سفر پاریس

خیلی خوشحال بودم. بالاخره به آرزوم رسیده بودم و بلیط پاریس توی دستم بود. داشتم از خوشحالی بال در میآوردم زنگ زدم به مامان جواب داد:
-بله پویا!
- چطوری مامی خوشگلم؟! بالاخره بلیطش رو گرفتم هفته دیگه ساعت 10:30 صبح!
- خوب به سلامتی، گفتم تا پول ها رو توی جوب آب نریزی دست برنمیداری. حالا هم واسه شیرینی سر راهت واسه خودت و بابات ی چیزی بگیر میخوام برم خونه آبجیت آشپزخونه رو هم تمیز کردم هر چی میخورید بعدش تمیز کنید.
- ای بابا، نمیشه نزنی تو حالمون؟! چشم میگیرم.
از بچگی رویای سفر به فرانسه رو در سر داشتم ولی خوب برای پاسپورت بایست میرفتم خدمت. تو ایام دانشگاه ور دست عموم تو شرکت خودش کار میکردم و با توجه به رشتم که حسابداری بود، حسابدار بودم و عمو هم حقوق خوبی میداد و با حقوقی که بهم داده بود ی پس انداز خوبی داشتم. بخشی از پولهام رو جمع کردم تا بعد از خدمت اولین کارم این باشه که برم فرانسه و موفق هم شدم به آرزوم رسیدم. از همون دم در آژانس مستقیم رفتم بانک پولها رو درآوردم و به یورو تبدیل کردم (خدا رو شکر اون زمان بازار ارز اینقدر فجیع نبود) چیزی حدود 5000 یورو شدند. برای 8 رور کافی بود. در ضمن من 25 سالمه با قیاقه و تیپی معمولی.

 
بعد از یک هفته روز سه شنبه پرواز داشتم قرار بود 8 روز اونجا باشم. رفتم فرودگاه امام تنهای تنها، همه با کس و کارشون اومده بودند ولی من خودم بودم با کیرم. منتظر بودم تا اعلام کنند کارت پرواز رو بگیریم. نشسته بودم که ی دختره اومد روبروم نشست ی نگاه بهم کردیم و بعد به کار خودمون مشغول شدیم. اعلام کردند برید کارت پرواز بگیرید بلند شدم برم دیدم دختره هم با من پاشد فهمیدم که همسفریم و چون من فقط یک چمدان کوچک باهام بود و اون یکم وسایلش زیاد بود گفتم اجازه میدید کمتکتون کنم اونم با یک لبخند گفت ممنون میشم. سر صف که رسیدیم ی تعارف بهش زدم که شما اول بفرما خوشش اومد و ازم پرسید:
- شما هم میرید پاریس؟! – اگر خدا قسمت کنه. – فعلا که قسمت کرده دیگه چی میگید؟!
- هنوز کامل قسمت نکرده ممکنه بریم رو آسمون هواپیما بیفته. من شانس ندارم. – برعکس من خوش شانسم نگران نباش نمیافته. – شما خوش شانسی زنده میمونی ولی من میمیرم.
- خندید و دستش رو کشید جلو گفت من فرنوش هستم. دست دادم و خودم رو معرفی کردم بعدش گفت: اگر اجازه بدید پیش هم صندلی بگیریم الان ی صندلی به من قالب میکنند بغل ی پیرزن یا یکی دیگه حوصله وراجی اونا رو ندارم بشینم پیش کسی که هم سن خودم باشه لااقل.
- خواهش میکنم، باعث افتخاره، فکر کنم یکم دارم شانس میارم.
خندش گرفته بود و به اون خانم که داشت کارت پروازها رو میزد گفت ما رو کنار همدیگه اگر میشه صندلی بدید ی نیگا کرد به دستمون ببینه حلقه چیزی داریم یا نه که سریع فرنوش گفت: دوستمه میخوایم کنار هم باشیم. زنه هم یک خنده زد و گفت چشم، خوش بگذره. عجیب بود که خوش اخلاق بود یا شایدم شانس ما بود.

 
تو سالن ترانزیت یکم نشستیم و دختره گفت: واسه چی میخوای بری فرانسه؟! من هم آرزوهای دور و درازم رو گفتم و اضافه کردم فقط برای تفریح. بعد من ازش همون سوال رو کردم. جواب داد: دارم میرم پیش خواهرم، حدوده 6 ساله رفته فرانسه و منم هر سال تابستونا میرم پیشش. منم مثل شما بیشتر تفریحیه.
سوار هواپیما شدیم و کلی با هم حرف زدیم. خیلی از من اکتیو تر بود و شیطنت خاصی داشت فهمیدم که 24 سالشه. یکسال و 7 روز از من کوچکتر بود. من آدم نسبتاً کم رویی بودم که خیلی طول میکشید با کسی گرم بگیرم بیشتر اون حرف میزد. معلوم بود هم اون از من خوشش اومده هم من خیلی رفته بودم تو کف اون. حدود 6 ساعت پرواز بود و وقتی رسیدیم پاریس و موقع تحویل بار، گفت اگه میشه وسایلم رو نگه دارید تا برم سرویس بهداشتی و بیام منم یکم صبر کردم وقتی اومد دیدم مانتواش رو در اورده، روسری هم دیگه سرش نیست. قدش بلند بود و هم قد خودم بود کمی کوتاهتر حدود 180 سانت، موهاش کوتاه بودند و یک مدل پسرونه داشتند و رنگشون هم خرمائی رنگ بود. فهمید تعجب کردم خودش گفت: بالاخره ی روزی قانون ایران هم عوض میشه. منم با سر تایید کردم.
خارج شدیم، دیدیم خواهر و شوهرخواهرش اومدند دنبالش منم سلام کردم و بعد گفتم اگه اجازه بدید مرخص بشم. دختره گفت: خواهش میکنم خیلی خوش گذشت ممنونم. من هم بعد از کلی تعارف تیکه پاره کردن دوس داشتم شماره اش رو بگیرم ولی روم نمیشد و از طرفی دیگه خط من هم اونجا کار نمیکرد ایرانسل داشتم ولی گرون بود و نمی دونستم کار میکنه یا نه. منم برگشتم گفتم از کجا میتونم تلفن بزنم و یک نقشه بگیرم؟! بعد رو به شوهر خواهرش کردم و گفتم: ببخشید اگر هتل خوبی مشیناسید که هم قیمتش مناسب باشه و هم خوب باشه سراغ دارید؟! یهو خود فرنوش برگشت و گفت بیا قبل از اینکه برم واسط یک خط از اپراتورهای اینجا بگیرم شماره ات رو داشته باشم خواستی بری بیرون با هم بریم من کمی اینجا رو بلدم. و من یک خط گرفتم فقط 1 یورو! 3 سوت هم فعال شد. شماره خط جدیدم رو به خانواده خودم هم دادم و خط رو زدم رو گوشی.

 
رفتم یک هتلی که شوهر خواهرش معرفی کرده بود و قیمتش هم خوب بود اتاق گرفتم. آخر شب کمی رفتم بیرون و کمی هم گشتم ولی زود اومدم هتل چون دیروقت بود. انصافا زبون فرانسوی ها خیلی سخته و منم انگلیسیم بد نبود ولی خوب منم مثل خودشون لهجه انگلیسی تخمی ای داشتم واسه همین به زور به هم میفهمیدیم.
فردای اونروز کله سحر تقربا ساعت 7 یا 8 فرنوش زنگ زد و منم خوابالو جواب دادم:
- الو؛ – سلام، نگی که هنوز خوابی؟! تو که اینقدر عشق پاریس بودی گرفتی بخوابی؟!
من که هنوز دو هزاریم نیافتاده بود و فکر کردم خواهرمه جواب دادم: نه الان از جلسه با مونالیزا برگشتم تو شوکم. ی نگاه به ساعتت کن خواهر گلم اینجا با اونجا تایمش فرق داره.
- اولا علیک سلام، دوماً فرنوشم. کجایی تو؟!
- سلام، ببخشید. هتلم.
- خوبه بلند شو صبحانه بخور تا یک ساعت دیگه میام دنبالت بریم بیرون.
منم بلند شدم و بعد از حموم منتظرش شدم. در کل تو اون مدت همش با هم بیرون میرفتیم و یکی دوبار هم خونه خواهرش اینا رفتیم و یا باهاشون رفتیم گردش. یک روز فرنوش گفت: کی پرواز برگشت داری؟! گفتم: 4 روز دیگه ساعت 9 صبح. گفت: اگه دوس داشته باشی بریم بندر مارسی شهر فوق العاده قشنگیه. تازه میتونیم یکم کنار ساحل باشیم. گفتم اگه دیرم نمیشه بریم گفت نگران نباش. قطار TVG داره (قطار پرسرعت) تقریبا 5 ساعت تو راهیم ظهر میرسیم، شب و فرداش اونجاییم روز بعدش برمیگردیم ی شب میخوابی دوباره پارسی بعدش برمیرگردی. فرداش صبح زود خودمون دوتایی با قطار رفتیم وقتی به مارسی رسیدیم واقعا راست میگفت شهر فوق العاده ای بود.

 
پیشنهاد داد به یک هتل بریم که از هتل های شیک و پیک و نسبتاً خوب اونجا بود و منظره رو به دریا داشت. رفتیم که دو اتاق 1 نفره بگیرم ولی اگر یک دو نفره میگرفتیم خیلی ارزون تر میشد. توافق کردیم دونفره بگیریم ولی بازم خیلی بود. هزینه اون دو شب دو برابر پنج شب بود که من تو هتل پاریس بودم ولی چون زیاد خرید نکرده بودم پولم میرسید. ولی خداییش هتل فوقالعاده ای بود حدود 3800 یورو شد. هزینه ها هم نصف شد. همون شبی که رسیده بودیم یکم با هم گشتیم و شب خوابیدیم.مبل خیلی خوبی داشت و راحت بود فرنوش هم روی تخت خوابید.
فردا قرار بود بریم کنار دریا خود هتل نزدیک ساحل بود. وقتی رفتیم ساحل من ی شورت که مخصوص اونجا خریده بودم تو اتاقک های تعویض لباس پوشیدم و رفتم منتظر فرنوش شدم. وقتی اومد قشنگ فهمید که هنگ کردم. چشمم رو از قبل گرفته بود و دیگه با این وضع فهمدیم که عاشقش شدم. ی بیگنی خفن پوشیده بود که سینه ها خوش فرمش تو اونا خود نمایی میکرد و شکم اصلا نداشت و هیکلش انصافا ردیف بود (البته اکثر دخرتهای اونجا همین تیپی بودند Big Grin ). اومد جلوم گفت: برگرد اینجا! کجایی؟! گفتم: هیچی بریم؟!
رفتم باهم دریا و کلی اون روز خوشگذشت. و از همه دری حرف میزدیم. شب وقتی برگشتیم بعد از یک دوش رفتیم رستوران. عزم خودم رو جزم کردم که بگمش دوسش دارم و ازش درخواست کنم ی مدتی با هم باشیم تا بیشتر با هم آشنا بشیم.

 
سر میز شام قشنگ معلوم بود هول کردم. خودش برگشت گفت:
- پویا چیزی شده؟! – فرنوش ی چیزی بگم ناراحت نمیشی؟! – نه بگو، ناراحت نمیشم.
- میدونم شاید واسه این حرفا یکم زود باشه ولی تو این مدتی که با هم بودیم نسبت بهت یک حس خاصی پیدا کردم که میتونم بگم این که بهت علاقه مند شدم. ولی خوب هنوز در حدی نیست که بخوام درخواستی دیگه ازت بکنم ولی من میخوام ازت خواهش کنم اگر مشکلی نداری یک مدت بیشتری با هم باشیم تا بیشتر از هم شناخت داشته باشیم و شاید این آشنایی سبب یک اتفاق خوب برای هر دو ما بشه. (البته این حرفها رو خیلی به زحمت گفتم و با کلی من و من!)
فرنوش که کمی جا خورده بود خودش رو جمع کرد و خنده از لبش پرید و جدی شد گفت: من مشکلی ندارم فقط کمی شوکه شدم. من هم از تو خوشم اومده و فکر کنم من به تو علاقه مند شدم ولی من مشکلی دارم.
- چه مشکلی؟! نکنه نامزد داری؟! – نه بحث این نیست. چطور بگم؟! این شاید برای تو مهم باشه.
- خوب بگو! این همون شناختیه که باید از هم داشته باشیم. – من…. من پرده ندارم.
انگار آب سردی روی سرم ریختند. قفل کردم. که خودش ادامه داد:
- دو سال پیش ی پسره بود که تو همین فرانسه باهاش آشنا شدم و پرده ام رو زد و بعدش فهمیدم اون قصد دیگه ای داشته اصلا فکر نمیکرد اینقدر برای من مهم باشه. ولی خوب اون کارش رو کرده بود. نمی تونم بگم اشتباه کردم چون میدونستم دارم چیکار میکنم ولی الان پشیمونم. به تو هم همین الان میگم.
من که هنوز تو شوک بودم بلند شدم و رفتم بیرون ی هوایی بخورم. تو فرهنگ ایران بزرگ شده بودم و این برام درکش یکم سخت بود. بیشتر با خودم فکر کردم و گفتم قیدش رو میزنم ولی نمی تونستم فراموشش کنم واقعا دوسش داشتم یهو همه چیز برای من عجیب شده بود. با اینکه سخت بود ولی تصمیم گرفتم همیجوری که هست بخوامش شاید دیگه مثلش گیرم نیاد و مهم اینه که من خیلی دوسش دارم.

 
بعد از یک ساعتی برگشتم تو اتاق. فرنوش وقتی دیدم بلند شد و جلوم وایساد سرش پایین بود انگار خجالت میکشید. از کنارش رد شدم و رفتم سر یخچال ی آب معدنی برداشتم و بازش کردم و بعد برای اولین بار جلوی اون رفتم کنار پنجره و سیگار کشیدم، ساکت بود و تا حالا اینجور ندیده بودمش. رفتم روبروش وایسادم گفتمش: همون یکباره بوده. سرش رو بالا آورد و گفت: به جون پدر و مادرم همون یکبار بوده. گفتمش مامان و بابات میدونند: سرش رو انداخت پایین و آروم گفت: نه. ولی آجیم میدونه. خجالت میکشید نگام کنه. با انگشتم زیر چونه اش رو گرفتم و سرش رو بالا آوردم و گفتم: ولی من هنوز میخوامت، حرفم عوض نشده. حالا چرا ناراحتی؟!
یک نگاه قشنگ کرد و خنده به لبش برگشت و گفت: قول میدم و بعد یهو لپم رو بوسید نگاه هم کردیم اینبار من به سمت لبش رفتم، لبش رو روی لبام گذاشت. هول شدم فکر رو نمی کردم و اول خودم رو جدا کردم ولی بعدش خودم ادامه دادم. لبای همدیگه رو تند تند و با ولع زیادی میخوردیم و دستای هم دور سر همدیگه قفل شده بود. صدای ملچ ملوچ لبامون فضای اتاق رو عوض کرده بود من هولش دادم رو تخت و افتادم روش و ی لحظه جدا شدم و گفتمش: مطمئنی الان وقتشه؟! گفت: اگر اتفاقی غیر از اینم بیوفته بازم میخوام امشب رو با تو باشم. منم گفتم: منم همینو میخوام. و دوباره شروع کردم به بوسیدنش و بعد از چند دقیقه آروم رفتم پایین و شروع کردم از گردن و کنار گوشاش بوس گرفتن گازهای کوچیک گرفتن بعد رفتم سمت لباسش و دکمه های پیراهنش رو باز کردم و بعد خودش سوتینش رو از پشت باز کرد. پریدم روی سینه هاش و با ولع زیادی میخوردم. خیلی خوش فرم بودند. گرد و سفت. همونطور که مشغول خوردن سینه هاش بودم خودش پیراهنم رو از تنم در آورد. و بعد من رفتم سراغ شلوارش و شروع کردم شلوارش رو از پاش درآوردم. و بعدش کمی از رو شرت کسش رو مالوندم. بعد شورتش رو دادم پایین و مشغول خوردن شدم. اون دیگه داشت لذت میبرد و صدای اه اه کردنش بلند شده بود. ی چند دقیقه ای خوردم و بعدش ی تکونی خورد و ارضا شد.

 
بلند شدم کنار خوابیدم تا یکم حالش جا بیاد و آروم موهاش رو نواش میکردم. بعد از ی5 دقیقه گقت حالا دیگه نوبت منه! یک چشمک زد و لباش رو به لبام قفل کرد و در حالی که مشغول لب گرفتن بود آروم کمربندم رو باز کرد و شلوارم رو از پام درآورد. بعد رفت سراغ کیرم و آروم دستش گرفت و شروع به خوردن کرد. بعضی وقتا دندوناش به کیرم میخورد. و منم تندی تا آبم نیومده پاشدم و بغلش کردم و بعد از کمی لب گرفتن رو تخت خوابوندمش و رفتم پشت سرش و از پایین کیرم رو دادم تو کسش. دو تایی داشتیم آتیش میگرفتیم و لذت میبردیم و من از پشت سر از کمرش و شونه هاش بوس میگرفتم حین اینکار با هم حرف هم میزدیم داشتم آروم بالا پایین میکردم و صدای برخورد بدن های ما به هم فضا را بسیار شهوت آلود کرده بود. بعد از چند دقیقه پوزیشن رو عوض کردیم اون از بالا اومد نشست رو کیرم. این حالت خیلی حال میداد و اونم تند تند بالا پایین میکرد. خوبیه این حالت این بود که در حین تلمبه زدن ازش لب هم میگرفتم که به هر دو تایی ما خیلی حال میداد. واقعا داشتم لذت میبردم. گاهی حرکاتش رو آروم میکرد و گاه تندتر ادامه میداد. حین کار همش لبش رو گاز میگرفت و چشاش رو میبست.
بعد حالت رو عوض کردیم و خوبوندمش رو میز و از روبرو کیرم رو دوباره وارد کردم و شروع کردم به تلمبه زدن صدای اه اه هر دوی ما بالا گرفته بود و هر دو به اوج شهوت رسیده بودیم حین کار در اودمد بهم گفت حالا من خوش شانسم یا تو؟! گفتم نمی دونم شاید من!! گفت هر دوی ما.همینطور داشتم و اون بالا پایین میکرد و صداش خیلی قشنگ بود و آه و اوه میکرد و اه اه کردنش فضای اتاق رو پر کرده بود.
بعد از 2 یا 3 دقیقه داشت اون صداش رفت بالا و فهمیدم داره به ارگاسم میرسه و منم سرعتم رو بیشتر کردم اون با یک تکون کوچیک ارضا شد و منم گفتمش داره آبم میاد گفت بریز رو شکمم و منم همین کار رو کردم. بعدش هر دو با هم ولو شدیم رو تخت. باورکردنی نبود لحظاتی که داشتم. طول شب رو کنار هم خوابیدیم و فهمیدم همون لحظه که نمی تونم فراموشش کنم. وقتی کنارم خوابید بود خودم رو خوشبخت دیدم…

 
فردای اون روز با هم برگشتیم پاریس و من رفتم تهران ولی ارتباط ما با هم ادامه داشت. بعد از یک سالی که تکلیف کارم مشخص شد، برای خاستگاری رفتیم کرمانشاه و اونا هم قبول کردند. خوشبختانه طبقه بالای آپارتمان پدرم رو، از قبل پدرم خریده بود و این تاثیر زیادی روی قبول کردن خانواده فرنوش داشت.
الان 5 ساله داریم با هم زندگی میکنیم و زندگی متوسط و خوبی داریم و من هنوز هم دوستش دارم و زندگی خوب و خوشی رو کنار هم داریم. واقعا که فرنوش در زندگی من تا اینجا بسیار موثر بود و من بخش بزرگی از موفقیت هام از جمله ارتقای مدرکم رو مدیون اون هستم. از خدا هم همیشه سپاسگزارم که من رو با فرنوش آشنا کرد بهرحال همیشه دو آدم به نحوی به هم میرسند و من اینطور بود. میتونم الان بگم من مرد بسیار خوش شانسی هستم و دیدن فرنوش بهنرین اتفاق زندگی من بود.

..
الان من و اون منتظر تولد اولین فرزندمون هستیم و اون از من خواست یا به قول خودش ویار داشت که داستان او ن روزا رو براش بنویسم و اینجا بزارم چون من و خودش گه گاهی به اینجا سری میزنیم. امیدوارم وقتی این رو میخونه دعوامون نشه. :دی
خیلی ممنون حوصله کردید و خوندید.

نوشته: پویا

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>