سفر پر حشر

ساک‌هامون رو جلوی در می‌ذاریم. اومدیم خونه‌ی خاله مرضیه. خاله مرضیه زن دوست صمیمی بابام هست که تهران زندگی می‌کنن. من و مامان و بابا از شیراز اومدیم. ساک‌هامون جلوی دره و منتظریم در رو باز کنن. بعد از چمد لحظه در باز می‌شه و قامت خاله مرضیه نمایان می‌شه. نگاهم به سمت لباس‌هایی که …

سفر پر حشر ادامه »