میوه ی ممنوعه

تاریک | روشن

 

-گندم؟؟؟ مامانی بیدار شو دیگه دختر خوشگلم!
دستای مهربون پر چین و چروکش روی صورتم کشید و موهای قهوه ایم رو کنار زد…بوسه ای با لبای لرزونش روی پیشونیم زد…
-پاشو دخترم…پاشو مامانم!
با کلافگی نشستم توی رخت خوابم به صورت پیرش نگاه کردم دلم ضعف رفت واسه اون چشمای سبز مهربونش…صبح بخیر عزیز…
پیشونیمو بوسید عزیز قربونت بره صبح بخیر گل گندم من!
از جام بلند شدم عزیز گفت صبونه رو اماده کرده و رفت توی اشپزخونه…
رو تختیمو مرتب کردم و موهامو شونه کردم…لباس خوابمو عوض کردم و یه پیرهن صورتی پوشیدم استیناش سه ربع بود و تا وسطای ساق پام میومد…موهامو شونه کردم و راهی اشپزخونه شدم…طبق معمول همیشه بوی عطر چایی اشپزخونه رو پر کرده بود… عزیز رو محکم بغلش کردم و گونشو بوسیدم..توپولی بود واسه همین وقتی تو بغلم فشارش میدادم لذت میبردم… فنجون هارو توی سینی جا دادم مربا و عسل رو هم گذاشتم کنارش و بردم توی حیاط…
افتاب زمین رو نوازش میکرد روی تخت قدیمی گوشه ی حیاط سفره رو چیدم و عزیز هم رسید…
عاشق اردیبهشت بودم… همه جا سبز بود…همه جا بوی تازگی میداد…انگار ماهی بود که زندگی توش جاری بود…از کجا معلوم شاید خدا زمین رو توی اردیبهشت افریده…
-به به ببین ثریا خانوم چه کرده!

 
+عزیز که چشماش از ذوق برق میزد گفت بخور دختر گلم نوش جونت…!
سفره رو جمع کردم با وسواس همیشگیم ظرف هارو شستم…رفتم توی حیاط و گل هارو اب دادم…یکمم با مخملک بازی کردم…پیشی کوچولویی که تازه مهمون خونه ی ما شده بود…
صدای در توی کل حیاط پیچیده بود…
-گندم مادر درو باز کن!
+چشم…
چادر گل دار سفید عزیز رو انداختم روی سرم درو باز کردم قد بلندش توی چهارچوب در جا نمیشد…خیره ی چشمای مشکیش شدم بی اختیار خنده روی لبام نشست…
-سلام
+سلام دختر دایی کوچولو
لپمو کشید و انگشتایی که لپمو گرفته بود رو اروم بوسید…ببینم عزیز خونه است؟؟؟
×گندم مادر کیه دم در؟؟؟
-صدراعه عزیز…
-بیا تو!
پشت سرم اومد تو چادر رو از روی سرم برداشتم نگاهی به موهام کرد اروم لب زد…قربون اون موهات بشم…
لپام از خجالت سرخ شده بود…ذوق میکردم وقتی اینجوری قربون صدقم میرفت…عزیز اومد صدرا رو محکم بغل کرد و گونه هاش رو میبوسید…
-گندم مادر واسه نامزدت یه چایی بیار…
+چشم…سرمو انداختم پایین از خجالت عزیز دستمو گرفت و کشوندتم توی بغلش…فشارم میداد و میگفت قربون اون حیات بشم گل گندمم!
شیر سماور رو باز کردم و لیوان رو گرفتم زیرش…اروم دستاس دور کمرم حلقه شد…از هولم چایی ریخت روی پام…
-اخخخخ صدراااا
لیوان رو از دستم گرفت و گذاشت روی میز…
+صدرا بمیره…ببینم چی شد؟
جلوی پام زانو زد و به پام نگاه میکرد…رفت خمیر دندون اورد با دقت میمالیدش روی پوست پام که قرمز شده بود
+عزیز بفهمه تیکه بزرگم گوشمه
خنده ی ریزی کردم…
-راستی کجاست عزیز؟

 
اومد بالا صورتشو نزدیک صورتم کرد…طبق معمل همیشه که من میام خوابید…
لبخندم بزرگتر شد و اروم گونه اش رو بوسیدم…
توی حیاط نشسته بود و داشت به گلا نگاه میکرد سینی چایی رو گذاشتم روی تخت نشستم کنارش اروم دستمو گرفت و بوسید…
-قربون این دستای کوچولو بشم من که واسم چایی درست میکنه…
با ذوق نگاش میکردم…
-به به چه عطریم راه انداخته خانومم…
دستمو اروم بوسید…
سرمو گذاشتم روی شونه اش…از اول بچگی اسممون روی هم بود…خداروشکر که از همون اول مال هم بودیم انگشتای کشیدش لای موهام میرفت…
پیشونیمو با لباش نوازش کرد….
-گندم مطمئنی میخوای همینجا زندگی کنیم؟
+صدرا من که جز عزیز کسیو ندارم…از اول بچگیم عزیز منو بزرگ کرده…وقتی مامان بابام مردن اون بود که نذاشت اب توی دلم تکون بخوره…
تو بغلش فشارم داد…
-من تصمیمم قطعیه دوست دارم بچه هام جایی بززگ شن که منم بزرگ شدم.!
+اخ من قربون این دختر بشم!!
دل توی دلم نبود واسه عروسی…2 هفته دیگه باید لباس عروس تنم میکردم…عروس صدرا میشدم…
عزیز تقریبا همه ی جهیزیه رو اماده کرده بود یکی دوتا تیکه ظرف بود که سفارش داده بودیم بیارن قرار بود با صدرا بریم تحویل بگیریم…

 
2/3 روزی بود صدرارو ندیده بودم گفته بود بهم به خاطر ماه عسل باید شیفتشو کامل پر کنه….
ظرفهارو امروز تحویل میدادن به صدرا زنگ زدم گفت که نمیتونه بیاد و سر کاره عزیز هم گناه داشت این همه راه بخوام ببرمش به صدرا گفتم به عزیز میگم با تو میرم که نیاد اونم قبول کرد…..دلم اشوب بود نمیخواستم برم اما مجبور بودم…
زنگ زدم اژانس…ماشین نداشتن مجبور شدم با تاکسی برم نمیتونستم منتظر بمونم چون هوا تاریک میشد…رفتنی یه پیرمرد سوارم کرد و تا جلوی مغازه رسوندتم رسیدم توی مغازه تا ظرف هارو بگیرم و دونه دونه چکشون کنم هوا داشت تاریک میشد…کلافه تر از همیشه ظرف هارو برداشتم و با یه خسته نباشید راهی خیابون شدم….وایسادم تا تاکسی بیاد…یه تاکسی سبز جلو پام وایساد…بی توجه به راننده سوار شدم… یه مرد جوون حدودا 30/35 ساله بود…بی حرف ادرس و دادم و اونم راهی شد…یکم گذشت دیدم راه رو عوض کرده و داره از راه دیگه ای میره…
-اقا این اون ادرسی که من دادم نیست…!!
+خانوم این ساعت از راه اصلی ترافیک میشه از این سمت زودتر میرسیم…!
قبول کردم اما دلم اشوب بود…بی اختیار ناخونمو میکندم…هرچی میگذشت راه برام غریبه تر میشد…ترسم بیشتر و دلم اشوب تر…
-اقا من همینجا پیاده میشم..
+خانوم یکم اعتماد کن به من میرسونمت
“اعتماد”…! چه واژه ی غریبه ای…

 
باشه اعتماد میکنم…من همونیم که همیشه دم میزنم اگه ادما بهم اعتماد کنن خیلی چیزا عوض میشه خوب منم یکی از اون ادما ام…!
ترمز ماشین تنمو کشید سمت جلو و با همون ترمز محکم کوبیده شدم به صندلی…!
از ماشین پیاده شد و اومد در سمت منو باز کرد…دستمو گرفت و از ماشین کشید منو بیرون…خیره موند توی چشمام از ترس زبونم قفل کرده بود نفس هام به شماره افتاده بود و دستام میلرزید….دستش رو گذاشت روی گردنم فشار میداد داشتم خفه میشدم ناخونامو فشار دادم توی دستاش..نفس نمیتونستم بکشم…تمام توانمو جمع کردم تا جیغ بزنم….دستش رو گذاشت جلوی لبام اون یکی دستش باسنمو بی وقفه چنگ میزد اشکام دووم نمیاوردن از ترس داشتم میمردم…دکمه های مانتوم رو داشت باز میکرد دستش که جلوی لبام بود رو گاز گرفتم ناخونامو فشار میدادم توی صورتش محکم به صورتم چک میزد کیرش رو فشار میداد روی شکمم جیغ میزدم سعی میکردم با دستای بی جونم از خودم دفاع کنم اما فایده ای نداشت…
موهام رو گرفت سرمو محکم کوبید به ماشین…میسوخت گرمای خون رو روی گردنم حس میکردم…تنم به لرزه افتاده بود…دنیا جلوی چشمام تیره شده بود…سینمو توی دستش گرفت جوری فشار میداد که نفسم بند اومده بود…دنیا جلوی چشمام تیره شد….
به خودم اومدم…تنم لخت بود شلوارم پام نبود لای پاهام خونی شده بود درد عمیقی حس میکردم توی قلبم،سرم،کسم….از ترس به لرزه افتاده بودم….به زمین و زمان لعنت میفرستادم…از پدر و مادرم که مراقبم نبودن بگیر تا پدر و مادر اون راننده…

 
صدای زنگ گوشی لرزشمو چند برابر کرد…”صدرا”
جواب دادم با شنیدن صدای گریه ام فقط میپرسید کجام و من توی جواب فقط هق هق تحویلش میدادم…
تاریک بود همه جا…از دل درد به خودم میپیچدم…هنوز صدای نفس هاش توی سرمه…خانوم یکم اعتماد کن….اشکام یک لحظه هم از اومدن منصرف نمیشدن…سعی داشتم با مانتوم تنم رو بپوشونم…ولی فایده ای نداشت…
عزیز اونقدری محکم بارم نیاورده بود که بتونم خودمو جمع و جور کنم… عزیز الان نگرانمه؟…چجوری بهش نگاه کنم…به صدرا چجوری نگاه کنم….
گرمای دستاش روی پیشونیم حس میشد…چشمامو باز کردم صدرا بالا سرم بود…کلافه…عصبی…نگران…
دستمو بوسید با دیدن چشمای قرمزش اشکام سرازیر شد…فقط نگاش میکردم و اشک میریختم…ازش خجالت میکشیدم…از خودم بدم میومد…از تنی که قبل از صدرا دست غریبه بهس خورده بود…
پیشونیمو بوسید…
-تموم شد گندم….تموم شد صدرا اینجاست…
زبونم قفل شده بود نای حرف زدن نداشتم…لرزش دستام شدیدترین حالت خودش رو داشت….دستام توی دستای مردونش فشار داده میشد…دستمو از دستش بیرون کشیدم…رو به پهلو شدم توی گرگ و میش هوا توی شیشه کنار صورت صدرا صورتش رو میدیدم…همون نگاه خریدارانه…
جیغی که از ترس میزدم مغز استخون صدرارو میتراشید….
بغلم میکرد ولی من به جای دستای مرد خودم دستای اونو میدیدم….
-اروم باش گندمم…

 
صدای صدرا که تبدیل شده به صدای پر هوس اون مرد…
سعی میکردم خودمو از بغلش بیرون بکشم و صدرا بیشتر مقاومت میکرد و ترس من چندین برابر میشد…
اومدن پرستار و باز بیهوشی…!
پاهام توی شکمم جمع بود و از پنجره به حیاط نگاه میکردم…مخملک داشت بغل نرده راه میرفت و من دلم نمیلرزید که نکنه بیفته….افتاب زمین رو نوازش نمیکرد فکر کنم اونم اذیت کرده بودن…به پام نگاه کردم انقدر ناخن هام رو روش کشیده بودم که خون میومد و من هیچ حسی نداشتم…
مثل هر وقت دیگه ای که خون میدیدم شدم…صIدای خنده اش…لرزش بی اختیار تنم….جیغ و جیغ و جیغ…
دستای توپول لرزونش دورم حلقه شد…تنها جایی که نمیترسیدم…تنها جایی که بوی مرد نمیداد…
موهامو بوسید…نوازش دستهاش بهم ارامش رو هدیه کرد…و خیسی اشک هاش روی موهام ترحم رو نثارم میکرد…
-گندمم عروسکم اروم باش دخترم من اینجام نترس!
لرزش تنم و لرزش و لرزش و لرزش….و باز بیهوشی….
3 روز دیگه عروسی بود و من…مرده ی متحرک میخواستم عروس شم؟؟؟ چه عروسی؟؟؟ عروسی که یه غریبه دست خورده اش کرده؟؟؟
یا عروسی که تو سایه ی نگاه عشقش فقط اون مرد رو میبینه…اگه شب عروسی باز تشنج میکردم چی….چیا نثار صدرا میشد؟؟
با دستای لرزونم موهامو پشت گوشم گذاشتم…طبق معمول اشکام رونام رو خیس کرده بود… زانوهامو بغل کردم…صدای قلبم رو حس میکردم…من زنده بودم؟؟ ای کاش همون موقع میمردم و عینه یه زخم واسه عزیز و صدرا نمیشم….هنوز هم دیر نیست… از جام بلند شدم انگار یه حسی منو سمت حموم میکشید….جلوی در رفتم دستم سمت دستگیره رفت…
صدای تقه ی در ترسوندتم…
-گندم؟ بیام تو؟
درو باز کردم…ته دلم واسه اون قد بلند ضعف رفت…واسه اون چشمای مشکی که بخاطر من قرمز بودن…
-بیام تو؟
با دستای لرزونم دستشو گرفتم…نترسیدم دیگه…این صدرا بود…صدرای من…اوردمش تو اتاق همونجوری که وایساده بود سرمو گذاشتم روی قلبش…میزد…صدای قلبش توی مغزم نفوذ کرد…دستای مردونش عین قبل حرکت کرد لای موهام…

 
-عشقه من؟
توی چشماش نگاه میکردم…قرمز بود…پر از غم…پر از حس عذاب…انگار اونم مثل من درد میکشید…
انگشتاش روی صورتم خزید…بس اختیار چشمامو بستم…خواستم حسش کنم…خواستم بفهمم این صدرای منه…دقیقا همینجا بود…گونه ی سمت چپم…همینجا به صورتم چک میزد…باز اون ترس…اشکام ریخت روی انگشتاش… محکم بغلم کرد…فشار میداد تنمو…لحظه ی عجیبی بود…ترس پر ارامش!!! هم میترسیدم هم اروم بودم لای همون بازوهای مردونه… تا نزدیکای صبح بالا سرم بود فقط نوازشم میکرد و سعی داشت ارومم کنه…اما…اما من تصمیمو گرفته بودم…یه وقتایی مرگ بهترین راه چاره است… خوابش برد بالای سرم…پشت انگشتام اروم روی گونش کشیدم…اروم و بی صدا بلند شدم…در اتاق عزیز رو باز کردم…اروم خوابیده بود…اون تیله های سبز پشت پرده ی پلکاش پنهون بود…لرزش دستاش اروم بود…در حموم رو اروم باز کردم… توی ایینه چشمم به خودم افتاد…قیافه ای حتی بعد از مرگ پدر مادرمم صورتم به خودش ندیده بود… خنده ی محوی نشست روی لبهام…
-به کجا رسیدی گندم؟ میخوای بمیری؟
+شاید اونجا مامان بابام مراقبم باشن…
-اینجاییا چی؟؟؟ صدرا…عزیز…
+اونارم دارم عذاب میدم..
-نبودت فکر میکنی خوبه؟ بی معرفتی نیست 2 روز مونده به عروسیت به جای لباس عروس تو کفن بغلت کنه؟؟؟
+اخه…
-همرو ول کن…خودت چی؟؟ انقدر ضعیفی؟؟؟
چشمامو رو وجدانم بستم… نشستم بغل وان… تیغو نگاه میکردم…
-خانومم؟
+جانم؟
پیشونیمو بوسید لباش…مال من شدی عروسکم…

 
تیز بود…خون میومد اگه میکشیدمش…من ترسو بودم؟؟ من ضعیف بودم؟؟؟نبودم…!
حداقل الان که قلبم گیرشه…حداقل الان که مامان بابام نگام میکنن…من قوی بودم…تازه صدرام مراقبمه…مرگ راه چاره ای که توش ناامیدی موج میزنه…من باید فرق کنم..!
لبخند پرجونی روی لباش بود…
-به خاطر کی؟
+خودم..!
از حموم بیرون رفتم…صدرا با ترس جلوم سبز شد…
-گندم…خوبی؟ کجا بودی؟!
+خوب صدرا دستشویی بودم دیگه..!
-ترسیدم…
با لبخندی نگاش میکردم که قبل از اون اتفاق روی لبام بود… رفتیم توی اتاقم سرمو گذاشتم روی قلبش و تا صبح اروم گرفتم… میدیدم اون صحنه رو…اون نفس هارو…ولی محکم تر به صدرا میچسبیدم…من میخواستم “زندگی” کنم…!

 

 
نوشته: گندم

1 دیدگاه دربارهٔ «میوه ی ممنوعه»

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

17 − هفت =