عاشقانه های یک زن برده

این داستان رو تقدیم می کنم به کسی که نگاه من به رابطه ی ارباب و برده رو عوض کردن، عمیق ترین فانتزی هام رو با لطیف ترین احساساتم گره زدن، باعث شدن بیش از همیشه در مورد این احساسم تحقیق کنم و آگاه شم، به مردی که ارباب خیالی من شد و و خواه ناخواه پادشاه خیالات من موند….

….

We found love in a hopeless place…we FOUND love in a hopeleesssss place…
چشمام رو باز کردم، دستم رفت سمت گوشیم، آلارم رو سریع قطع کردم، نگاهشون کردم، آروم خوابیده بودن، بازوهای محکمشون رو دور بالشت پری سفید حلقه کرده بودن و عمیق نفس می کشیدن…چه خوب بود شب هایی که اجازه می دادن زیر تختشون بخوابم، با شمردن نفس هاشون به خواب برم و چشم های خواب آلودم رو با تمرکز روی خط های قشنگ تن و چهرشون بیدار کنم… آفتاب صبح من، عشق به اربابم بود که توی قلبم طلوع می کرد و تنم رو حرکت می داد، عشق سوخت تن من بود، تا تموم روز با بهترین و توانا ترین بخش های وجودم بهشون خدمت کنم…
بلند شدم، روی پنجه ی پاهام بیصدا از اتاق بیرون اومدم، رفتم سمت آشپزخونه، آب رو گذاشتم جوش بیاد، شیر توی شیرجوش ریختم، نون های تست شده رو تکه تکه کردم، ارباب همیشه لقمه هاشون رو کوچیک می خواستن، شکلات، پنیر و کره، کره و عسل، نیمرو… از هر نوع چند لقمه گرفتم و توی ظرف چیدم، هر چیزی که میلشون میشد می خوردن و اضافه ش صبحانه ی خودم میشد…

 
دوش گرفتم، اما اجازه ی خشک کردن بدن و موهام رو نداشتم، مسواک زدم، بیرون اومدم، قلادم رو بستم و چهار دست و پا سمت تختشون رفتم… از پایین تخت خودم رو بالا کشیدم روی پاهاشون خم شدم لبم رو روی نوک انگشت پاشون فشار دادم و آروم بوسیدم، انگشت به انگشت، بعد فاصله ی انگشت تا مچشون رو با بوسه هام طی کردم، دور مچشون رو لیس زدم، روی پا و بغل هاش رو لیس زدم، انگشت هاشون رو یکی یکی توی دهنم گرفتم و مک زدم…می دونستم کم کم هشیار شدن، شاید زیرچشمی می دیدنم… باسنم رو بالا دادم.
مک زدن انگشت هاشون که تموم شد، آروم آروم لبم رو بالا بردم، ساق ها، زانوها ران هاشون رو نقطه به نقطه بوسیدم و بالا رفتم، از ران بالاتر بدون دستور مستقیمشون، اجازه ی لمس کردن یا بوسیدن نداشتم…لبم رو به گوششون نزدیک کردم، نرم و آروم زمزمه کردم،

 
“سرورم…صاحب من، همه چیز من، همه کسم…تن حقیرم فدای پلک های بستتون بشه، چشم هاتون رو باز کنید سرورم، چشم های شما خورشید صبح منه، طلوع کنید، گرمای تن من، نور چشم من…من بی نور وجودتون گم میشم، نابود میشم…بیدار بشید سرورم، همه چیزم، همه کسم…”
با چشم های بسته، دستشون رو بلند کردن، موهام رو که توی صورتم ریخته بود توی دستشون گرفتن، دیگه سکوت کردم، سرم رو پایین نگه داشتم، ثابت و بی حرکت، موهام هنوز خیس بود، باید خیس میبود، دوست داشتن وقتی بیدار میشن، صورتشون رو با خیسی موهای من بشورن، موهای بلند و نرمم رو توی مشتشون گرفتن، روی لب های خشکشون کشیدن، بوییدن، شامپوم روهمیشه خودشون انتخاب می کردن و عاشق عطر موهام بودن…گونه ها، چشم ها ، پیشونی و گردنشون رو با موهای تاب دار من، تر کردن.
دست هام روی تخت بود،روی پنجه ی پاهام بودم، زانو زده، سرم رو خم و ثابت به فاصله ی چند میلیمتری ملافه ی سفید تخت نگه داشته بودم، نفس هام اون هوای چند میلیمتری محصور میون تنم رو، سنگین و گرم می کرد، هوای سنگین باعث میشد عمیق نفس بکشم، چشم هام رو بسته بودم و انگار تار موهام حس داشت، عصب داشت و حلقه ی انگشت هاشون رو احساس می کرد، خشکی پوست خوش رنگ صورتشون و هرم نفس های عمیقشون رو انگار نه با یک تار که با تمام وجودم احساس می کردم…

 
چونم رو با انگشت اشارشون بالا گرفتن، اجازه نداشتم توی چشم هاشون نگاه کنم، چشمم به دستشون خیره بود، صورتم رو سمت خودشون کشیدن، لب هام رو بین لب هاشون گرفتن، من، مشتاقانه لب هاشون رو بوسیدم، لیسیدم، زبونشون رو توی دهنم فرو کردن و مکیدم…
قلادم رو زنجیر انداختن، با فشار دستشون فهمیدم باید راه بیفتم، دستام رو روی زمین گذاشتم، و مثل گربه از تخت پایین خزیدم، زنجیر رو روی کمرم رها کردن و روی باسنم زدن،
“بجنب گربه‌ی سحرخیزم ، آماده شو تا بیام.”
با بیشترین سرعتی که می تونستم روی چهار دست و پام راه برم تا آشپزخونه رفتم، قهوه شون رو آماده کردم و میز رو چیدم، صندلیشون رو گذاشتم و کنار میز زانو زدم، پاها کمی باز، کمر صاف، سر خم موها ریخته روی کمر و دست ها حلقه پشت سر.

 
بعد از بیست دقیقه ای انتظار، صدای قدم هاشون رو شنیدم، سر سفره نشستن، کت شلوار مشکیشون ر پوشیده بودن، بوی ادکلنشون مستم می کرد، کاملاً آماده، کاملاً جدی، این لحظه ها برهنه زیر پاهاشون زانو زدن بیش از وقت های دیگه تحقیرم می کرد، جایگاهم واضح و مشخص بود، من یک برده بودم، یک حیوون خونگی، وسیله و دارایی ارباب، برای هر جور مصرفی که طلب می کردن.
ظرف شیر رو برداشتن، مدتی بود گاز رو خاموش کرده بودم، با سر انگشتشون دماش رو چک کردن و کمی ظرف رو تکوندن تا خنک تر بشه…
“تشنه ای؟”
“بله ارباب…”
“گربه ها حرف نمی زنن احمق!”
سرم رو بلند کردم، چشم هام رو ملتمسانه به چشم هاشون دوختم، زیر لب ناله کردم،
“میوووو…”
“چی گفتی؟”
با صدای بلندتر تکرار کردم،
“میوووووووووو…”

 
ظرف رو کمی خم کردن یه قطره شیر روی زمین ریخت…دستام رو جلوم روی زمین گذاشتم، چشمام کمی خیس شده بود و می دونستم برق میزنه، پر از ضعف و بیچارگی صاحبم رو نگاه می کردم، تقریباً فریاد زدم،
“میووووووووووووووووو…”
حسش می کردم، اینقدر توی قالب نقشم می رفتم که اگه توی اون لحظه می دیدم دست هام به پنجه ی گربه تبدیل میشه و تنم تغییر شکل میده، تعجب نمی کردم! می تونستم احساساتم رو به زبان حیوانیم بیان کنم، گشنه بودم، تشنه بودم، سهم غذام توی دست های صاحبم بود، برای داشتنش باید التماس می کردم، جوری که دل ارباب به رحم میومد و قطره های شیر رو توی دهنم می ریختن…
دم خیالیم رو تکون می دادم، با التماس، با کمی عشوه با چشم هایی مظلوم میو میو می کردم، خط های محکم صورتشون کمی نرم شد، ترحم توی چشم هاشون پیدا شد یک قدم بهم نزدیک شدن،با ذوق و شوق روی زانوهام بلند شدم، سرم رو بالا گرفتم و دهنم رو تا جایی که میتونستم باز کردم، شیر رو خیلی آروم توی دهنم می ریختن، گاه به گاه بهم فرصت میدادن که نفس بکشم و قورت بدم، گاهی دستشون رو تکون میدادن و قبل اینکه بتونم دهنم رو توی خط درست قرار بدم، شیر روی صورت و بدنم میریخت، با دست هام به پوستم می‌مالیدمش…ارباب می‌گفتن شیر پوستم رو لطیف تر میکنه و پوستم باید همیشه لطیف باشه تا اجازه ی لمس کردن تن گرمشون رو داشته باشم.

 
آخرای ظرف بود، ازم فاصله گرفتن، ظرف رو کج کردن، با شیر روی زمین دایره کشیدن و روی صندلیشون نشستن،
“بلیس، یه قطره شیر روی زمین بمونه تنبیه میشی”
سرم رو پایین انداختم، میو کنان روی زمین خزیدم، هنوز سرامیک های کف بوی مواد تمیز کننده ای رو میدادن که دیشب یک ساعت تمام روی کف سرد خونه زانو زده بودم و زمین رو باهاشون سابیده بودم…مزه ی شیر با مواد شوینده مخلوط می شد و زبونم رو تلخ میکرد.
“پاها باز، باسن بالا، موهاتو با دو دستت جمع کن ، وقت دوباره شستنشون رو نداری!”
حالت بدنم، تحقیر شدن و نگاه سنگین ارباب که حین خوردن صبحانشون لیسیدن من رو تماشا می کردن، تحریکم میکرد، می دونستم چشم هاشون از انگشت های پام که به سختی سعی می کردم جلوی لغزششون رو بگیرم بالا میاد، از مچ پام که نشان مخصوصشون روش حک شده بود میگذره، زاویه ی بین ساق ها و ران هام رو که به سنگ فشرده میشد طی میکنه، کس خیسم رو شکاف میده، روی خط باسنم بالا میاد…حتی با تصور نگاهشون روی لپ های باسنم پوستم تیر می کشید، انگار که همون لحظه شلاق خورده باشم…
میدونستم نگاهشون روی خمیدگی کمرم که سایه ی ستون فقرات کشیده شدم روش می افتاد، سر میخوره، موهای بلندم رو به بازی میگیره و روی قلادم ثابت میمونه…میدونستم از اینکه از من، اسب وحشی تربیت نشده، یه حیوون خونگی آروم و رام ساختن لذت می برن…

 
پوزه و نوک سینه هام رو روی زمین میکشیدم، زیونم رو تا جایی که می تونستم بیرون میدادم و زمین رو لیس میزدم…بدنم رو تا جایی که می تونستم خوش حالت گرفته بودم…اگه الان رضایتشون رو جلب میکردم، ممکن بود تا شب بهم رحم کنن و گربه ی ملوسشون بمونم.
حفظ تعادلم سخت بود، همه ی وزنم روی زانو ها و انگشت های پام بود و باید مرتب می چرخیدم و جابجا میشدم. سرمای سنگ پوستم رو مورمور میکرد ، زبونم سر شده بود، گردنم درد گرفته بود…اما با هر سختی که بود شیر رو تا قطره ی آخر لیس زدم، نشستم و سرم رو با دو دست گرفتم.
“بلند شو، بیا اینجا”، به کنار صندلیشون اشاره کردن…جلوی پاهاشون نشستم، قلادم رو باز کردن، گردنم رو ماساژ دادن، دستشون رو توی موهام فرو کردن و صورتم رو بالا گرفتن، با دست های خودشون چند لقمه دهنم گذاشتن…
“تو برده ی خوبی هستی…”، لبخند زدم و دستشونو بوسیدم. رضایت رو توی چشم هاشون میدیدم و این رضایت بود که هر درد و خستگی رو از تن من بیرون می کرد.

 
“چه احساسی داشتی؟”
“تحقیر شدم ارباب و تحریک شدم!”
خندیدن، موهام رو با دستشون بهم ریختن،
“کوچولوی بیچاره، مجبوری فعلاً با خیسیش سر کنی!”
“حرف حرف شماست سرورم.”
“پاشو لباس بپوش، زود آماده شو، باید راه بیافتیم”

 

نوشته: slavegirl

4 thoughts on “عاشقانه های یک زن برده

  1. من عاشق داستانای زنای بردم تو رو خدا اکه تونستی بازم بنویس.یکمم سکسی ترش کنی بحال تر میشه.
    بوس

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>