شیما جون

 

آه ، چه آرام و پر غرور گذر داشت
زندگی من چو جویبار غریبی
در دل این جمعه های ساکت متروک
در دل این خانه های خالی دلگیر
آه ، چه آرام و پر غرور گذر داشت
بازم جمعه بود و از فكر به غروب دلگير جمعه ها داشت روانيم می كرد ، چند وقتی ميشد كه به خواست خودم يه خونه جدا گرفته بودم و تنهايی توی خونه اونم روزهای جمعه خيلی اذيتم ميكرد ،
حالم خوب است
اما

 
دلم تنگ آن روزهايی شده که می توانستم از ته دل بخندم
ياد روزهای تلخ گذشته كه خيلی هم دور نبود افتاده بودم و افكار مختلف مثله خُره داشت مغزم رو ميخورد و با خودم درگير بودم كه يهو صدای زنگ گوشيم رشته ی افكار مزخرفم رو پاره كرد ، گوشی رو برداشتم و به صفحه نگاه كردم و ديدم شهنامه ، خدارو شكر ، تنها كسی كه ميتونست من رو از اين حال خراب بيرون بياره ،
: جانم ؟
درده جانم ، كوفت جانم ، كونيه الدنگ ، معلوم هست چه كونی داشتی ميدادی كه اينهمه مدت منو معطل خودت كردی ؟ اين همه سال رفيقتم يكبار به من ندادی ، اين كدوم كسكشی هست كه درگير كون دادن بهش بودی و جوابِ منو نميدادی ؟ حالا واسم لفظ قلم هم گُه خوری ميكنی و جانم جانم راه ميندازی كونده ؟ حالا پاشم منم بيام اونجا و كونت بذارم كه بفهمی بايد زود جواب سرورت رو بدی ؟
اوووووو ، كيرم تو نفست ، چته وحشی ، اول سلام عليك كن بعد حمله ور شو عزيز
گُه خوردی بابا ، رستم با اون كيرش هی كير كير نميكرد و میگفت دودول ، مال تو كه در مقابل اون شومبولم نيست كه كيرم كيرم ميكنی
ای بابا ، زنگ زدی چرند بگی يا اينكه …
يا اينكه و درد ، كونده ، بابك پاشو بيا بريم بيرون ، حوصلم سر رفت تو اين جمعه كيری
شهنام جان ، خُب پسر خوب اينو مثل بچه آدم ميگفتی ديگه ، اينهمه الفاظ قشنگ لازم نبود ديگه
بچه آدم اسمشون هابيل و قابيل بود ، معلومه كه من بچه آدم نيستم ، اسم مادرمم فرنگيسه نه حوّا ، حالا بنال ميای يا بيام اونجا اينقدر بزنمت و مثل لش بكشمت دنبالم بابك ؟
بابا جان ، منم حوصلم سر رفته خُب ، اما مگه تو ميذاری منم حرف بزنم ؟
خُب حالا ، لباس بپوش پنج دقيقه ديگه با ماشين جلو در طويلتونم
عجب آدم نفهمی هستيا ، بعدشم با ماشين حسش نيست ، بيا يكم امروز پياده روی كنيم ، اعصابم گاييدس ، ميخوام يكم راه برم
باشه ، بپوش لباساتُ تا من برسم

 

 

صدای زنگ اومد و ديگه با آيفون در رو باز نكردم ، كفشمو پوشيدم و تا رسيدم در حياط رو باز كردم باز چرنديات شهنام شروع شد ، قيافم رو كه ديد يه چند لحظه ساكت شد و بعدش
داداش گلم چته باز ؟ بازم فكر و خيال به كس شعرهای گذشته ؟ بابا بيخيال بريم يكم بچرخيم خودم حالت رو ميزون ميكنم
رفتيم تو خيابون و داشتيم قدم ميزديم كه تازه به جمعيت تو خيابون دقت كردم ، خدای من چقدر شلوغ بود بيرون ، انگار نه انگار كه امروز جمعست!
چقدر ملت ما بدبختن و يه دلخوشی ندارن ، حتی توان مالی اين رو ندارن كه آخر هفته هم دست خانوادشون رو بگيرن و برن تا بيرون شهر و تفريح
تو همين فكرها بودم كه يهو يكی بدجور بهم تنه زد و داشتم زمين ميخوردم ، تا برگشتم نگاش كنم يهو داد زد هوی كوری مگه ؟
كور جد و آباد….. كه جلوی دهن شهنام رو گرفتم و رو به يارو كردم و گفتم ببخش عزيز ، عذر ميخوام ، طرفم يه چيزی زير لب گفت و رفت
آخه الاغ جان يارو ماليده بهت ، گاگول معذرت خواهی هم ميكنی ؟
به ياد ندارم نابينايی به من تنه زده باشد
اما هر وقت تنم به جماعت بينا خورد گفتند : مگركوری!
روزگارت بی نياز باد از اين جماعت بينا
ولش كن شهنام ، آخر هفته حال و حوصله دادگاه و پاسگاه نداشتم

 
اوه ، اين گهی كه خوردی رو خودت فهميدی چی بود ؟ بابا آرنولد شوآرت زينگولوووو ، اينجوری ميگی ميترسما
همينجوری داشتيم قدم ميزديم و ديگه منم با اين داستانی كه پيش اومده بود از اون حال و هوا بيرون اومده بودم كه ديدم دو تا دختر از جلومون دارن ميان كه تقريباً چهره های زيبايی هم داشتن و اندام زيباتر از چهرشون ، يكيشون هم عينكی بود و از جلومون رد شدن و منم كه محو تماشاشون بودم كه يهو شهنام دستمو جوری كشيد كه صدوهشتاد درجه چرخيدم و ناخواسته باهاش افتادم دنبال اون دو تا ، شهنام با صدای تقريباً بلندی به اون دختره كه عينكی بود گفت :
ببخشيد خانم ، ميشه شماره چشمتون رو بهم بديد تا بتونم باهاتون در تماس باشم ؟
دختره برگشت و نگاه تلخی به شهنام انداخت ولی هيچی نگفت كه توی همون لحظه من محكم زد پس سرش و داشتم باهاش بحث ميكردم كه يابو اين چه وضعيه آخه ؟ خداييش خجالت نميكشی با اين سنت همچين كاری ميكنی ؟ خوبه خودتم خواهر داری ، خوشت مياد كسی تو خيابون به خواهرت همچين چيزی بگه ؟ تقريباً توی پياده رو ايستاده بوديم و تا اومد جوابم رو بده كه يهو يكی با دستش سه تا چهار بار ضربه زد به شونم كه برگشتم ديدم يكی از همون دختراست ، اما نه اونی كه عينكی بود ، تا چشمم به چشمش افتاد فكر كنم چند لحظه ای محو نگاه به چشمای زيبا و گيراش شده بودم اما تا شروع كرد به حرف زدن خودمو جمع و جور كردم ، منتظر بودم يه سيلی حوالم كنه ، فكر كردم منو با شهنام اشتباه گرفته
ميتونم اسمتون رو بدونم ؟
بابك !
آقا بابك ، حرفهايی رو كه داشتی با دوست بی ادبت ميزدی رو شنيدم و راستش خيلی خوشم اومد ، ميدونم كه توی ذهن مردم ما جا افتاده نيست كه يه دختر بياد و جلوی يه پسر رو بگيره و ازش شماره بخواد و اگرم چنين كاری رو انجام بده حتما در موردش فكر بد ميكنن ، اما به دو دليل من اين كار رو انجام ميدم ، يك اينكه واقعا از خودت و حرفات خوشم اومده ، دو هم بخاطر اينكه اونجای اين دوست بی ادبت رو بسوزونم تا از شما ياد بگيره
منم واقعاً از يك طرف هاج و واج مونده بودم واسه حرفاش و از طرف ديگه هم محو تماشای زيبايی چشماش بودم كه ديدم ميگه بابك خان حالا ميشه لطف بفرماييد و شمارتون رو بهم بگيد كه بهتون تك زنگ بزنم تا شما هم شماره منو داشته باشيد كه منم با چند لحظه مكث و مِنو مِن كردن شمارمو بهش گفتم و اونم بهم زنگ زد و شمارش افتاد روی گوشيم كه تا اومدم گوشيمو نگاه كنم گفت شيما ، گفتم جانم ؟

 
گفت اسمم رو گفتم كه ذخيره كنی ، اسمم شيماست ، اينو گفت و يه زبون واسه شهنام درآورد و خداحافظی كرد و رفت ، اينجاش جالب بود كه تو تمام اون لحظات هيچ صدايی از شهنام در نيومده بود
شيما كه داشت ميرفت تا برسه كنار دوستش تازه دقت كردم ديدم از پشت چه اندامی داره ، مخصوصا كمر باريك و باسن فوق العاده خوش فرم
اومدم حركت كنم كه ديدم شهنام مثل مجسمه ميخكوب شده همونجا
اومدم تكونش دادم و گفتم راه بيوفت ديگه اسكُل
با دهن باز برگشت نگام كرد و گفت بابك ؟
بله ؟ چيه ؟ جانم ؟ بگو ديگه
بابك ؟ جانه مامان بيا انگشت كثيفت رو بكن توی كونم كه ببينم خواب نيستم!!!
بيااااااااااااااااااااااااااا ، حالا ديدی بيداری ؟
آشغاله همجنس باز ، حالا من يه چيزی گفتم ، نفهمم بايد وسط خيابون اون انگشت كثيفت رو ميكردی توی كونم كه از دهن تو تميزتره ؟
آخه تا كی بايد اين خايه مالی كه نه كس ليسی های تو باعث بشه من ضايع بشم جلوی ديگران ؟ ها ؟ باز خود شيرينی كردی ؟ بازم حس فردين بازيت گل كرده بود ؟ آخه من موندم تویه كونی چقدرم خوش شانسی آخه ، يارو همينجوری تورو بيرون ميديد پشمای اپيلاسون شدش رو هم بهت نميدادا ، حالا اومده شمارتم ازت گرفته ؟ توی احمق چرا شماره دادی آخه ؟ مگه نميدونی اينا يكجور دامه ؟ اينجور دخترا ميان توی خيابون دنبال پسرای كونی كه اونارو واسه داداش و باباهاشون و جور كنن ، پس اينهمه توی رسانه ها ميگن گول اينجور آدما رو نخورين رو دايورت كردی روی تخمات ؟
بابا جان ، عجب نفسی داری تو ، خداييش چجوری ميتونی اينجوری يكسره و بدون مكث پشت سر هم حرف بزنی آخه ؟
بابك؟ تو كه چيزی وسط پاهات نداری به درد كسی بخوره ، حداقل شمارش رو بده من ، حداقل من بجای تو ميتونم بكنمش
دوباره زدم تو سرش

 
بخاطر همين لش بازی هاته كه طرف اينجوری ريد بهت ديگه
همينجوری بحث و خنده شوخی كه گذشت و رسيديم خونه و شام رو هم شهنام خونه من كوفت كرد و نزديك ساعت يازده داشتيم خداحافظی ميكرديم كه بره كه يهو صدای اس ام اس گوشيم اومد
برو ، برو بچه كونی ، برو كه خوده طرفه
برو گمشو خونتون ديگه ، تا آخرين لحظه ای هم كه ميخوای بری بايد فوضولی كنی بچه جان ؟
برو كونت رو بده بابا ، برو هزاران بار خدارو شكر كن كه همچين رفيق باحال و با نمكی داری كه باعث شد يكی تحويلت بگيره
خُب حالا ، در اين كه شكی نيست ، ديگه پررو نشو
خوبه خودتم ميدونی ، پس برای تشكر بيا سرش رو ببوس
تا اومدم يكی از كفشهايی كه دم دستم بود رو پرت كنم طرفش بدو بدو فرار كرد و از اون طرف حياط بهم فاك نشون ميداد
برگشتم داخل ، گوشی رو برداشتم و نگاه كردم ديدم 2 تا پيام دارم
اوليش نوشته بود سلام بابك خان خوبيد ؟ ببخشيد ، ديروقت كه مزاحم نشدم ؟
دوميش هم نوشته بود بابت حركت امروزم معذرت ميخوام ، ميدونم حركت نسنجيده و از ديد ديگران غير قابل باوری بود ، اولش ميخواستم حال اون دوستتون رو بگيرم ، دوماً بعد اينكه اومدم سمتتون واقعاً از خودتون هم خوشم اومد ، اُميدوارم حداقل شما از حركت امروز من برداشت بدی نكرده باشيد ، مخصوصاً در مورد خودم ، هركسی برای شخصيت خودش ارزش قائله ، منم آدم رك و خاصی هستم اما از اوناش نيستم ، پس خواهشا در موردم فكر بد نكنيد ، دليل ديگه هم كه باعث شد پيام بدم اين بود كه نظر شمارو در مورد خودم بدونم و بدونم اصلاً اهل دوستی هستيد و اصلاً از من خوشتون اومده يا نه ؟
منم جوابش رو نوشتم و فرستادم ، از كار و خانواده و اخلاق با هم حرف زديم و از هم سوال پرسيديم تا هزاران چيز ديگه و اون شب تا ساعت سه شب داشتيم اس ام اس ردوبدل ميكرديم كه من ازش عذرخواهی كردم و گفتم ببخشيد چون بايد بخوابم و صبح برم شركت ، و از اون شب ديگه اس ام اس بازی ها و تماس های ما شروع شد و سه ماه از دوستی رسميمون ميگذشت ، با هم راحت تر شده بوديم و هفته ای دو تا سه بار هم با هم بيرون ميرفتيم و از همه چيز با هم حرف ميزديم جز سكس ، قشنگ باعث شده بود خيلی چيزهارو ديگه به ياد نيارم ، كم كم به وجودش توی زندگيم عادت كرده بودم ، فرق اخلاقش با تمام كسايی كه تا اون روز باهاشون دوست شده بودم باعث شده بود كه يجورای خاصی دوستش داشته باشم ، اما يك روز صبح كه توی شركت بودم و شديداً درگير كارام بودم يه پيامی داد كه مثل يخ سرد شدم و …
پيام اولش اين بود ،

 
بابك ، من تا امروز توی همه چيز باهات روراست و صادق بودم ، تا امروز هيچی رو ازت مخفی نكردم و هيچ دروغی بهت نگفتم جز يك چيز
بدجور با خودم درگير بودم ، با هزاران ترس و لرز بهش جواب دادم كه بگو عزيزه دلم ، ميدونی كه از دروغ خوشم نمياد ، هرچيزی كه باشه ميتونم باهاش كنار بيام ، فقط چيزی رو ازم مخفی نكن ، اما ته دلم بدجوری دلشوره داشتم كه چی ميخواست بگه ، همش نگران بودم و جوری سگ شده بودم كه به منشيم گفتم نه كسی توی اتاقم بياد نه تلفنی رو وصل كنه ، حوصله و اعصاب هيچ چيز رو نداشتم و فقط منتظر جواب بودم ، يه سيگار روشن كرده بودم و خاكه های سيگار رو توی استكان چايی كه روی ميز كارم بود ميريختم كه اس ام اس اومد ، جوری با عجله اومدم گوشی رو از روی ميزم برداشتم كه گوشی از دستم پرت شد روی زمين ، زمانی كه متن پيام رو خوندم واقعاً انگار توی اين دنيا نبودم ، گيجه گيج ، روانيه روانی ، اولين سيگار و پنج يا شش تا سيگار ديگه پشت سرش
رو كردم و گفتم به سیگارم
که از جانم چه می خواهی ؟
نوشت با خط دود خود
به دردت می خورم گاهی
تو بر من می نهی آتش
که درد خود کنی تسکین
منه بیچاره میسوزم
تو از حالم چه میداني
متن پيام :
بابك جان ، بخدا من دوست دارم ، روز به روز عشقی كه توی دلم دارم بهت بيشتر ميشه و نميخوام از دستت بدم ، اما ديگه اينجوری نميتونستم ادامه بده با اين چيزی كه تا امروز بهت نگفتم ، بخدا چون فقط نميخواستم از دستت بدم نگفتم ، اما ديگه اينجوری ادامش سخته ، اگه قراره چيزی بشه بهتره الان بشه و اين موضوع باعث نشه كه مجبور شم زمانی كه بيشتر از هميشه با تمام وجود عاشقت باشم بخوام از دستت بدم ، پس مرگ يكبار رو شيون هم يكبار

 
پيام دوم و ادامه حرفاش ،
بابك من سال 88 ازدواج كردم و ازدواج نا موفقی داشتم و بعد دو سال بخاطر تمام مشكلاتی كه داشتم جدا شدم ، الانم بعد جداييم يك ساله كه سمت هيچ مردی نرفتم و نخواستم مردی وارد زندگيم بشه ، هم ترس زندگی تلخ گذشته رو داشتم و هم ترس اينكه هركی كه طرفم مياد بخاطر رابطه جنسی باشه تا اينكه خودم گرفتار عشق به تو شدم ، الانم كه ديدم و مطمئن شدم كه تو فقط به فكر اين يك چيز نيستی و جز چندبار اس ام اس و جك سكسی چيزه ديگه ای نبوده تصميم گرفتم واقعيت رو بهت بگم ، فقط خدا ميدونه كه چقدر عاشقت شدم و فقط از خدا ميخوام كه اين يك چيز باعث جداييم از تو نشه ، از توام انتظار ندارم همين الان جوابم رو بدی و چيزی بگی ، فقط ازت خواهش ميكنم منو بابت اين موضوع ببخش و خواهش ميكنم خوب فكر كن به همه چيزو بعد جوابم رو بده ، حتی اگه ديگه نخوای جوابمو بدی هم بهت حق ميدم اما بدون واقعاً دوست دارم كه حاضر شدم اين موضوع رو بهت بگم و ميتونستم همينجوری به ……..
ديگه ادامه پيام رو نخوندم ، چشمام سياهی ميرفت ، باز به حماقت و سادگی خودم لعنت فرستادم و داشتم با خودم دعوا ميكردم كه چرا رابطه و ضربه ی قبلی برام تجربه خوبی نشده بود كه دوباره اينقدر ساده به يكی ديگه دل ببندم ؟ خدايا واسه چی دوباره من ؟ آخه تاوان چه گناه مرتكب نشده ای رو داری ازم ميگيری ؟ ای تف به تو روزگار لعنتی
از شركت زدم بيرون اومدم سمت خونه ، به خودم كه اومدم ديدم خونه هستم و فقط پُك زدن به سيگاره كه آرومم ميكنه ،
انگار زندگی
تمام ِ صبرش را بخشیده است به من
هرچه من صبوری میکنم او با بی صبری ِ تمام هُل میزند
برای ضربه بعد
کمی خستگی دَر کن لعنتی ،
خیالت راحت خستگی ِ تمام ضربه هايی كه به من ميزنی
به این زودی ها دَر نمی شود

 
ديگه مغزم كار نميكرد ، سعی كردم يكم خودم رو جمع و جور كنم ، بخاطر همين تصميم گرفتم برم دوش آب سرد بگيرم كه شايد سرمای آب باعث بشه يكم ذهنم آروم بشه و بتونم تكليف خودم رو روشن كنم
بازم مثل هميشه ياده ياور هميشگيم افتادم و بهش يه پيام دادم كه شهنام اگه كاری نداری پاشو بيا من خونه هستم و باهات يكم حرف دارم ، بازم به كمكت نياز دارم ، اگه وقت داشتی بيا و بعدشم پاشدم رفتم دوش بگيرم
زير دوش بودم كه يهو ياده شيما افتادم ، تقصير اون بدبخت چی بود اين وسط كه يه ازدواج ناموفق داشته ؟ تقصير خودمه ، واسه اينكه از ديد خودم با بقيه فرق داشت و ميخواستم واسه زندگی آينده روش حساب كنم ، خب اين دليل نميشه كه چون طلاق گرفته نتونه همسر خوبی برای من باشه ، من كه مشكلی باهاش نداشتم ، اما جواب خانوادم رو چی بدم ؟ بگم دلم ميخواد كسی زنم بشه كه قبلا طلاق گرفته ؟ خب مگه طلاق گرفتن شيما دليل به بد بودنشه ؟
همينجوری با خودم درگير بودم و داشتم با خودم بحث ميكردم كه صدای پشت هم زنگ آيفون منو به خودم آورد ، سريع حوله رو پوشيدم و اومدم در رو باز كردم ، پنج ثانيه نشده بود كه ديدم شهنام با كفش پريد اومده داخل و تا سرش داد زدم هوی حيوون با كفش نيا كه ديدم عين وحشی ها كفشاش رو درآورد و هركدوم رو به يكطرف پرت كرده و دويد طرفم و همينكه رسيد بهم يه لگد حوالم كرد ، عين اُسكل ها داشتم نگاش ميكردم كه چرا اين كارو كرده كه داد زد به والله اگه يك كلمه حرف بزنی چنان ميزنمت كه صدای سگ بدی ها عوضی ، آخه آشغاله كونی ، آخه لاشی ، آخه كونده ، آخه اون عمت رو من از كون گاييدم ، آخه هزارتا فحشه ديگه به توی كسكش ، اونجوری بهم اس ام اس ميدی و بعد گوشيت رو جواب نميدی ، اصلاً گوشيت رو يه نگاه بنداز ببين چقدر زنگ زدم ، بعدم ميام پنج دقيقه پشت در می مونم و درو باز نميكنی نميگی فكر منه بی همه چيز هزارجا ميره ؟ بخدا ميخواستم از ديوار بيام توی خونه ، بعد ميام ميبينم آقای كونی خان رفته بوده حموم و مشغول جلق زدن و بوده و مارو به كيرم زده ، تو كه ميخوای جلق بزنی ديگه به من اس نده كه پاشو بيا اينجا و …
شهنام جان ببخش داداش ، بخدا اينقدر داغون بودم كه رفتم دوش آب سرد بگيرم كه يكم فكرم آزاد بشه ، بخدا شرمندتم ، خيلی بهم ريخته ام
بابك خانِ آشغال ، ببخشمت كه چی ؟ با بخشيدن تو چی به منه عوضی ميرسه كه اينقدر دلواپس و نگران توي جاكِش بودم
ببخش داداش ، فقط يكم آروم باش و بگير بشين ، مثلا خير سرم خواستم تو بيای به من كمك كنی ، بخدا هر كاری بگی انجام ميدم

 
كون بده بهم ، تا كونت نذارم آروم نميشم
خب حالا بابا ، بگير بشين برم برات آبميوه بيارم تا آروم بشی
آبميوه رو آوردم و لباس پوشيدم و اومدن همه چيز رو براش تعريف كردم ، اونم بدتر از من گيج شده بود و خيلی حرف زد ، حرفای شهنام هم مثل افكار من هر كدومش ضد و نقيض بود
خلاصه چندين ساعت حرف زديم ، موقع رفتنش شماره شيما رو ازم خواست و خداحافظی كرد ، منم يكسره داشتم فكر ميكردم كه نفهميدم كی خوابم برد و چشمام رو كه باز كردم ديدم ساعت هشت صبح شده ، وای خدای من ، ديرم شده بود ، بايد ميرفتم سر كار، سريع آماده شدم و رفتم ، اما عصبی و داغون ، نزديكای ساعت يك بود كه ديدم شهنام اومده شركت دنبالم و با كلی و دعوا و زور منو سوار ماشين كرد و به بهانه اينكه ناهار بريم بيرون ، هرچی بهش گفتم كارم زياده همش ميگفت بابا رئيس بگو بقيه انجام ميدن ديگه
خوشحال شدم چون ديدم داره ميره به سمت اون كافه ای كه اكثراً برای قليون و شام ميرفتيم اونجا و واسه يكی از دوستامون به اسم بهنام بود ، چون اونجا و محيطش رو خيلی دوست داشتم و واقعاً زيبا بود و آرامش بخش ، رسيديم و بعد كلی خوش و بش و روبوسی با بهنام تا اومدم برم سمت يكی از آلاچيق ها كه بهنام گفت برين هشت
بريم هشت ؟ چرا بهنام بهمون گفته كجا بريم ؟ از اين اخلاق ها نداشت‌ ، درسته آلاچيق هشت بزرگ بود و انتهای كافه بود ، اما چرا تعيين تكليف كرد ؟
داشتم با خودم حرف ميزدم كه شهنام دست انداخت پشت گردنم و آروم آروم منو كشوند اون سمت ، در آلاچيق رو باز كرد و كفشم رو درآوردم و تا اومدم برم بالا كه يهو جا خوردم ، ديدم شيما توی آلاچيق نشسته و تازه فهميدم كه تمام اينها برنامه ريزی شهنام بوده ، منم خيلی عادی رفتم داخل و با شيما سلام و روبوسی و نشستم كنارش ، آخه تقصير اين بدبخت چيه كه اينم زندگيش اينه ؟ الانم كه دير نشده بود و زود واقعيت رو بهم گفته بود ، پس خودم بايد تصميم ميگرفتم كه باهاش باشم يا نه ، منم از ديشب يه چيزايی تو سرم بود
تازه به خودم اومدم و ديدم شيما داره با بغض و يه حالت معصومانه بهم نگاه ميكنه ، تا اومدم بگم خوبی شيما كه ديدم شهنام گفت ما با اجازه ميريم شاش كنيم

 
شهنام خاك بر اون سرت ، مرده شور اون ادبت رو ببرن كه مثلاً ميخوای اجازه بگيری ، بخدا حرف نزنی بهتره
دلت بخواد ، شاشه ديگه ، هم من دارم ، هم تو ، هم شيما ، چيزه بدی نيست كه بخوام خجالت بكشم
شيما داشت ميتركيد از خنده ، اما من به اين كس شعرهاش ديگه عادت داشتم و عجيب نبود برام
شهنام رفت و تا اومدم حرف بزنم كه شيما شروع كرد به حرف زدن ؛
ببخش اگه بدون اجازت اومدم ، اما دوستت ازم خواست بيام تا بتونيم بشينيم رودررو با هم حرف بزنيم و تكليفمون روشن بشه
تا گفتم تكليفمون معلومه خانوم ، ديدم شيما ساكت شد و نگام ميكنه ، گفتم من توی ادامه اين رابطه مشكلی نميبينم
يهو پريد بغلم و شروع كرد به بوسيدنم ، منم چندتا بوسش كردم و بهش گفتم سر جاش بشينه تا حرفمو ادامه بدم و هرچيزی كه توی دلم بود رو بهش گفتم و حتی بهش گفتم دليلم واسه زندگی مشترك باهاش بود و هست كه باز پريد و بوسم كرد ، تا گفتم اما به يك شرط ، ديدم خشكش زد ،
اونم اينه كه زمان هايی كه من خونه هستم و تو هم وقت داشتی بيای پيشم ، جوری كه حس كنيم واقعاً داريم با هم زندگی ميكنيم تا بتونم بهتر بشناسمت و بتونم راحت واسه آينده تصميم گيری كنم كه حس كردم ناراحت شده ،
شيما جان يكم منطقی باش ، توام قبلاً ازدواج ناموفقی رو داشتی ، دوست داری بازم تكرار بشه برات ؟ فكر كردی با اين هفته ای دو بار بيرون اومدن و زنگ و اس ام اس ها ميشه همديگه رو خوب شناخت ؟
حق رو به تو ميدم بابك جان ، درست ميگی ، منم شرطت رو قبول ميكنم ، من خودم رو بهت ثابت ميكنم ، حتی تمام سعی خودمو ميكنم كه واسط يه همسر واقعی باشم تا بتونی خوب منو بشناسی ، اما توام خودت رو بهم ثابت كن
تا نگاش كردم و تا اخمام رفت توی هم يهو حرفش رو عوض كرد ،
راستش رو بخوای تو خودت رو بهم ثابت كردی و دليل اينكه من واقعيت رو بهت گفتم همين بود ، پس منم خوده واقعيم رو بهت ثابت ميكنم
ته دلم خوشحال شدم از حرفاش و داشتم خدارو شكر ميكردم كه ديدم شهنام با سينی ناهار و كلی مخلفات اومد ، ناهار رو خورديم و برگشتيم ، توی راه به شهنام گفتم بريم سمت شركت من ماشينم رو بردارم ، رسيديم و از شهنام كه داشتم خداحافظی ميكردم شيما بهم گفت :
بابك ايرادی نداره من با ماشين تو بيام ؟
نه اتفاقاً خودم ميخواستم بهت بگم كه پيشدستی كردی

 
بعله ديگه ، مشكل بين اين زوج رو بنده حل كردم ، آخرشم شهنام شده لولو و شيما خانوم ميترسه با بنده ی بدبخت و خاك بر سره گردن شكسته تشريف ببرن خونه
ديگه شيما تركيده بود از خنده ،
نه شهنام جان ، اينجوری نيست ، چون ميخواستم يكم بيشتر با بابك حرف بزنم بخاطر همين گفتم
اووووووووه ، خُب برو ، برو خانوم جان ، شما خانوما يك ماه حرف بزنين پشت هم بازم حرف دارين
شيما پياده شد خداحافظی كرد و درو كه بست شهنام بوق زد و رفت
اومدم ماشين رو روشن كردم و شيما نشست توی ماشين ، تا اومدم حركت كنم گفت بابك ،
جانم ؟
ميشه بريم خونه ؟
خب داريم ميريم ديگه !
نه خونه ی تورو ميگم بابك ، مگه خودت نخواستی هر زمانی كه وقت داشتم بيام و … منم الان وقت دارم ، البته اگه تو بخوای
اين چه حرفيه عزيزم ، معلومه كه ميخوام
رسيديم و ماشين رو پارك كردم و رفتيم داخل ، رفت روی مبل جلوی تلويزيون و منم لباسمو عوض كردم و رفتم آشپزخونه كه چايی بذارم و تا آبميوه بريزم ببرم براش كه ديدم اومد توی آشپزخونه ،
تو چرا زحمت ميكشی ؟ مگه اين كارا كارِ خانومه خونه نيست ؟
آخه تو اولين باره ميای اينجا ، زشته
نه عزيزم ، زشت نيست ، اگه من خانوم خونه ام پس بذار به پای من
جای چايی رو بهش نشون دادم و رفتم تلويزيون رو روشن كنم كه تازه يادم اومد لباس راحتی نداره كه بپوشه
شيما ؟ شيما جان ؟
جانه دلم فدات شم ؟ جانه شيما ؟

 
خانومی يادم رفت بهت بگم لباست رو عوض كن ، اگه نگفتم از طرفی من لباس زنونه ندارم كه بهت بدم بپوشی و يجوری حرفم الكی ميشد
ايرادی نداره ، تاپ كه پوشيدم ، اما اگه يه شلوارك داشته باشه حتما ميپوشم
يهو يادم اومد يه شلوارك نارنجی رنگ دارم كه كوتاهه و بيشتر به شرتك ميخوره تا شلوارك ، فكر كنم برای يه خانوم مناسب باشه و رفتم از كمد لباسها برداشتم و صداش كردم كه بياد بپوشه و خودم اومدم بيرون تا راحت باشه و رفتم جلوی تلويزيون نشستم و چندتا كانال بالا پايين كردم كه ديدم صدام كرد و زمانی كه برگشتم نگاش كردم داشتم سنگ كوب ميكردم از زيباييش ، شلوارك بهش ميومد مخصوصا كه تاپش هم همرنگش بود هم تازه به زيبايی اندامش پی بردم ، وای خدای من ، چقدر زيبا شده بود ، موهای مشكيش رو هم آزاد كرده بود و ريخته بود پشتش ، همينجوری محو تماشای زيباييش بودم كه صداش منو به خودم آورد
آقا پسر محترم ، هيز بازی نداريما ، خوردی منو با نگاهت
نه بخدا ، داشتم به دستای زيبای آفريدگار آفرين ميگفتم كه همچين فرشته زيبايی رو …
خوبه خوبه ، نميدونستم اينقدر زبون باز هم هستی ها
اينو گفت و رفت سمت آشپزخونه ،‌ از جلوم كه رد شد تازه ديدم باسنش از اونی كه با مانتو و شلوار ديده بودم خيلی خوش فرم تره لامذهب ، يك لحظه بدجور سيخ كردم ، اما سريع ذهنم رو پرت كردم جای ديگه و كم كم كارش تو آشپزخونه تموم شد و اومد كنارم نشست و شروع كرد نگاه كردن به تلويزيون ، بدنش كه بهم خورد گرمای تنش حالمو دگرگون كرد ، توی همين فكرها بودم كه ديدم داره نگام ميكنه
چيه گُل پسر؟
هيچی شيمايی ، بخدا فكر بد نكن ، اما حق بده اگه اينجوری كنار سنگ هم باشی حالش خراب ميشه ، چه برسه به من كه يه مرد هستم و …
نذاشت حرفم تموم بشه ،

 
بله ، فقط هم مرد من هستی و مال من ، پس منم برای آقای يكی يكدونم هيچی كم نميذارم و لبش اومد روی لبم
انگار منم منتظر همين لحظه بودم ،‌ همچين توی لبهای همديگه گره خورده بوديم كه انگار هيچی نميتونست مارو از هم جدا كنه ، شايد ده دقيقه لب تو لب بوديم ، از روم بلند شد و قشنگ منو روی مبل ولو كرد و اومد روی من ، اما منم بيكار نشدم و كشيدمش روی خودم و شروع كردم به لب گرفتن ، با هزار تا ترفند خودمو از زيرش كشيدم بيرون و برعكس شديم ، در حالی كه لب هاش رو ميخورم آروم آروم دستمو بردم سمت سينه هاش و با چشمام يجوری ازش اجازه گرفتم ، تنها كاری كه كرد اين بود كه سرمو كشيد سمت سينه هاش ، از روی تاپش شروع كردم به بوييدن و بوسيدن سينه هاش ، نميدونم يهو چم شد كه مثل وحشی ها توی يك لحظه تاپش رو از تنش در آوردم و سوتينش رو كشيدم بالا ،‌ وای ، عجب سينه های ناز و سفتی داشت ، شروع كردم به ليسيدن و ميك زدن نوك سينه هاش و صداش در اومد بعد چند دقيقه ای كه داشتم سينه هاش رو ميخوردم هر چند لحظه نوك سينه هاش رو يكبار با دندون هام فشار ميدادم كه اين باعث ميشد جيغ های آرومی بكشه ،‌ شروع كردم با دستام به فشار دادن سينه هاش و اومدم روی نافش ، زبونم رو كه دور نافش ميچرخوندم به خودش ميپيچيد ، دستم رو انداختم شلواركش رو كشيدم پايين ، بعد نگاه كردن به اون بدن خوش فرمش ديگه طاقت نياوردم و بدون معطلی شرتش رو هم كشيدم پايين ، انگار كه منتظر چنين چيزی نبود و يهو ساكت شد ، اما من ديگه توی حال خودم نبودم ، بدون اينكه چيزی بگم پاهاشو از هم باز كردم و شروع كردم به ليسيدن كسش ، ميك ميزدم ، ليس ميزدم ، با زبونم و … كه ديگه صداش به جيغ تبديل شده بود و علناً فرياد ميزد ، جوری منو با دستش به خودش فشار ميداد كه واقعاً يك لحظه گردنم درد گرفت ، اما بالای ده دقيقه يكسره ادامه دادم كه آخرش با تكونای شديد و ناله هاش مواجه شدم ، نگاش كه كردم فكر كردم از حال رفته ، منم صبر كردم و بعد از چند لحظه كه دوباره سرحال شد بغلم كرد و بدجور منو به خودش فشار ميداد ، بهم گفت نميخواستم تا اينجا پيش برم اما بخاطر اين لذتی كه بهم دادی منم بهت لذتی ميدم كه تا الان تجربه نكرده باشی ، گفتم شيما جان بخدا نميخوام از روی اجبار اين كارو انجام بدی ، دستش رو گذاشت روی دهنم و از روی مبل بلند شد و منو پرت كرد روی مبل ، اومد و شلواركم رو از پام كشيد بيرون اما شرتم رو تا نصفه كشيد پايين و شروع كرد به خوردن و ساك زدن ، راحت ميشد فهميد كه آماتوره ، اما با تمام وجودش جوری تلاش ميكرد كه واقعاً تو اوج بودم ، چشمام رو بسته بودم و داشتم لذت ميبردم كه ديدم واستاد ، تا چشمام رو باز كردم ديدم پاش رو گذاشته دو طرف منو كيرم رو آروم وارد كسش كرد ، يه لحظه احساس كردم كيرم وارد كوره آتيش شده ، يه لحظه چنان آه دلنشينی گفت كه هنوز صداش توی گوشمه ، شروع كرد به بالا پايين كردن

 
اووووووووف‌ ، بابك ميخوامت ، دوست دارم‌ ، آهههههههههه
آه ، آه ، آه ، آههههههههههههه ، ميخوامت عزيزممممممم
چند لحظه ای اين حالتش ادامه داشت ، از زيرش اومدم بيرون و ازش خواستم به حالت داگ استايل بره ، زمانی كه روی مبل داگ استايل شد دوباره باسن خوش فرم و زيباش چشمم گرفت‌‌ ، اما نميخواستم اذيتش كنم ، رفتم پشتش و آروم تا نصفه كردم توی كسش ، انگار نه انگار كه همين چند لحظه پيش داشت روی كيرم بالا پايين ميكرد ، هنوز تنگ بود ،‌ چنان آهی كشيد كه ناخواسته تا آخر كردم توی كسش
جوووووووووون ، الهی بميرم برات ، بزن بابكم ، محكتم تر بزن
آخخخخخخ ، آی ی ی ی ی ی ، جونم ، محكمتر عشقم ، بزن بزن ، جووووووون
داری چيكار ميكنی بابكم ؟ داری شيماتو ميكنی ؟ جوونم ، بكن ، آی ، اوخ ، ای جونممممممممم
بزن ، بزززززززززززن بابك ، بزن دارم ميشم ، محكمترررررررررررر
منم به حرفش گوش دادم و عين وحشی ها محكم و محكم تلمبه ميزدم
بازم تكوناش شروع شد ، ايندفعه خيلی شديدتر از دفعه اولش ، بازم بيحال شد كه منم كشيدم بيرون ، چند ثانيه نگذشته بود كه برگشت و شروع كرد ازم لب گرفتن ، منم در حالی كه پشتش بودم و ازش لب ميگيرفتم آروم انگشتم رو بردم روی سوراخ كونش ، اما نه فشار ميدادم نه ميخواستم به زور بكنم داخل كه لبش رو از لبم جدا كرد و گفت
بابك ؟ خيلی كونمو دوست داری ؟ آخه از ظهر تا الان همش نگاهت به كونم بود
آره دوست دارم ، واقعاً نهايت خوش فرمی و زيباييه ، دلم نمياد بهش دست بزنم كه مبادا بهش لك بيوفته
بابك ، تا الان از عقب ندادم ، اما اگه قول ميدی آروم بتونی بكنی حتماً اينكارو بكن ، ميخوام توام حال كنی
تونستن رو كه ميتونم نفسم ، اما نميخوام حتی يك لحظه هم اذيت بشی
ديگه نه نيار ، فقط خواهشاً آروم ، منم دوست دارم برای اولين بار با تو تجربش كنم
هرچی فكر كردم و گشتم يادم نيومد كرم رو كجا گذاشتم و همينجور كه داشتم ميگشتم چشمم به روغن بچه افتاد ، با اكراه برداشتم و رفتم تو سالن ، آخه تا الان نشده بود واسه همچين كاری ازش استفاده كنم و ترس اينو داشتم كه بخواد عواقبی داشته باشه

 
يكم ريختم روی كونش و با دستم ماليدم به تمام كونش ، چقدر اينجوری كونش زيباتر شده بود ، يكمم ريختم روی سوراخش و آروم يه بند از انگشتم رو داخل كردم ، يه لحظه يه تكونی خورد و يه اووووم گفت كه داشتم پشيمون ميشدم ، ديدم هيچی نميگه منم ادامه دادم ، بند دوم ، يكم بعدش كل انگشتم داخل بود ، يكم نگه داشتم و آروم آروم شروع كردم عقب جلو كردن ، احساس ميكردم دردش اومده ، اما خودش نميخواست چيزی بگه ، پس فرصت خوبی بود كه ادامه بدم ، زمانی كه ميخواستم انگشت دوم رو بكنم داخل بهش گفتم اگه دردش اومد بگه كه با مخالفتش روبرو شدم و گفت نميخواد اينجوری ادامه بدی ، كيرت رو بكن تو و خم شد ، منم حرفش رو گوش كردم ، هم سوراخش و هم كيرم رو خيس كردم و كيرم رو با كونش ميزون كردم ، با يكم فشار سرش رفت داخل و يه تكون خورد اما هيچی نگفت ، از زير دستش رو به پشت آورد و كمرم رو كشيد سمت خودش كه يعنی بيشتر ، زمانی كه شروع كردم به فشار دادن ناخواسته تا ته كردم توی كونش ، يه لحظه چنان آخی گفت و لبه مبل رو چنان فشاری داد كه دلم ريش ريش شد ، خواستم بلند شم كه نذاشت و گفت يكم بمون اگه طاقت نداشتم ميگم
چند لحظه ای اينجوری ادامه پيدا كرد و آروم كيرم رو يكم كشيدم عقب و زمانی كه احساس كردم يكم عادت كرده شروع كردم عقب جلو كردن كه كم كم هم سرعتم زياد ميشد ، اولش جز صدای نفسش هيچ صدايی ازش نميومد ، اما شروع كرد
آخخخخخخخ ، آی خدا جر خوردم ، پارم كردی بابك
واييييييييييييييی ، هم درد داره هم حال ميده ، بزن بابك ، بزن ، محكمتر بكن ، بكن عزيزم
آههههههههه ، بكن بابك ، مردممممممم خداااااااااااااااااااااا
شيما حرف بزن ، دوست دارم وقتی حرف ميزنی ، بگو ، بازم حرف بزن عمرم ، الان دارم چيكار ميكنم ؟
داری كونمو جر ميدی
درد داری عزيزم؟
نه ، بكن ،‌ محكمتر بزن ، داره حال ميده ، بزززززززززززززززن ، آههههههههههههههه ، اوووووووه ، اووووووووووووووف ، آآآآآييييييييي

 
با حرف زدنش بيشتر تحريك شده بودم و سرعتم و بالا برده بودم ، يه لحظه حس كردم تمام وجودم داره ميريزه بيرون ، آبم داشت ميومد و ديگه فرصت اين رو نداشتم كه بهش بگم يا بكشم بيرون و آبم رو با فشار خالی كردم داخل كونش و بعد چند لحظه ازش جدا شدم و ولو شدم روی زمين ، شيما هم اومد روی سينه هام دراز كشيد و روی پيشونيش رو بوس كردم و ازش تشكر كردم كه بهم گفت من از تو ممنونم عزيزم ، تو زندگيم اينقدر لذت نبرده بودم ، بعد از اينكه سرحال شديم پاشديم و تك تك رفتيم دوش گرفتيم و تا شب كلی حرف زديم و خنديديم و شام درست كرد و بعد شام هم رسوندمش در خونشون .
چند وقتی از اون روز ميگذره ، خيلی كنار هم خوشبخت بوديم و هستيم و اكثر روزها كنار هميم ،‌ اما هر روز و هر روز كارمون سكس نبود و …
واقعاً از خدا ممنونم كه بعد از مدتها زندگی خوش رو بهم فهموند و هميشه هم ازش سپاسگذارم .
____________________________________________________________________
خدا تنها روزنه امیدی است كه هیچگاه بسته نمیشود ،
تنها كسی است كه با دهان بسته هم میتوان صدایش كرد ،
با پای شكسته هم میتوان سراغش رفت ،
تنها خریداریست كه اجناس شكسته را بهتر برمیدارد ،
تنها كسی است كه وقتی همه رفتند می ماند ،
وقتی همه پشت كردند آغوش میگشاید ،
وقتی همه تنهایت گذاشتند محرمت میشود و
تنها سلطانی است كه دلش با بخشیدن آرام میگیرد نه با تنبیه كردن .

♥ خدا را برایتان آرزو دارم ♥

نويسنده : s_O_l_t_a_n

4 thoughts on “شیما جون

  1. عالی nice خیلی قشنگ بود خاطرت ایشالا اگه واقیه با هم خوشبخت شین دادا.
    به اون رفیقت شهنام سلام گرم منو برسون خیلی با حال بود. مثل یکی از رفیقای خودم نفهم.
    دمت گرم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>