تجاوزی که زندگیمو عوض کرد

سلام.

 

داستانی که میخوام بگم مربوط به چند ماہ پیشه من عاطفه هستم که قبلن هم داستان سکسم با مهدی و امیر رو نوشتم اینبار میخوام این خاطرہ ی تلخ سکسی رو براتون تعریف کنم که بهم تجاوز شد و تصمیم گرفتم هرگز به سمت سکس نرم اولای آبان بود ولی ما چون جنوب هستیم هوا زیاد سرد نبود مخصوصا ظهر ها که کاملا هوا گرم و آفتابی میشه ساعتای تقریبا 2 ظهر بود که تصمیم گرفتم برم بیرون دلم خیلی گرفته بود که کاش پام میشکست و بیرون نمیرفتم و این بلا سرم نمی اومد خلاصه بگذریم من تو خیابون داشتم قدم میزدم تا به یه کوچه رسیدم که خیلی خلوت بود و باخودم گفتم برم تا ته کوچه تو همون پارکی که با مهدی آشنا شدم رفتم و یه نیم نشستم که دیدم دوتا پسر قد بلند سبزہ که ریش داشتن دارن میان از سر تراشیدشون فهمیدم سرباز هستن و جنوبی من اهمیت ندادم و پاشدم که برم دیدم یکیشون داره میادسمتم…

 

خیلی ترسیدم و قدمام رو تند تر کردم که یه دفعه دیدم یه ماشین پلاک اروند کنارم وایساد و یه خانوم که نقاب زدہ بود من کشوند تو ماشین هر چقد جیغ زدم فایدہ نداشت اون دوتا پسری هم که فکر کردم سرباز هستن هم اومدن توماشین و دهنم رو گرفتن و انداختن کف ماشین نفسم بند امدہ بود و گریه میکردم قلبم از ترس واستر میخواست سینم بشکافه بیاد بیرون ماشین در یه خونه وایساد طرفای بالاشهر خونه ی شیکی بود من انداختن تو خونه و هرچی خواستم فرار کنم نشد انقد کتکم زدن که تمام بدنم تیر میکشید منو بردن تو یه اتاق تاریک و لختم کردن و بستنم ب تخت و غیر از دوتاپسرہ که بعد فهمیدم اسمشون سیاوش و همایون دو نفر دیگه هم بودن که بهشون میگفتن مسعود و امیر اما فکر نمیکنم اسماشون واقعی باشه من گریه میکردم و التماس که فایدہ ای نداشت محکم سینه و کونم رو چنگ میزدن و لبامو گاز میگرفتن طوریکه لبم خونی شد …

 

من دختر نبودم واوناهم بی رحمانه ازکس وکون گاییدنم به نوبت منو کردن و ابشون رو یا میریختن تو صورتم یا تو کس وکونم تا اینکه من بیهوش شدم و فکر میکنم بیشتر از دوساعت اون نامردا منو کردن وقتی به هوش اومدم دیدم تو بیمارستانم همه چیز رو واسه دکتر تعریف کردم اما من نه اونا رو نیشناختم نه خونه رو بلد بودم و بعد از ترخیصم از بیمارستان فهمیدم که اونا من رو تو همون پارک گذاشته بودن و رهگذرا من رو به بیمارستان رسوندہ بودن من توی اون تجاوز وحشیانه ضربه ی بزرگی خوردم که هرگز فراموشم نمیشه و الان که داستانم رو نوشتم صورتم از اشک خیس شدہ از همه متنفرم حتی خدا و اون عوضیا رو هیچ وقت نمیبخشم از اون روز تا الان با هیچکس سکس نداشتم و میلی هم به اینکار دیگه ندارم واقعا خیلی برام سخته زندگی چندبار خودکشی کردم که موفق نشدم الان هم گوشه گیرم و هیچ جای نمیرم حتی درس رو هم کنار گذاشتم واقعا از دنیای بیرون میترسم الان هم شب ها رو با قرص آرام بخش میگذرونم ببخشید اگه داستانم زیاد بود و سرتون رو درد اوردم امیدوارم هیچکس حتی دشمنم به روزگار من دچار نشه چون درکش خارج از گفتن و خوندن یه داستانه فقط اونای که بهشون تجاوز شده حالمو درک میکنن

 
روز خوشی داشته باشید…

5 thoughts on “تجاوزی که زندگیمو عوض کرد

  1. سلام امیدوارم اون حرام زاده ها گیرم بیفتن تا تمام بدنشون رو بند بند جدا کنم وهر کدامشان را از درختان شهرشان اویزان کنم تا درس عبرت برا دیگران باشه وامیدت به خدا باشه که هر چه زودتر ازجات بلند بشی

  2. عاشق اینم که یه روز چنتا از این حرومزادهها گیرم بیان.از کون دارشون میزنم .نمیدونم اینا چه موجودین خداوکیلی اگه یکی رو بکشن از تجاوز بهتره .این مادرجندها نمیدونم بشرن

  3. سلام خیلی دلم سوخت منم حلال نمیکنم اون عوضی هارو سعی کن دوباره بلند بشی و زندگی جدیدی رو شروع کنی و سعی کن گذشته رو فراموش کنی اگر خواستی با یک مشاور یا همون روان شناس هم صحبت کن خیلی رو زندگی اثر خوب داره برات بهترینها رو آرزو میکنم عزیزم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>