قدیمی

کونی که سرگذشت منو دگرگون کرد

ادامه داستان دهه ی شصت…   چند روز بعد اون ماجرا حسابی حالم ازخودم بهم میخورد ولی مژگان عادی بود تازه از رفتارم تعجب میکرد توعالم بچگیش منو خیلی دوست داشت دلم میخواست خودمو بکشم عذاب وجدان دیوانه کننده ی داشتم چند باری خواهرم پیشنهاد دا باهم بازی کنیم رد کردم واقعا دلم نمیخواست دیگه …

کونی که سرگذشت منو دگرگون کرد ادامه »

یادش بخیر روزای دهه ی شصت

فنجون قهوه رو از روی میز کارم برداشتم لک #قهوه رو کاغذسفید نقش بست #فنجون رو به لبم که گرفتم تلخیش اذیتم کرد با اینکه شکر داخلش ریخته بودم هم نزده بودم .ی لحظه چه تناقض تلخی رو برام زنده کرد شیرینی قهوه ته فنجون گرفتار تلخی قهوه روی فنجون شده بود دقیقا برعکس زندگی …

یادش بخیر روزای دهه ی شصت ادامه »

معین و دختر خاله

سلام معینم داستان من بر میگرده به زمانی که ۱۸ سالم بود قضیه برمیگرده به سال ۸۵ ی دختر خاله دارم که یکسال ازم کوچیکتره و بخاطر اینکه خالم و شوهرش از هم جدا شدن با  باباش زندگی میکنه و باباش هم زن گرفته و نامادریش باهاش رابطه خیلی خوبی نداره و البته ۲تا خواهر هم …

معین و دختر خاله ادامه »