشی تلفن دفتر را برداشت.
- سلام جناب دهقان…

*
- دختر کوچولوی خوشگل من چطوره؟ دیشب خونه خالت خوش گذشت؟
تینا که در آشپزخانه مشغول بود، بی توجه به رضا که رها را بغل کرده و روی مبل پذیرایی نشسته بودند، زیر لب غرولندکنان گفت: آره اونجور که به مامانش خوش گذشت به بچه خوش نگذشت. راستی دستت چطوره آقای مجذوب؟
- به لطف شما خوبه.
- بابا میشه فردا کلاس زبانمو نرم. میخوام با مامان برم گلخونه.
- تو مگه فردا میخوای بری گلخونه؟
تینا از آشپزخانه گفت: آره. سرظهر میرم.
- لازم نکرده.
- یعنی چی؟
- یعنی همین. رها رو می بری کلاس. ازونورم می بریش یه بستنی خوشمزه واسه دخترم می خری و برمی گردین خونه.
- و چرا گلخونه نرم؟
- چونکه شوهرت میگه. مردت. رییست.
- اهان. پس برنامه اینه. و نپرسم چرا!!
- دقیقا. همونطورکه من خیلی جاها نپرسیدم چرا
- مثلا کجا؟
رضا لحظه ای مکث کرد.
..حلقویم رضا..

- با توام رضا. من کی دلیل کارامو بهت نگفتم؟!
- صداتو بیار پایین. میدونی که صدای من از تو بلندتره
صدای زنگ گوشی همراه رضا برخاست. رضا رها را روی مبل گذاشت و آهسته و تهدیدآمیز رو به تینا گفت: باره آخرت باشه جلو رها سرم داد زدی. و بعد به سمت اتاق خواب رفت.
- بفرمایید.
- کمالی هستم. خبرنگار مهرنیوز
- بازم شما خانم!!! قبل اینکه تماس بگیرید ساعت رو نگاه نمی کنید؟
- بله. خیلی متاسفم اما یه مورد فوری پیش اومده خواستم از صحتش باخبر بشم.
- خانمِ …. فامیلیتون رو یادم رفت..
- کمالی. افسون کمالی.
- ببینید خانم کمالی الان اصلا فرصت خوبی نیست. بهتره صبح…

 
رضا حرفهایش را خورد. چیزی در گوشش زنگ زد. بی درنگ مکالماتش با سروش و کریم را بخاطر آورد…
زنم دادن. تو کار خبر مبره. انگار میدونستن من رو کی میتونه کنترل کنه/ فامیلشونه. افسون. خبرنگاره. بالاخره سروشم آدم شده.
بی توجه به آنسوی خط گوشی را قطع کرد و روی لبه تخت نشست. باید تمرکز می کرد. لبه گوشی را در دهانش گذاشت و به نقطه تاریکی خیره شد. گوشی دوباره شروع به زنگ خوردن کرد. به صفحه نگاه کرد. همان شماره بود. چشمانش برق زد. شیر دوباره به بازی برمی گشت..

***

- بفرمایید داخل. دکتر صبوری منتظر شما هستن.

- ممنونم آقا.
با وارد شدن خانم کمالی خبرنگار مهرنیوز به اتاق کار دکتر صبوری، رضا از جا برخاست و قبل از اینکه چیزی بگوید زیبایی خانم خبرنگار که به کمک آرایش تند و مانتوی تنگی که داشت دوچندان شده بود، رضا را مبهوت خودش کرد.
- سلام… خیلی خوش اومدین.
- سلام. کمالی هستم. خیلی خوشوقتم از دیدارتون و سپاسگزارم بابت وقتی که بهم دادین
- خواهش می کنم. بفرمایید بنشیند.
رضا میز کارش را دور زد و بر روی مبل روبروی افسون نشست و ادامه داد: در واقع ما تو وزارت بهداشت همیشه سرمون شلوغه. فقط مربوط به این چند روز نمیشه.
- بله میدونم. حتما همینطوره. دستتون چیزی شده؟
- نه چیزی نیس. خب خانم کمالی چون وقت زیادی نداریم و من تا نیم ساعت دیگه جلسه دارم پس بهتره شروع کنیم. چیزی میل دارین بگم بیارن؟
- نه نه. خیلی ممنون. ترجیح میدم تمام وقتمونو رو مصاحبه بذاریم. فقط من میتونم مکالممون رو ضبط کنم.
- بله حتما. این دستگاهها ضبط و پخش هستن؟
- اهوم. بهترین مدل و با کیفیت ترینه. سپس دکمه ای را زد و ادامه داد: خب آقای دکتر صبوری قبل از هرچیز میتونید بطور مختصر بفرمایید اصلا روغن پالم چی هست و چه خطراتی برای مردم ما داره؟
- ببینید روغن پالم یا همون روغن نخل یکی از انواع روغن هایی هست که تو کل جهان از کشورهای پیشرفته گرفته تا در حال توسعه مصرف میشه و مثله هر تولیدات دیگه ای اگه جنبه منفی داره جنبه های مثبت زیادی هم داره. مثله همین خودکار که در دست شماس میشه باهاش چشم یه نفر رو هم کور کرد. یا همین دستگاه ضبط که ممکنه باهاش چیزای ناجوری ضبط کرد. پس مهم اینه که ما چگونه و کجا از روغن پالم استفاده کنیم. روغن پالم بیشتر مصرف صنعتی داره یا ترکیبی با روغن های دیگه اونم به میزان مجاز چربی اشباع شده. در صنایع آرایشی بهداشتی یا شوینده ها و نهایتا در مصارف خوراکی و روغن های سرخ کردنی
- پس خیلی هم مضر نیست
- گفتم که بستگی به طریقه مصرفش داره.روغن پالم منبعی خوبی از ویتامینهای گروه آ و دی و ای هست. بدلیل اینکه روغن پالم اسیدهای چرب اشباع داره مصرف خوراکیش می تونه به مرور باعث عوارض قلبی و عروقی در مصرف کننده بشه.
- و در لبنیات؟
- در اکثر فراورده های لبنی غیر مجازه. فقط در بعضی پنیرهای فرآوری شده و پنیرهای پیتزا و بستنی ها اون هم بشرط قید جمله “حاوی چربی نباتی” مجازه.
- پس یعنی این مشکلاتی که الان ایجاد شده بخاطر استفاده بعضی از واحدهای لبنی از روغن پالم بصورت غیرمجاز هست؟
- دقیقا. ما نمونه های از بازار دریافت کردیم که در محصولاتشون از این چربی استفاده شده که آزمایشگاههای وزارت بهداشت و سازمان استاندارد مشغول بررسی نمونه ها و معرفی خاطیان به دادگاه هستند.
- این روغن رو ما خودمون تهیه می کنیم؟
- نخیر. بصورت گسترده وارد می کنیم. اکثرا از کشورهای جنوب شرقی آسیا بخصوص مالزی.
- خب چرا جلوی وارداتشو نمی گیرن؟
- عرض کردم ما ازین روغن استفاده می کنیم. ماده مخدرکه نیست. منتها طرحی در دستور کارمونه که با همکاری گمرک میزان واردات اون رو کم کنیم. ما الان نزدیک به هفتصد هزار تن روغن پالم وارد کشور می کنیم که تقریبا نیمی از واردات انواع روغن هستش. ما این میزان رو کم خواهیم کرد و همین الان هم جلوی بسیاری از محموله هارو گرفتیم.
- فکر می کنید کی این اتفاقات تموم میشه و مردم می تونن با خیال آسوده لبنیات مصرف کنن؟
- احتمالا تا یک هفته دیگه همه چیز روشن میشه.
- و صحبتی در پایان اگه دارید
- متشکرم از شما و اینو میتونم بگم که مردم با خیال راحت از لبنیات استفاده کنن و تا جایی که می تونن فعلا از مصرف شیر پرچرب خودداری کنن.
افسون دکمه ای را فشرد و گفت: خیلی متشکرم. فقط یک عکس هم اگه امکانش هست.
- بله بله.هرمدلی که شما مایل هستید.
- فکر می کنم پشت میز کارتون مناسبتره.
- بسیار خب. اینجوری خوبه؟
- نه یکم دستاتون رو جمع تر کنید
- اینجوری؟
- واااای دکتر مگه عکس عروسیتونه.
- خب پس اینجوری.
- امان از دست شما. یکم رسمی تر باشید.
- اینجوری مثلا
- واااای دکتر شما خیلی بامزه این.
- لطف دارین.
- خیلی سر و صدا کردیم. یادتون باشه قرار بعدیمونو یه جای خلوت تر بذاریم.
سپس هر دو بلند خندیدند…
*
- دکتر اینم لیستی که از گمرک خواسته بودین.
- شش ماه اول دیگه.
- نه دیگه. پنج ماه اول سال. گفتم که الان تو ماه ششم هستیم.
- آهان. آره. گفته بودی.
- منتها لیست سال نود و دو رو هم گرفتم.
- خوب کردی. باشه رو میز یه نگاهی بهش میندازم.
بخت آور از اتاق خارج شد. رضا با بی تفاوتی کاغذها را جلوی نگاهش کشید. حواسش پیش افسون و تینا بود. از دیشب خبری از تینا نداشت. سروش سالها پیش با تینا بوده و او حالا همسر زیبای سروش را جلوی خودش داشت. افکار درهمی مدام جلویش رژه می رفتند. به ساعتش نگاه کرد. چیزی به چهار نمانده بود. خسته بود. تمرکز کمی برای کار داشت. حتی در جلسه صبح هم از سر عصبانیت با محسنی دبیر انجمن صنایع لبنی درگیری لفظی پیدا کرد. خودش هم می دانست فکرش بدجوری مغشوش شده. دلش می خواست پیش کسی بنشیند و درد و دل کند اما از اینکار تنفر داشت. حتی به سرش زد پیش یک روانکاو برود اما خودش می بایست مشکلش را حل می کرد. همیشه همینطور بوده. گوشی تلفن دفتر را برداشت و شماره خانه را گرفت. چند بوق خورد اما کسی برنداشت. گوشی آنقدر در دستش ماند تا صدای بوق ممتد، گوشش را به درد آورد و به خودش آمد. فکر اینکه هشت سال با کسی بوده که هر لحظه اش می توانست به خیانت گذشته باشد و او خبر نداشته بدجوری از درون پایه های حکمرانی اش را به لرزه در می آورد. متوجه لرزش دستانش شد. همراه تینا را گرفت. کسی جواب نداد. خودکار را برداشت و کمی روی کاغذهای رسیده از گمرک خطوط نامفهوم کشید. گوشی اش زنگ خورد. تینا بود. با عصبانیت دکمه سبز را فشرد:
- معلوم هست تو کدوم گوری هستی؟
- چته؟
- چرا جواب نمیدی؟
- داشتیم با رها بستنی می خوردیم. متوجه تماست نشدم.
- رها اونجاست؟
- آره. تو ماشینیم.
- گوشی رو بده بهش
- چیه حرفهای منو باور نداری؟
- گفتم گوشی رو بده بهش توله سگ
- بگیر رها جان. باباته.
- سلام بابایی
- سلام دخترم. خوبی بابا؟
- آره. کی میای خونه بابا؟
- میام. خیلی زود میام. کلاس زبانتو رفتی؟
- یس فادر
همینطور که مشغول صحبت با رها بود و نگاهش روی کاغذ خودکار را دنبال می کرد ناگهان اسمی توجهش را جلب کرد. سولماز پیراسته.
- الو بابا… بابا… مامان فک کنم قطع شد.
- الو رضا
- بله… بله…
- جواب دخترتو چرا نمیدی؟
- برید خونه. منم تا چند ساعت دیگه میام.
- باشه. خداحافظ

 
گوشی را روی میز گذاشت و دور اسم یک خط کشید ، خدایا این اسم چقدر آشناست. چشمانش را فشار داد. اما بی فایده بود. چیزی به ذهنش نمی رسید. اما می دانست یا جایی این اسم را شنیده یا این شخص را دیده بود. شاید در همایش غذایی پارسال که در شیراز برگزار شده بود. دوباره متمرکز شد. اما هرگاه بر روی چیزی متمرکز می شد فکر و خیال تینا و خیانتش بر هر فکر دیگری سنگینی می کرد. با عصبانیت لیوان چای اش را برداشت. فریادی کشید ولیوان را به دیوار روبرو کوبید. بلافاصله بخت آور وارد اتاق شد و رضا را دید که پشت میز کارش نشسته، سرش را خم و دستانش را میان موهایش کرده بود. بخت آور خرده های شیشه جلو پایش را کنار زد. قدمی به جلو برداشت. وقتی حرکت دست دکتر را بین موهایش دید و از سلامتش مطمئن شد بدون اینکه چیزی بگوید آرام از اتاق خارج شد و در را بست. چند دقیقه به همین شکل در سکوت نفس گیری سپری شد. سپس رضا از جایش بلند شد. کیفش را برداشت و از اتاق خارج شد. قدمهایش محکم بود. صدای پایش در راهرو پیچید. سروش باید تقاص عمل زشتش را پس می داد…
*
- سلام کریم.
- به به جناب دکتر. جدیدا خیلی مهربون شدی.
- تیکه ننداز کریم.
- چیزی شده؟
- شماره سروش رو می خواستم.
- اتفاقی افتاده؟
- نه. اونروز که دیدمش فک کنم ساعتم رو پیشش جا گذاشتم. خواستم مطمئن شم اون ندیده
- همین؟
- اره. چطور مگه.
- هیچی. هیچچچچ… چی..
- خب؟
- خب؟!!
- شمارشو داری؟
- آره آره. برات میفرستم شمارشو.
- ممنونم.
- رضا…
- بله؟
- همه چیز ردیفه؟
- آره. خوبم. مرسی.
- مطمئنی پسر؟
- کریم یادته یه بار قبل یکی از امتحانامون یه زنجیره غذایی رو بهت گفتم بخون حتما تو امتحان میاد.
- آره. اما بلوف زدی. اون زنجیره هیچوقت تو امتحان نیومد و من اون درس رو افتادم.
- درسته. عوضش اون زنجیره رو خیلی خوب یاد گرفتی.
- حق با توئه. شماره رو برات میفرستم. خدافظ

 
ساعت از نیمه های شب گذشته بود. رضا روی تخت دراز کش به سقف خیره شد. گوشی را بین لبانش گذاشت. تینا در اتاق رها خوابیده بود. همین مسئله کافی بود تا هشت سال زندگی مشترکشان سرد و بی روح شود. هردو می دانستند که از هم فاصله گرفته اند. با این تفاوت که تینا هنوز معنی کارهای رضا را درک نمی کرد. اما رضا… برایش سخت بود. ترجیح می داد بمیرد و به همچین مسئله ای حتی فکر هم نکند. تصمیمش را گرفت. گوشی را جلوی صورتش آورد. صفحه پیام ها را باز کرد و نوشت: ” کاری که تو با من کردی، همسرت تقاصش رو پس می ده.” سپس انگشت شستش را چندبار بالای گزینه ارسال چرخاند و بالاخره آن را فشرد. پیام برای سروش فرستاده شد. گوشی را خاموش کرد و خوابید.
*
کف دستش را محکم بر روی میز کوبید. سرش را از جلوی مانیتور کنار کشید و شماره افسون را گرفت.
- سلام.
- خانم کمالی من به شما تاکید کردم که چیزی خلاف واقع درج نکنید.
- من هم همینکارو کردم.
- پس این تیتر چیه رو خبرگزاریتون
- چه تیتری؟
- اوه خدایا… یعنی خبرای خودتونم نمی خونید. واقعا متاسفم واسه خودم.
- اما…
- ” مردم، تا اطلاع ثانوی شیر نخورید.” من دیروز همچین حرفی به شما زدم؟
- من واقعا نمی فهمم. شاید سردبیرمون…
- من ازتون شکایت می کنم. هر اتفاقی برای من یا خانوادم بیفته من خبرگزاری و شخص شما رو مقصر معرفی می کنم.
- منظورتون چیه؟

 
- صبح ساعت 8 تماس تلفنی تهدید آمیز داشتم. می فهمید یعنی چی؟
- واقعا؟!! چه پیامی؟ از طرف کی؟
- خودتون چی فکر می کنید؟
- ممممم…. نمی دونم.
- واقعا که. روزتون بخیر خانم.
رضا گوشی را با عصبانیت قطع کردو زیر لب گفت: دارم برات زنیکه.. سپس بلافاصله شماره تینا را گرفت.
- سلام.
- کجایی؟
- اومدم گلخونه.
- مگه من بهت نگفتم نرو.
- رضا ؟!!
- زهرمار. رها کجاست؟
- همینجا پیش منه.
- تنهایین؟
- نه سمیرا هم هست.
- مهدی چی؟
- نه سمیرا گفت دیرتر میاد تا غروب بمونه
- خیله خب. زود برگردید خونه.
- چرا؟
- همینکه گفتم.
- من هیچ جا نمیرم. رضا تو چته؟
- با من بحث نکن جنده. برگرد با رها برو خونه. در رو هم قفل کن. همین الان.
- تو… تو الان چی گفتی..
- برو
- تو… به من… گفتی… جججنده…
- تینا همین الان برگرد خونه. نمی تونم بیشتر از این توضیح بدم.
گوشی را رو ی میز گذاشت و دکمه ای روی تلفن دفتر را زد:
- آقای بخت آور دکتر نمازی اومده؟
- بله قربان تو سالن جلسات هستن. فقط از وزارت صنعت و معدن کسی نیومده.
- دکتر صدر میاد. من هم الام میرم. امروز روز شلوغی داریم. حواست به همه چیز باشه.
- بله چشم.
- راستی نتایج آزمایشگاه رو هم پیگیری کن.
- بسیار خب.
- یه گزارش هم برای وزیر نوشتم روی میز برسون به دستش.
رضا برخاست. کتش را پوشید و به سمت اتاق جلسات رفت. وقتی وارد سالن شد و مورد استقبال حضار قرار گرفت به سمت بالای اتاق و راس میز رفت و در جایگاهش نشست.
- عزیزان خیلی خوش اومدین. خواهش می کنم بفرمایید.

 
وقتی همه دوباره سرجایشان نشستند رضا ادامه داد: قبل از هرچیز خیلی سپاسگزارم که به حساسیت موضوع پی بردید و دعوت وزارتخونه رو پذیرفتید. راستش مسایل تو این چند روز به قدری آشفته شده که متاسفانه اگر کمی سهل انگاری و سستی از خودمون نشون بدیم ممکنه عواقب جبران ناپذیری داشته باشه. در واقع ما زِ یاران چشم یاری داشتیم… اما اون چیزی که داره خارج از دربهای این سالن اتفاق می افته خلاف این رو نشون میده و عده ای سعی دارن تا با سو استفاده از جو بوجود اومده جریانی رو راه بندازن، در واقع راه انداختن و دارن اونرو به سمتی هدایت می کنن که نه به نفع مردم هستش و نه به نفع دولت و کابینه دولت.
- خب جناب دکتر صبوری ما از ابتدای این امر همراه وزارتخونه بودیم و اصلا مامورین نظارتی ما در سالهای گذشته رگه هایی از این تخلف رو در واحدهای لبنی مشاهده کردن.
- کاملا درسته دکتر نیازی. در واقع در همون مقطع سازمان استاندارد این مورد رو گزارش کرد و وزارت بهداشت دولت قبل هم پیگیر این ماجرا بود. منتها صرفا به چند مورد تذکر در همون مقطع بسنده شد که ادامه این روند به اینجا کشیده شد.
- اما جناب صبوری در همون مقطع که شما می فرمایید هیچ گزارشی مبنی بر تخلف واحدهای صنفیِ ما به ما ابلاغ نشد.
- من جا داره اینجا از شما آقای محسنی بابت اتفاقات صبح عذرخواهی کنم و کاملا هم صحبت شما رو قبول دارم. منتها چیزی که الان هست ما باید فورا این جریان رو ببندیم و زندگی رو به روند معمولش برگردونیم تا مردم هم شکی در مصرفشون نداشته باشن. این همون هدف ماست. ایجاد محیطی سالم برای همه مردم.
- ما طی نامه شما مورخه ششم مرداد جلوی ترخیص تمام واردات پالم رو گرفتیم. اما فکر می کنید این راهکار چقدر می تونه مفید باشه یا اصلا چقدر می تونه دووم بیاره؟

 
- خانم ریاحی با تشکر از شما و مدیران گمرک در واقع ما با اینکار چند هدف رو دنبال می کنیم. اول اینکه از وارد شدن مقدار بیش از حد پالم به کشور جلوگیری بشه. چون هرچقدر وارد بشه باید به نحوی مصرف بشه. وقتی تاجر می بینه تو صنایع روغن نمی تونه تمام پالم رو بفروشه و بازارِ روغن کشش بیشتر از این نداره روغنشو وارد دستگاههای دیگه می کنه و اونا هم بخاطر صرفه اقتصادی و نبود نظارت کافی وسوسه میشن تا از این روغن استفاده کنند. ما الان نزدیک به پنجاه درصد واردات روغنمون به پالم اختصاص داره. ما این میزان رو به بیست و پنج درصد خواهیم رسوند. از جنبه دیگه ما قصد داریم تا با ارائه سندی به واردکنندگان از اونها تعهد محضری بگیریم تا روغن پالم وارداتیشون رو فقط در اختیار صنایع روغن نباتی قرار بدن و لاغیر. گمرک هم در زمان ترخیص این سند محضری رو از واردکننده درخواست می کنه.
- پس تکلیف این پالم که تو انبار گمرک مونده و اجازه ورود نداره و سفارشات جدید تجار که هنوز از مبدا بارگیری نشده چی میشه.
رضا با کمی مکث به نماینده انجمن روغن نباتی نگاه کرد و بعد به گوشی اش چشم دوخت که تماسی از تینا داشت.سپس گفت: تمام اون بار برگشت می خوره. ما تا همین جا هم بیشتر از مصرف یکسالمون روغن پالم وارد کشور کردیم. سفارشتونم کنسل کنید.
- اما اون سفارش انجمن ما نیست. چرا روی صحبتتون با منه؟!!! من از دکتر صبوری خواهش می کنم افکار دوستان رو در مقابل انجمن ما قرار ندن. تجار وارد می کنند. حالا هر نوع روغنی باشه و ما فقط مسئولیت برنامه ریزی و پخش و هماهنگی امور رو در اختیار داریم…
رضا بی توجه به صحبتهای نماینده انجمن روغن نباتی پیامکی که از طرف تینا آمده بود را باز کرد.
” رضا خواهش می کنم هرجا هستی خودتو برسون گلخونه. رها گم شده ” رضا بلافاصله و با آشفتگی از جا برخاست.
- دوستان متاسفم. مشکلی برای دخترکوچولوم پیش اومده. باید برم. آقای حسینی از طرف من هستن.
رضا در حالیکه این جملات را می گفت و متوجه پچ پچ حاضرین شده بود طول سالن را دوید و با سرعت و اضطراب به سمت خروجی و بعد پارکینگ می دوید. در راه شماره تینا را گرفت.

 
- چی شده؟
فقط صدای گریه می شنید. ایندفعه بلندتر فریاد زد:
- تینا بگو چی شده؟
- …. رها… رها نیست رضا…
- وای خدایا… خیله خب من دارم میام اونجا. گفته بودم برید خونه. اَه. کاری نکنید تا بیام.
خدایا خودت کمک کن.
پشت فرمان با سرعت به سمت گلخانه ی خارج شهر در حرکت بود. گوشی را برداشت و شماره ی افسون را گرفت.
- سلام دکتر.
- می کشمت. اگه اتفاقی واسه دختر کوچولوی بیگناهم بیفته با دستای خودم خفت می کنم.
- اما….
گوشی را بر روی افسون قطع کرد و با عصبانیت بر روی صندلی کناری انداخت. می دانست ماجرا از کجا آب می خورد…

***

- بخت آور صورتجلسه رو از حسینی بگیر و برام آمادش کن. بدجوری درگیرم
- دکتر… اتفاقی افتاده؟ گفتن واسه رها مشکلی پیش اومده.
- آره. فک کنم دزدیدنش.
- یعنی چی؟
- فعلا چیزی نمی دونم.
- می خواید با پلیس تماس بگیرم.
- نه بخت آور کاری که گفتم رو بکن.
وقتی به گلخانه رسید با عجله پیاده شد و به سمت تینا که خارج محوطه شیشه ای درکنارسمیرا ایستاده بود، دوید. هر دو زن گریان و پریشان بودند.
- چی شده؟
با نزدیک شدن رضا، تینا بسرعت به سمتش دوید و خودش را در آغوش او رها کرد و شروع به گریه کرد. رضا برای لحظه ای احساس کرد چقدر از این زن دور شده است. دستانش را به سختی دور تینا حلقه کرد. کمی کمرش را نوازش کرد و رو به سمیرا گفت: چی شده سمیرا خانم؟
- رها گم شده. همین جا بود داشت بازی می کرد. اما واسه چند لحظه حواسمون نبود. من و تینا تو گلخونه بودیم.
تینا سرش را از آغوش رضا درآورد و با هق هق گفت: رضا باید زنگ بزنیم به پلیس.
در همین لحظه همراه رضا به صدا درآمد. کمی از زن ها فاصله گرفت و جواب داد: بله؟
تینا و سمیرا نگران او را دنبال می کردند. رضا فریاد می زد و شخص پشت خط را تهدید می کرد. سپس قطع کرد و به سمت تینا آمد.
- کی بود رضا؟
- دزدیدنش.
- یا فاطمه زهرا.
- شما همینجا باشین. هیچکاری نکنید تا من برگردم. میدونم دردشون چیه. اونا با من کار دارن. به پلیس هم چیزی نگو . تهدید کردن که رها رو اذیت می کنن اگه پای پلیس وسط باشه. گفتن الان عکسشو به گوشیم میفرستن.
سپس با شتاب به سمت ویتارایش دوید. سوار شد و به راه افتاد. گرد و خاک زیادی به هوا بلند شد و از نظر دور شد. در راه شماره افسون را گرفت:
- دکتر توروخدا بگید چی شده؟
- دوس داری بدونی چی شده؟ دوس داری بدونی مافیای لبنیات بخاطر تیتر مضخرفت با خانوادم چیکار کرده. بیا به این آدرس که می گم. بیا و خبرای داغ تهیه کن خانم خبرنگااااااار. سپس با بغض ناشی از درد ادامه داد: تو راه عکس دختر کوچولومو برات میفرستم تا ببینی.
گوشی را قطع کرد. چند دقیقه بعد عکسهایی از رها را که آدم ربایان برایش فرستاده بودند باز کرد. تصاویری از رها کوچولو که به صندلی بسته شده بود و دهانش را با پارچه بسته بودند. با دیدن عکسها بر حرصش افزود و با قدرت بیشتری بر پدال گاز فشار آورد تا زودتر به جایی که پشت تلفن به او گفته بودند، برسد. آدرس محل قرار بهمراه عکس رها را برای افسون هم فرستاد.

 
وقتی رسید افسون هنوز نیامده بود. کمی بالاتر پارک کرد و از ماشین پیاده شد. نگاهی به دور و بر انداخت. بیشتر به جای متروکی شبیه بود. امتداد دیوار بلوکی کوتاهی که طول بلندی داشت دروازه نارنجی رنگ را دید. از لای در نگاهی انداخت. به سختی منزلی در آن پیدا بود. احتمال داد که رها همین جا باشد. دوباره سمت ماشین برگشت. افسون آمده بود. از 206 نقره ایش پیاده شد و به سمت رضا آمد. تنها بود.
- من واقعا متاس…
- لازم نیس حرفی بزنی. فقط دعا کن دیر نرسیده باشیم.
- کجان؟
- فک می کنم اون تو باشن. چیزی شبیه به یه تهدیده. یجور زهره چشم.
- یعنی می گی جز رها کسی اون داخل نیست؟
- نمی دونم.
- بریم یه سر و گوشی آب بدیم.
*
- معلوم هست کجایی؟
- چه خبر؟
- اون داخلن
- نباید وقتو از دست بدیم. باید بریم تو.
کریم این جمله را گفت و به سمت دیوار رفت. بعد رو به سروش گفت: دوربین عکاسیتو وردار و بیا. سپس به کمک هم از دیوار بالا رفتند و به آرامی داخل محوطه بزرگ اطراف خانه شدند. سروش با لحن آهسته ای گفت: مطمئنی نظریت درسته؟
- تو چه فکری می کنی؟
- اگه واقعا کسی دخترشو دزدیده باشه چی؟
- کی؟ کی بوده که بدون هماهنگی ما اینکارو کرده؟
- نمی دونم. شاید به جز ما هم کس دیگه ای پشت این قضیه باشه.

 
- گمون نمی کنم. تمام اینا یه دام بوده برای اینکه افسونو بکشه اینجا و بهش تجاوز کنه. همونطور که ما میخواستیم. فقط فرقش تو اینه که مکانو خودش مشخص کرد و اینا هم بخاطر بی عرضگی تو و اون افسونه. باید میکشوندینش به مکان خودمون که راحت بتونیم با یه دوربین مخفی ازش فیلم بگیریم. حالا هم اشکال نداره. یجوری که نفهمه ازشون عکس می گیریم تا علیه ش استفاده کنیم. اونوقت هرکاری بخوایم برامون می کنه. بجنب باید بریم تو.
کریم و سروش به آرامی به روی ایوان رفتند. کریم آرام در را باز کرد و هر دو وارد شدند. به محض ورود صداهایی از بالا شنیدند. با اشاره کریم از حرکتشان کم کردند تا صداها را بهتر بشنوند. صدای رضا بود. کریم لبخندی زد. با حرکت دست به سروش نشان داد که آرام از پله های سنگی به طبقه بالا بروند. صدای رضا به وضوح شنیده می شد که به افسون می گفت لباسهایش را در بیاورد. سروش دوربینش را آماده کرد و پشت در اتاق ایستادند. صدای ناله وحشیانه رضا به گوش می رسید. سروش آرام سر دوربین را از لای در به داخل هل داد. اما چیزی مشخص نبود. کریم که می دید فایده ای ندارد به سروش فهماند که سریع داخل شوند و او فیلم بگیرد. کریم در اتاق را ناگهان باز کرد و هر دو داخل شدند. صدا همچنان می آمد اما خبری از رضا و افسون نبود. وقتی جلوتر رفتند متوجه یک دستگاه ضبط و پخش صدا شدند که بر روی تخت بود. همانچیزی که صدا از آن پخش می شد. با دیدن دستگاه کریم فهمید که رودست خورده و با عصبانیت دستگاه را به گوشه ای پرت کرد و با صدایی که از پشت دندانهای بهم چسبیده اش خارج شد گفت: عوضیییییی.. سپس سریع از اتاق خارج شدند. خواستند از در ورودی خانه خارج شوند که متوجه قفل بودن در شدند. سپس صدایی از پشت سرشان از داخل پذیرایی خانه آمد ؛
- ببین کیا اینجان. دوستان قدیمی من… همکلاسیای عزیزم.
به سمت صدا چرخیدند. رضا و مهدی، همسر سمیرا، در کنار افسون که روی صندلی نشسته بود ایستاده بودند. مهدی تفنگ دو لولی در دست داشت که انتهایش را به زمین تکیه داده بود. کریم با تنفر گفت:
- خیلی آشغالی. فکر نمی کردم دخترتو طعمه کنی.

 
- من برای به دام انداختن شما حیوونا دست به هرکاری می زنم. خیلی دلم می خواست اون بالا بودم تا چهره ی جفتتون رو وقتی اون ضبط صوت رو دیدین می دیدم.
سروش گفت: خب حالا که چی؟ هنوز چیزی عوض نشده. تو زن من رو دزدیدی ما هم اومدیم نجاتش بدیم.
- زنت؟!! کو؟ کجاست؟ نشونم بده. به افسون اشاره کرد. این خانم زنته؟ اوه نه… نه … دوست بُکنه من. این خانم همون فامیلته. چی بهش می گفتی؟ آهان. خواهرزاده ننته. زنت همون دختر ابرو هشتیه ردیف جلو بود. همونیکه همیشه جای من می نشست. خانم پیراسته. سپس به مهدی اشاره کرد. مهدی از جمعشان خارج شد و از آشپزخانه سولماز را آورد. پارچه ای به دور دستها ودهانش بسته بودند. سروش با دیدن سولماز تعجب کرد و بلافاصله پرسید:
- تو اینجا چیکار می کنی؟
رضا گفت: خیلی سخت نبود. به کمک خانم افسون کشوندمش اینجا تا جمعمون جمع باشه.
سروش غرش آرامی کرد و خواست به رضا حمله کند که کریم مانع شد.
کریم: گوش کن رضا. اینکه تو همیشه از ما بهتر بودی شکی توش نیست. اوکی. همه چی رو فهمیدی.
رضا : آره. من همیشه از شماها بهتر بودم. اما اعتراف می کنم که داشتم زندگیمو نابود می کردم. من عاشق زنم بودم و هستم. اما بهش شک کردم. اونم نه واسه یه لحظه بلکه برای چند روز. تا اینکه اون اسم لعنتی رو قاطی اسمهای واردکنندگان روغن دیدم. سولماز پیراسته. همونکه سروش دلش میخواست یه روزی باهاش ازدواج کنه. پس تیکه های پازل رو کنار هم گذاشتم. اینکه چرا سروش بعد اینهمه سال اتفاقی با من برخورد کرد. اینکه چرا یه خبرنگار سمج هی بهم زنگ میزنه و دست برقضا طوری همه چیز جلو می ره که من فکر کنم این خبرنگار زنه سروشه. چرا باید بعد اینهمه سال بفهمم زنم قبل ازدواجش با کسی بوده و چیزی بهم نگفته؟ آهان چونکه حالا زن اون آقا دم دستمه و می تونم ازش انتقام بگیرم. شماها خوب منو شناختین. دست روی نقطه ضعف من گذاشتین. می دونستین نسبت به این موضوع کوتاه نمیام و نمیذارم کسی وارد قلمرو من بشه و مطمئنن هرکاری میکنم تا زهرمو بریزم. اما می بینم که هنوزم زنجیره رو خوب یاد نگرفتی کریم. مغز متفکر

 
- گوش کن رضا، آره ما میخواستیم واست دام بچینیم تا روت فشار بیاریم و مجبورت کنیم درصد واردات پالم رو کم نکنین. من کلی جنس سفارش دادم که تو پاییز می رسه. اگه اون اتفاق بیفته با خاک یکسان میشم.
- خب؟
- بیا و از این تصمیم دست بردار. میدونم که می تونی. بُرش لازم رو داری. در عوض تو رو هم شریک می کنیم.
- چقدر؟
- هرچقدر که خودت پیشنهاد بدی.
- چی میگی کریم. من این کثافت رو تو هیچ چیز شریک نمی کنم. حتی اگه بمیرم.
در همین لحظه رضا متوجه عبور سایه ای از پشت در ورودی شد و چون کریم و سروش پشتشان به در بود چیزی ندیدند. کریم گفت:
- تو کاری نداشته باش سروش.
رضا : راست میگه سروش. تو ساکت باش وگرنه مشتی که باید تو کافی شاپ می خوردی ممکنه بخوام اینجا تلافی کنم.
- بیا جلو ببینم می تونی.
- سرووووش. می تونی خفه شی. بارای من داره تو اون انبار لعنتی می پوسه. پس خفه شو و یه گوشه وایسا.
- آشغال اگه حتی به زن من دست زده باشی خودم گلوتو جر میدم.
- نترس آقای غیرتی. من مثله شماها نیستم. اما نمی ذارم همه چی به همین راحتی تموم شه. یادته که تو اس ام اس چی نوشتم.
- خب که چی؟
- من یه بازی خیلی کوچولو براتون تدارک دیدم. عین همون بازی که شما راه انداختین.
کریم: چه بازی ای؟
رضا دوباره به مهدی اشاره داد و او هم به آشپزخانه رفت و با یک سینی برگشت. سینی را روی میز وسط پذیرایی گذاشت.
رضا : خب دوستان خواهش میکنم بنشینید تا براتون توضیح بدم.

 
همه به جز مهدی رو صندلی های چیده شده نشستند. کریم به دقت حرکات رضا را زیر نظر داشت. رضا ادامه داد: همونطورکه می بینید تو این سینی دو تا شیر پاکتی کوچیک و یه سرنگ هست. من داخل سرنگ رو از یک مایع کشنده پر کردم و از زیر به پاکت شیر تزریق میکنم.
رضا همزمان که توضیح می داد سرنگ را برداشت و محلول داخل سرنگ را وارد یکی از پاکتهای شیر کرد. سپس نی ها را از پاکتها جدا کرد و داخل پاکت فرو کرد و ادامه داد: البته ببخشید که تو لیوان نریختم. چون شیر سمی تغییر رنگ می داد. من این پاکتها رو جلوی چشمهای همه شما جابجا میکنم و بعد سروش، سروش بازیگوش باید پاکت سالم رو انتخاب کنه و به همسرش، همسر عزیز و فداکارش که همیشه یار و یاورش بوده و یه جورایی به کمک اون محصولاتتون رو وارد می کردین، بده تا بخوره. البته با تیتری که این دوست خوبمون زد مردم شیر نخورین. اما من میخوام که شما شیر بخورین.
سروش از کوره در می رود و بلند فریاد می زند: جمع کن این مسخره بازیاتو.
می خواهد به سمت سولماز برود که مهدی فوراً لوله های تفنگ را به سمتش می گیرد. چهره خشک و جدی مهدی باعث شد که سروش عقب عقب برود و روی صندلی اش بنشیند. رضا رو به کریم گفت: ببین کریم این تنها راهیه که براتون مونده. وقتی این بازی تموم بشه قول میدم کسی نفهمه که کی پشت جریان پالم بوده.
کریم: پس فقط میخوای نیشتو به ما بزنی؟ همیشه میدونستم همینقدر کینه ای هستی.
- تو هرطور راحتی فکر کن.
سروش : اما اگه سولماز شیر مسموم رو بخوره چی؟
- این دیگه بستگی به انتخاب تو داره. تو کاری کردی که من به زنم شک کنم. حالا نوبت منه که کاری کنم تا زنت به تو و به انتخابت شک کنه. ببینه تو حاضری برای نجات زندگیش چقدر تلاش کنی.
رضا کمی به سمت میز خم شد. پاکتها را از درون سینی روی میز گذاشت. همه نگاهها به دستانش بود. نگاههای سولماز بین دستان رضا و چشمان سروش که به پاکتها خیره بود می چرخید. دلهره عجیبی داشت. مهدی هم لوله تفنگ را به سمت کریم و سروش گرفته بود. افسون هم کنار آنها در تیررس مهدی نشسته بود. رضا حرکاتش را شروع کرد. چندباری جای پاکتها را عوض کرد. حرکاتش سریع بود. سپس به سروش خیره شد:

 
- یادته تو کافی شاپ بهت گفتم شاید تو یه فرصت بهتر همدیگرو دوباره ببینیم؟
- میشه اون پاکتهای لعنتیتو تکون بدی و حواسمو پرت نکنی؟
- گل؟ پوچ؟ …. هااا… کدوم گله…
چشمان رضا برق می زد. لبخندش ترسناک بود. دوباره پاکتها را جابجا کرد. اینبار فقط به چشمان سروش خیره شده بود و دستانش بر روی شیرهای پاکتی بود. برای لحظه ای مکث کرد. سپس از روی صندلی برخاست و رو به کریم و سروش گفت: حالا انتخاب کنین.
سروش همچنانکه به پاکتها چشم دوخته بود گفت: چپ
کریم بعد از کمی مکث گفت: مطمئنی؟ من نظرم رو راسته. تو چی افسون؟
افسون: منم با کریم موافقم.
سولماز که دهانش بسته بود گویی می خواست چیزی بگوید و نظرش را اعلام کند. میدانست شاید این آخرین تلاشهایش برای زنده ماندن باشد. اما رضا اجازه اینکار را به او نداد و گفت: ما زیاد وقت نداریم. سروش انتخابتو بکن.
سروش که عرق سردی روی پیشانی اش بود چشمانش را برای لحظه ای بست و وقتی باز کرد به چشمان سولماز خیره شد. کریم که به پاکتها خیره بود متوجه سرنگ داخل سینی شد. برای لحظه ای به فکر افتاد که سرنگ را در یک فرصت مناسب بردارد. سروش کمی خم شد و پاکت سمت چپ را به سمت رضا هل داد و زیر لب طوریکه رضا بشنود گفت: بگیرش زن جنده.

 
رضا که از سر عصبانیت بلند قه قهه می زد گفت: مطمئنی نمیخوای زنتو به کشتن بدی؟ شاید ارثیه فراوونی برات میذاره. اصلا چه زمانی بهتر از حالا که از شر یه زندگی متاهلی راحت شی و بشی همون سروش لاشی ای که بودی.
- آره. مطمئن باش اونوقت با اولین نفری که می خوابم تینا جونه. تینای سکسی. شاه کس دانشکده.
رضا که حسابی از کوره در رفته بود به سمت سولماز رفت و پارچه ی روی دهانش را به روی گردنش پایین کشید و پاکت انتخابی سروش را جلوی دهانش گرفت و گفت: بخور. از شیری که مسموم کردین بخور.
سروش با دلهره به صندلی تکیه داد و چشمانش را بست. سولماز که می دید حق انتخاب دیگری ندارد قبل از اینکه لبهایش را دور نی بگذارد رو به رضا گفت: همیشه ازت جلوتر بودم و تو مثله یه کفتار دنبال من بودی و تنها چیزی که از من بهت می رسه همون صندلی ردیف جلوس. ترسوی بدبخت. خواست تا شیر را بخورد که کریم گفت: صبر کن. رضا برای بار آخر قبل از اینکه اتفاقی تو این خونه واسه کسی بیفته میگم حاضریم تو رو هم شریک کنیم. هرچقدر که خودت بخوای.
رضا: اون چیزی که من میخوام از عهده شماها خارجه.
سروش: چک سفید مینویسم.
رضا: بخورش خانم پیراسته.
سروش: نه سولماز. صبر کن من احمق مطمئن نیستم. وزارت. قول میدم کمتر از دو ماه دیگه وزیر بهداشت میشی.
رضا مکث کرد. پاکت را از دهان سولماز دور کرد و گفت:
- چجوری؟ از طریق همون دوستایی که تو مجلس داری و دارن پروسه استیضاح وزیر رو در جریان میندازن؟
کریم: آره.
رضا: اسماشون چیه؟
- تو به اسماشون چیکار داری؟!
- بالاخره باید مطمئن شم که بلوف نمی زنی. یا اصلا اونا عرضه این کارو دارن یا نه.
- تو خیالت جمع باشه. من رو حرفم هستم.
- بی فایدس. بخور خانم پیراسته.
- پس وزارت رو هم نمیخوای؟
- تا اسمها رو نگی من باور نمی کنم.
کریم کمی مکث کرد. به فکر فرو رفت. کمی دور و اطراف را نگاه کرد و با کنجکاوی پرسید: رها کجاست؟ دخترت کجاست؟
- چطور؟
- تو اینجایی. اما دخترت پیشت نیست.
- باز خیالاتی شدی کریم. رها از اولشم اینجا نبود. مهدی طوریکه همسرم نفهمه رها رو برد و چندتا عکس ازش گرفت. رها الان دیگه برگشته پیش پیش مادرشه.

 
کریم کمی به سمت رضا نزدیکتر شد و گفت: رها کجاست؟ بغیر از ما دیگه کی اینجاست کثافت؟ تو داری از من حرف می کشی. تو میخوای همه اسمها رو از زبون من بکشی. بعد با ترس و نعره رو به سروش گفت: این آشغال داره از ما حرف میکشه. در همین لحظه مهدی به سمت کریم و رضا آمد که کربم را دور کند و کریم هم از فرصت استفاده کرد و نوک سرنگ را در ساعد دستی که تفنگ در آن بود فرو کرد، مهدی ناله بلندی کرد و کریم هم بلافاصله تفنگ را گرفت و به پشت رضا رفت و گفت: این عوضی داره با پلیس همکاری می کنه. سروش نباید وقت رو تلف کنیم. احتمالا اینجا پر مامور میشه. اینو گروگان میگیرم. باید زودتر از اینجا بریم.
مهدی به گوشه ای خزید. از درد به خود می پیچید. سروش دستهای سولماز را باز کرد. کلیدها را از مهدی گرفت و همه به سمت در خروجی رفتند. کریم و رضا آخرین نفر از خانه خارج شدن. از ایوان پایین رفتند. افسون و سروش در حیاط را باز کردند. سروش آرام کوچه را نگاه کرد اما خبری نبود. رو به کریم گفت: چیکار کنیم؟
- میریم سمت ماشین. پلیسا هرجا باشن خودشون رو نشون میدن. اما تا وقتی این آدم فروش با ماست کاری نمی کنن. خیلی دلم می خواست همینجا بکشمت رضا.

 
سروش از در حیاط خارج شد تا ماشین را بیاورد. که ناگهان ضربه سختی از پشت سر به کمر کریم فرود آمد. کریم نقش زمین شد. رضا به سرعت برگشت:
- بخت آور… !!! تو اینجا چیکار می کنی؟
- فکر کردم شاید یه چایی لازم داشته باشین.
- هووووفففف… مگه نگفتم بمون و گزارشو آماده کن
بخت آور همانطورکه اسلحه کریم را از روی زمین بر میداشت روبه رضا گفت:
- چرا قربان. اما به دستور مستقیم جناب وزیر اینجام.
رضا به سمت مهدی رفت و از خوب بودن اوضاع او مطمئن شد. سپس رو به بخت آور گفت:
- مگه وزیر از اوضاع باخبر بود؟
- خب راستش کمابیش راجع به حالتون از من میپرسید. وقتی از ماجرای دخترتون باخبر شدن فورا به من دستور دادن تا پیش شما باشم.
- پس چرا نرفتی پیش پلیسها؟
- خب قربان خودتون گفتین من یه رئیس دفترم. باید کار خودمو بکنم. اونام پلیسن و کار خودشونو می کنن.
- اما تو چجوری ما رو پیدا کردی؟
- خیلی سخت نبود. جسارتاً از لحظه ای که از وزارتخونه خارج شدین تعقیبتون کردم تا اینجا. دیدم که با این خانم وارد این ساختمون شدین. تا دخترتون رو نجات بدین. اما رها کجاست؟

 
رضا لحظه ای به افسون خیره شد. خبری از سولماز نبود. فهمید که سولماز بلافاصله با دیدن بخت آور به سمت سروش فرار کرده و احتمالا برنمی گردند. پس گفت: رها… رها رو آزاد کردیم و فرستادم پیش مادرش. اینا با من کار داشتن. بواسطه رها من رو کشوندن اینجا. راستی این خانم رو که میشناسی؟
- بله. خانم کمالی خبرنگار مهرنیوز هستند.
- ایشون تلاش زیادی برای نجات جون رها کردند. من به ایشون مدیونم.
افسون که فهمید رضا او را تبرئه کرده و می دانست می خواهد از او و نفوذش و دزدیده شدن خیالی رها در مطبوعات استفاده کند، گفت: شما لطف دارین. این چه حرفیه. من به شما مدیونم که تونستم حقیقت رو بفهمم. ایشالله جبران کنم.
- بخت آور یه قرار ملاقات برای ایشون تنظیم کن. خیلی باهم کار داریم.
- حتما قربان. فکر کنم که ماجرای پالم تموم شد به سلامتی؟
رضا دستی به پشت بخت آور زد و گفت: خیلی عجولی. این داستان سر دراز داره بخت آور. فعلا بهتره تا این آقا بهوش نیومده از اینجا بریم.
- کجا بریم؟ بهتره وایسیم و پلیس رو خبر کنیم
- اونا کار خودشونو انجام میدن. کلی گزارش باید بنویسم و تحویل وزیر بدم. بعدشم باید برم پیش همسرم. به چند روز مرخصی نیاز دارم تا خیلی مسایل رو تو خونه حل کنم. توام بهتره وسایلتو از اون دفتر جمع کنی.
بخت آور با ناراحتی سرش را پایین انداخت و گفت:
- میدونستم اگه بفهمید تعقیبتون میکنم من رو اخراج می کنید. اما همش به دستور وزیر بود.
- اخراج کدومه. احتمالا میریم یه طبقه بالاتر. تو فکر اینم که قلمرومون رو گسترش بدم. صبوری هنوز کار داره…
سپس هر سه به همراه مهدی از در خارج شدند و به سمت ماشینها رفتند. حس عجیبی وجود رضا را فرا گرفته بود. نگاهش به جلو بود. اما به کیلومترها دورتر خیره شده بود. داشت تیمش را کامل می کرد. آرزوهای بزرگی در سر داشت.

 

پایان

 

نوشته: دکتر سیزده

21 thoughts on “عجب تصادفی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>