انرژی

جلوی چشم شوهرم

دسته‌ گل شایان رو گذاشتم روی میز کنار تخت پدرشوهرم و گفتم: پدر جان از اولش هم مشخص بود که عمل سختی نیست و شما از پسش بر میایی. الان هم که خدا رو شُکر تموم شد و بالاخره از اون همه درد خلاص شدین. پدرشوهرم سعی کرد لبخند بزنه و گفت: وقتی عروس گلم …

جلوی چشم شوهرم ادامه »

تلمبه‌های ملو

من امید هستم ۲۶ سالمه داستانی که میخوام تعریف کنم مربوط میشه به تابستون امسال که یه سکس لذت بخش برام اتفاق افتاد من یه پسردایی دارم که بهش میگم دایی چون سنش زیاده و یه عروس دایی دارم که بهش میگم زندایی با همون اسمی که صداش میکنم براتون تعریف میکنم که اشتباه نکنم …

تلمبه‌های ملو ادامه »