تمنا

 

هیهات که کوتاه شود با رفتن جانم
این دست “تمنا” که به سوی تو دراز است…
***********************************

صدایی توی سرم میپیچه. تاریکی مطلقه. چشمام هیچ چیزی رو نمیبینه. میون این تاریکی کورسویی توجهمو به خودش جلب میکنه. آروم و کورمال کورمال به سمت نور میرم. اما حس میکنم هرچی به طرفش میرم ازم دورتر میشه. صدایی آشنا از پشت سر منو به خودش فرامیخونه و از رفتن به سمت نور نهی میکنه. وقتی برمیگردم صدا بهم میگه نباید به اون سمت برم. نمیدونم چیکار باید کنم. ناگهان اون نور ضعیف کاملا دور میشه و همه جا تاریک تاریک میشه. توی سرم احساس سنگینی میکنم. انگار وزنه ای رو به سرم بسته باشن. به زور چشمام رو باز میکنم و به چراغهای مهتابی سقف خیره میشم. سعی میکنم یه چیزایی رو به یاد بیارم ولی انگار زمان و مکان رو کاملا از یاد بردم. با چشمهای نیمه باز به اطراف نگاه میکنم. همه چیز سفیده. دیوار، سقف و حتی تختخوابی که روش خوابیدم. تمام بدنم بی حس شده و نمیتونم تکونش بدم. به سختی حرکتی به انگشتهای دستم میدم. صدای سوت دستگاهی که کنار تختم قرار داره هر چند لحظه یکبار به گوشم میرسه. به سختی و بدون اینکه سرم و بچرخونم و با گوشه ی چشم به اطراف نگاه میکنم. بوی ماده ای ضد عفونی کننده از زیر لوله ای که به نوک بینی وصله به مشامم میرسه. مثل اینکه توی بیمارستانی باشم. خدایا من اینجا چیکار میکنم؟! چه اتفاقی افتاده؟!!
در همین هنگام یه نفر که انگار زنی باشه وارد اتاق میشه و با دیدن من طوریکه انگار دستپاچه شده باشه با تعجب نگاهم میکنه و میگه: آرش!!! تو…تو …

 
حرفش رو میخوره و درحالیکه پرستار و دکتر رو صدا میزنه باعجله از اتاق بیرون میره. با دیدن اون زن جوان و اتفاقاتی که توی این چند لحظه روی داد حس میکنم پلکم سنگین شده و چند لحظه بعد به خوابی عمیق فرو میرم…

نمیدونم چند ساعت یا چند روز خواب بودم. تمام تنم خشک و بی حسه ولی دیگه از اون سنگینی توی سرم خبری نیست. چشمام رو به آرومی باز میکنم و نگاهی به دور و اطرافم میندازم. حس میکنم از آخرین باری که بهوش بودم هشیارتر هستم. حالا دیگه کاملا میفهمم که توی یک بیمارستانم. بازهم صدای سوت دستگاه همزمان با ضربان قلبم به گوش میرسه. از پنجره ی اتاق نور شدیدی به داخل میاد. سرم رو به طرفی میچرخونم و روی صندلی کنار تخت همون دختر جوان رو میبینم که به پشتی تکیه داده و خوابیده. نمیشناسمش ولی سعی میکنم به جا بیارمش. میخوام حرفی بزنم اما فقط لبم تکون میخوره و هیچ صدایی از دهانم بیرون نمیاد. وقتی حرکتی به انگشتهای دستم میدم، سوزش سوزن سرم رو به روی دستم حس میکنم و به سختی صدایی ناله مانند از گلوم خارج میکنم. دهانم خشک شده و احساس ضعف و تشنگی میکنم. با اینحال با صدای ناله، دختر جوان تکونی به خودش میده و بیدار میشه و با دیدن من که چشمام بازه به آرومی از روی صندلی بلند میشه. مثل کسانی که چیز عجیبی رو دیده باشن چندبار پلکش رو بهم میزنه و دستی به چشماش میکشه. انگار که بخواد از دیدن اون چیزی که داره میبینه مطمئن بشه. انتظار دارم مثل دفعه قبل بازم دکتر و پرستار رو صداکنه. ولی به آرومی میاد کنار تخت و دستمو توی دستش میگیره و با صدایی بغض کرده میگه: آرش.. آرش تورو خدا دیگه نخواب.. تورو خدا بیدار باش..

 
و درحالیکه همچنان چشم به من دوخته عقب عقب به سمت در میره و مثل دفعه ی قبل پرستار رو صدا میزنه.
ـ پرستار!!!! خانوم پرستار!!! زودتر بیاین. آرش بهوش اومده..
چند لحظه بعد دو پرستارخانم به همراه یک مرد وارد اتاق میشن و اون دختر جوان که از شدت گریه به هق هق افتاده رو به بیرون راهنمایی میکنن. پرستار مرد که به نظر میرسه دکتر باشه به سمت من میاد و دستی به صورتم میکشه. دو طرف پلک چشمم رو باز میکنه و با چراغ قوه ای که به همراه داره توی چشمم میگره. از شدت نور چشمم رو تنگ میکنم. دکتر چندبار چراغ قوه رو خاموش و روشن میکنه و با دقت واکنش مردمک چشمم رو دنبال میکنه. لبخندی میزنه و رو به پرستارهای همراهش میگه: به نظر میرسه بیمار کاملا به هوش اومده. فعلا کسی به ملاقاتش نیاد و کاملا تحت نظر داشته باشینش. هر گونه واکنشی رو به من اطلاع بدین.
بعد از این حرف چیزی رو توی کاغذ همراهش مینویسه و از اتاق خارج میشه. احساس بدی دارم. هنوز نمیدونم چه اتفاقی افتاده و من چرا اینجا هستم. توی اعماق ذهنم دنبال چیزی میگردم که بتونه بهم کمک کنه. این دختر کی بود که وقتی بهوش اومدم بالا سرم بود؟ چرا منو آرش صدا میزد؟! با اینکه اولین بار بود میدیدمش ولی انگار اون خیلی وقت بود که منو میشناسه. گرمای دستش وقتی دستمو گرفت خیلی مهربانانه بود. دوباره چشمام رو میبندم و سعی میکنم فکر کنم. ولی هیچ چیزی در موردش یادم نمیاد. حتی اسمش. انگار که تمام ذهنم رو پاک کرده باشن.

 
طی روز همونطور که دکتر گفته بود کسی به ملاقاتم نیومد. حتی اون دختر رو هم دیگه ندیدم. در عوض کلی دکتر و پرستار به اتاقم اومدن و تمام رفتار و حرکتم رو زیر نظر گرفتن. توی این مدت حالم بهتر شده بود ولی هنوز سنگینی سرم رو حس میکردم. به جز سرم یک پام هم شکسته که گچ گرفته بودنش. هنوز کسی بامن حرفی نزده و منم چیزی نگفته بودم. سوالات زیادی توی ذهنم بود و هرچی میگشتم جوابی براشون پیدا نمیکردم. روز بعد همون دکتر مردی که اکثرمواقع به دیدنم میومد اینبار هم برگه ای رو نوشت و به پرستار داد. وقتی از اتاق بیرون میرفت ازش پرسیدم: ببخشید آقای دکتر!! میتونم سوالی ازتون بپرسم؟!
دکتر کنار در ایستاد و با تعجب نگاهی بهم کرد. این از معدود دفعاتی بود که صحبت میکردم. با لبخندی مهربانانه جواب داد: بپرس عزیزم..
آب دهانم رو قورت دادم و سوالی که توی این چند روز ذهنم رو مشغول کرده بود به زبون اوردم: آقای دکتر من واسه چی اینجا هستم؟! چه اتفاقی برام افتاده؟! خونواده من کجا هستن؟! همسرم؟! پدر و مادرم؟!چرا از وقتی که بهوش اومدم به ملاقاتم نیومدن؟!
دکتر لبخندی زد و جواب داد: شما رو به خاطر تصادف به اینجا آوردن و حدود دوماه بود که توی کما بودین. اینکه فعلا کسی به ملاقاتت نیاد رو خودم گفته بودم. ولی با پیشرفتی که توی بهبودیت حاصل شده به زودی اجازه ملاقاتت رو صادر میکنم. هرچند همسرت رو که همون روز اول دیدی..
با تعجب پرسیدم: همسرم؟!!!
ویاد اون دختری افتادم که روز اول بهوش اومدنم کنار تختم دیده بودمش؛
ـ ولی اون خانوم که همسرم نیست…!
لبخند روی لب دکتر کمرنگ شد و با تعجب پرسید: یعنی چی که اون خانوم همسرت نیست؟!
کمی فکر کردم و جواب دادم: نمیدونم آقای دکتر. من اون خانوم رو تا حالا ندیدم. نمیدونم چرا منو به اسم آرش صدا کرد. من حتی اولین بار بود که این اسم رو میشنیدم!!

 
اینبار چهره دکتر نگران تر شد. توی صورتم نگاه کرد و بعد از کمی مکث پرسید: مگه اسم شما چیه؟!
در حالیکه کم کم داشتم ازین موضوع میترسیدم گفتم: شاهین!! شاهین احمدی پور…

روز ملاقات هیچکدوم از کسانی که به دیدنم اومده بودن رو نمیشناختم. یک خانوم و آقای مسن که به نظر میرسید پدر و مادرم باشن و چند نفر دیگه که از لحن حرف زدن و رفتارشون مشخص بود باید از اعضای فامیلم باشن. و البته همون دختری که دکتر ازش به عنوان همسرم یاد کرده بود. از چهره و حال و احوالشون مشخص بود که از بهوش اومدنم خیلی خوشحال هستن. از لا به لای حرفهاشون فهمیدم توی این دو ماه که کما بودم در صورت مرگ مغزی ازم قطع امید میکردن. سر و وضعشون نشون میداد که متمول و پولدار باشن. ولی من هیچ حس آشنایی نسبت بهشون نداشتم. دکتر قبلش به من گفته بود که این موضوع بعد از عبور کردن از دوران کماء، کاملا طبیعیه و خیلی پیش اومده که بیمار دچار دو و یا حتی چند شخصیتی بشه. اما من همچین حسی نداشتم. من خونواده و همسر و پدر و مادرم رو کاملا به یاد می اوردم. این افرادی که امروز به دیدنم اومدن کاملا غریبه بودن. نگاهی به دختری که میبایست همسرم باشه انداختم. زیبا و خوش اندام بود.چشمان آبی خوشرنگی داشت که با پوست سفیدش کاملا همگون بود. توی چهره ش متانت خاصی دیده میشد. تمام مدت کنار تخت نشسته بود و دستم رو توی دستش گرفته بود. گرمای دستش مثل اون روز اولی که دستمو گرفته بود مهربون بود. ولی من هیچ حسی نسبت بهش نداشتم. با اینکه خیلی زیبا و جذاب بود ولی من دلم پیش عشق خودم بود. پیش ” تمنا ” که نمیدونم الان کجاست و چیکار میکنه. اصلا چرا توی این مدت سراغی از من نگرفته؟!!

 
توی مدت ساعت ملاقات هیچ حرف و صحبت خاصی خارج از بیماری و مسائل مربوط به اون بین من و ملاقات شونده ها رد وبدل نشد. به نظر میرسید که دکتر در مورد واکنش احتمالی و همینطور موضوع چند شخصیتی شدنم بهشون گفته باشه. چون رفتارشون ضمن خوشحالی توأم با یک نگرانی خاص بود. هنگام خداحافظی مرد و زن مسن تر صورتمو بوسیدن و دوباره با نام آرش خطابم کردن. اسمی که مانند خودشون برام بیگانه بود. بعد از رفتنشون دختر جوان کمی کنارم نشست. نگاه نگرانش رو به چشمم دوخت و گفت: آرش نمیدونی چقدر شفا و خوب شدنت رو از خدا آرزو کردم. تو رو به همون خدا زودتر خوب شو.
اشک توی چشمهای آبی خوشرنگش حلقه زد و از روی گونه های سفیدش به روی ملحفه ای که روی من بود افتاد. یک لحظه دلم هوای ” تمنا ” رو کرد. منم بغض توی گلوم نشست. خیلی دوست داشتم بهش بگم من اونی که فکر میکنه نیستم. من آرش نیستم. اسم من شاهینه. واسه خودم همسر و خونواده دارم. ولی یاد حرف دکتر افتادم که ازم خواسته بود تا مدتی واکنشی به اطرافیانم نشون ندم.
با صدای پرستاری که از توی راهرو اتمام ساعت ملاقات رو اعلام میکرد، از کنارم بلند شد و قبل از بیرون رفتن از اتاق بوسه ای نرم از گوشه لبم گرفت. لبخندی زد و با فشاری به انگشتهای دستم از اتاق خارج شد. قلبم داشت از جای خودش در میومد. نمیدونستم چه واکنشی باید نشون بدم. یک لحظه بدنم داغ شد و تنم گر گرفت. بعد از رفتنتش تحت تاثیر داروهایی که هنوز بهم تزریق یا خورانده میشد پلکم سنگین شد و خواب چشمانم رو گرفت.
وقتی بیدار شدم روز شده بود. دیگه کاملا هشیاری خودم رو به دست آورده بودم و از این لحاظ بهبودی کامل رو کسب کرده بودم. اما موضوعی که پزشکان بیمارستان رو نگران کرده بود موضوع دو شخصیتی شدن من بود. یک دکتر روانشناس چند جلسه به بالینم اومد و سوالاتی رو در مورد گذشته م ازم پرسید. منهم تمام اونچیزی رو که توی ذهنم داشتم رو براش توضیح دادم. اینکه کی هستم و اسمم چیه و کارم چی بوده. همینطور این موضوع که اصلا افرادی رو که به عنوان خانواده م به ملاقاتم میان رو نمیشناسم. تنها چیزی که دکتر روانشناس میتونست ابراز کنه همون بحث چند شخصیتی شدنم بود.

 
با گذشت ایام و باز کردن گچ پام، وقتش رسید که کم کم از روی تخت بلند بشم و راه رفتن رو تمرین کنم. توی این مدت به دلیل عدم تحرک، عضلات پا و کمر به پایینم کاملا ضعیف شده بودن و به جز چند تکان کوچیکی که به نوک انگشتهای پام میتونستم بدم، حرکتی دیگه ای نمیکردم. با کمک چند پرستار و جلسات فیزیوتراپی تونستم پاهام رو حس کنم و برای اولین بار روشون بایستم. این موضوع از لحاظ روحی تاثیر خیلی مثبتی بر روند خوب شدنم گذاشت. حالا دیگه میتونستم خودم کارهامو انجام بدم و به دستشویی برم. کاری قبلش توسط پرستارها برام انجام میشد. اما وقتی برای اولین بار صورتمو توی آیینه دیدم فهمیدم که چرا همه منو به اسم آرش صدا میکنن. چون تصویری که توی آیینه بود من نبودم….

شاهین silver_fuck

9 thoughts on “تمنا

  1. از داستانت خوشم اومد.چرا ادامشو نمیزاری؟من همش میام چک میکنم که ببینم آخرش چی میشه ولی متاسفانه میبینم که ادامشو نذاشتی

  2. الان قعا چی باید گفت . باید بگم جای ان داستان اینجاست باید بگم چی .آخه مرد حسابی واقعا با موضوع این سایت این داستان رو چرا گذاشتی که تهش چی رو تعریف کنی که وارد یه زندگی جدید شدی که آدمه واست تازهگی داشته که… بابا هر سخن جایی و هر نقطه مکانی دارد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>