پر پرواز

مادرم با یک لحن ملتمسانه گفت: آیدا جان این دفعه مثل سری‌های قبل نیست. بابات فهمیده که تو داری عمدا همه خواستگارهات رو رد می‌کنی. آخرش می‌فهمه چی تو سرت می‌گذره. به چهره نگران و مضطرب مادرم نگاه کردم. اون بهتر از من می‌دونست که اگه روی سگ پدرم بالا بیاد، چه اتفاق‌های بدی میفته. …

پر پرواز ادامه »