عزا برای من عروسی شد

تاریک | روشن

سلام به همه دوستان عزیز امیدوارم که داستان قبلی منو خونده باشین و خوشتون اومده باشه . اولا راجع به اون داستانم بگم که بعد اون جریان با خاله ناتنیم 4و5 بار هم باهاش سکس داشتم که یبار گفت که عذاب وجدان داره و منم دیگه رابطه سکسیمو باهاش قطع کردم.این ماجرا رو که براتون مینویسم مربوط میشه به 2هفته قبل یعنی آبان92 که تو دانشگاه بودم
 
ساعت 1.5˛2بود که مامان زنگ زد و بهم گفت که دختر عموی بابام مرده و دارن میرن خونه اونها منم اگه رفتم خونه واسه خودم ناهار درست کنم و بخورم خلاصه من اومدم خونه یه نیمرویی درست کردم و خوردم و به مامانم زنگ زدم که ببینم کجان که مامانم بهم گفت که خونه عموی بابامن و از اونجا میرن مسجد, اگه خواستی تو هم بیا, آدرسو ازش گرفتمو یه شلوار پارچه ای راسته با یه پیرهن مشکیو با یه ژیله مشکی با یه جفت کفش ورنی پوشیدمو رفتم مسجد خلاصه مسجد تموم شد و اومدیم بیرون با داش کوچیکمو بابام و عموم که 11 سالی بود که دیگه رفت و آمد نداشتیم ولی هرجا میدیدیم سلام و احوالپرسی میکردیم و از آخرین دیدارمون 6و7 سالی گذشته بود و اون موقع هم عمومو تنها دیده بودم. وایساده بودیم منتظر مامانم بودیم که دیدیم مامانم با زن عموم از قسمت زنونه مسجد در اومدن دارن میان سمته ما و زن عموم همش داره به من نگا میکنه و با مامانم حرف میزنه رسیدن به ما و سلام احوالپرسی کردیم زن عموم بهم گفت به به آقا شاهین چقدر بزرگ شدی و خوشتیپ شدی, منم با یه لحن مطمئن گفتم خواهش میکنم لطف دارین! ولی قلب صاب مردم یهویی ریخت.جریان این بود که تولد 1سالگی داداش کوچیکم خونواده این عموم با ما سر مسائل خاله زنک بازی قطع رابطه کردنو تا این موقع هم مشخص نشده تو او تولد چی شده و چی گذشته.
 
از عموم و زن عموم بگم :زن عموی من که اسمش الهه است یه خانم 40 ساله کمی قد بلند و خوش هیکل با پوست سبزه بایه قیافه کاملا زنانه خوشگل و متین.عموم هم که اسمش رضاست یه مرد 46 ساله نسبتا جذاب قد بلند و کشتی گیر که جوونییاش خیلی دختر کش بوده و ولی الان چون ورزش و گذاشته کنارشکم در آورده به چه بزرگی و از یه طرف دیگه موهاشم ریخته و کچل شده تو یه بیمارستان تو شیراز راننده آمبولانسه.2تا دختر دارن که که یکیش تو دانشجو 19سالشه و تو خوابگاه اونجا میمونه و یکی هم20سالشو ازدواج کرده رفته کرمان آخه شوهرش کرمانیه. خلاصه اونروز گذشت و ما برای مراسم سوم دختر عموی بابام دوباره اومدیم مسجد وسطای مراسم بابام پاشد و منو صدا کرد و رفتیم بیرون گفت من مغازه کار دارم بیا با هم بریم مغازه و تو با ماشین برگرد و مسجد تموم شد با مامن برین خونه رفتیم و من برگشتم مسجد تموم شد با عموم اومدیم بیرون که زن عمو و مامان هم اومدن عموم بهم گفت که من امروز شیفت شبم تو بیمارستان اگه زحمتی نیس منو برسون بیمارستان وزن عموتو هم برسون خونمون منم قبول کردم توراه عمو رو رسوندم بیمارستانو مامانو هم خونه و زن عمو رو هم که بردم برسونم خونشون تو راه همش از تو آینه منو نگاه میکرد و درباره خودم ازم میپرسید که بهش گفتم زن عمو بیا جلو بشین راحت حرف بزنیم من چشام کج شد از بس تو آینه نگات کردم اونم قبول کرد نگه داشتم اومد جلو نشست تا خونشون باهم حرف زدیم رسیدیم خونشون هر چقد تعارف کرد برم خونشون قبول نکردم گفتم میرم دنبال بابا که بهم گفت باشه فقط شماره تو بده تا بهم جوکی اسمسی بفرستیم منم شمارمو دادم.تا شب هفت دخترعموی بابا بهم اسمس میدادیم اوایلش جوک و اس عارفانه ولی یه روز قبل مراسم هفتم جوک سکسی بهم فرستاد منم جوابشو دادم و تا این که مراسم شب هفت رسید تو این مدت فقط به زن عموم فکر میکردمو خداخدا میکردم که شب هفتم هم عموم شیفت باشه تا من زن عمورو برسونم تو راه مخشو بزنم که اینطوری هم شد من اونروز یه شلوار لی دمپا تنگ مشکی با یه اورکت کتان مشکی و پلیور سرمه ای شیک با یه جفت کتونی مشکی پوشیده بودم وسطای مراسم باز بابا رو بردم رسوندم و برگشتم
 
مراسم تموم شد و همین که خواست عموم بگه پریدم وسط حرفشو گفتم شمارو میرسونم بیمارستان وزن عمورو هم خونتون امر دیگه ای ندارین که گفت زحمت میشه واست خلاصه عمو رو رسوندم بیمارستان و مامانو خونه زن عمو اومد جلو نشست و تو راه داشتیم میحرفیدیم که من بش گفتم زن عمو یادته بچه بودم به تو میگفتم دوست دخترمی چه دورانی بود گفت آره چقد ناز بودی گفتم مگه الان نیستم گفت چرا الان نازتر هم شدی ولی بچه یه چیز دیگست گفتم اره اونموقع میگفتم خوش بحال عمو که دوست دخترش تویی بر گشت گفت اونموقع نه الان الان کچل و گنده و بد ترکیب شده با هم خندیدیم ولی فهمیدم زیاد از عموم خوشش نمیاد رسیدیم در خونشون گفت بیا یه چایی بخور بعد برو که باز من قبول نکردم ولی اینبار زیاد اصرار کرد و منم که از خدام بود قبول کردم رفتیم تو فورا رفت آشپزخونه چایی ساز رو روشن کرد و برگشت گفت تا آب جوش میاد و چایی حاضر میشه لباسامو عوض کنمو تو هم به خونه زنگ بزن بگو شامو اینجایی منم از خدا خواسته قبول کردم گفتم زنگ میزنم میگم بهشون رفت لباساشو عوض کرداومد تو پذیرایی دیدم یه ساپورته ضخیم ولی خیلی تنگ با یه بلوز بلند که تا روی روناش بود وبا یه روسری کرم اومد پذیرایی و با یه لبخند نازی گفت خوش آومدی یه یه ربعی نشستیمو حرف زدیم پا شد رفت چایی و آماده کرد و آورد خوردیم همش داشتم به اندامه خوشگلش نگا میکردمو تو دلم غوغایی بود خیلی حشری شده بودم
 
ساعت 8.5 بود که گفتم اگه اجازه بدی برم زنگ بزنم به خونه بگم من شامو اینجام با سر تایید کرد اومدم تو حیاتشون زنگ زدم به بابام گفتم ماشین طرفای خونه عمو اینا خراب شده تو خودت برو خونه منم زنگ زدم همکلاسیم بیاد وارده به مکانیکی نگاش کنه درست شد میام خونه اونم قبول کرد.برگشتم خونه دیدم تو پذیرایی نیست رفتم آشپزخونه دیدم اونجا هم نیست رفتم سمته اتاقش دیدم وایساده جلو آینه کنسول داره آرایش میکنه گفتم زن عمو عروسی میخوای بری گفت نه بابا ملایم آرایش میکنم تا یه ذره شبیه آدم بشم این مراسم عزا آدمو شبیه پیرزنا میکنه و با یه لبخند ناز گفت تو چرا به بابات دروغ گفتی؟ که فهمیدم از پنجره اتاقش که روبه حیاطه شنیده گفتم اگه میفهمید میخوام شام بمونم اصلا قبول نمیکرد برا همین دروغ گفتم گفت چرا مگه من زن عموت نیستم که نزدیکش شدمو با یه خنده معنی دار گفتم به قول بچگیام نه دوست دخترمی که احساس کردم خیلی خوشش اومد از حرفم خودشو کشید کنار و گفت کاش رضا هم یبار اینطوری بهم میگفت گفتم منو با عمو رضا مقایسه میکنی گفت اصلا ˛تو هم خوشگلی هیکلت خوبه آروم نزدیکش شدم گفتم خوب وقتی من میگم چه احتیاجیه اون کچل شکم گنده بت بگه با یه لبخند ملیح گفت منظورت چیه که دیگه جوابشو ندادم و لبامو گذاشتم رو لباشو بوسش کردم با دستام بازوهاشو گرفتم بدنش داغ داغ بود خودشو کشید کنار با یه نگاه پر از شهوت داشت نگام میکرد باز لبامو گذاشتم رولباشو آروم بردمش سمته تخت که یه لحظه سست شد و افتاد رو تخت و منم افتادم روش
 
لباشو با ولع خاصی که لبریز از عشق بود میخوردم اونم کامل کنترلشو ازدست داده بود و داشت لبامو میخورد یه ذره که لبا وگردنو لاله گوشاشو خوردم از روش پاشدم پلیور و آستین حلقه ای مو در آوردمو دوباره افتادم روش لبای همدیگرو داشتیم میخوردیم از رو بلوزش سینه های خوشکلشو میمالوندم پاشدم بلوزشو در آوردم و سوتین سفید شو باز کردم یه بدن سبزه خوشگل و تراشیده شده جلو چشام بود دوباره رفتم سمته لباش و خوردمو اومدم سمته سینه هاش سینه هاشو لیس میزدمو نوکای قهوه ای خوشگلشو گرفته بودم دهنمو میخوردمو گاز میگرفتمو با یه دستم سینه هاشو میمالوندمو با یه دستم کسشو از رو ساپورتش میمالوندم صداش خونه رو بر داشته بود آه وآوه نازی میکرد که من بیشتر حشری میشدم. سرمو از رو سینه هاش بالا آوردم رفتم سمته ساپورتش با عشق تمام ساپورتشو در آوردم شرته سفیدشو هم در آوردم یه کس خیلی خوشگل تر وتمیز جلوم بود خیلی حشری شده بودم باز رفتم سمته سینه هاش با ولع تمام میخوردمو انگشتمو کرده بودم تو کسشو عقب جلو میکردمو میمالوندم با صدای شهوتناک و با آه و اوه همچین شاهینننننننم شاهین جونننننننننننم میکرد که من دیوونه میشدم یه 5˛6 دقیقه که سینه هاشو خوردمو کسشو میمالوندم یه لرزش شدیدی کرد و سست افتاد و ارضا شد ولی من دست بردار نبودم. اومدم سمته کسش انگشتم تو کسش بود در نیاوردم همونجوری شروع کردم به خوردن کوسش چوچولشو گرفته بودم دهنم محکم میخوردمش صداش باز بلند شده بود 3˛4 دقیقه که خوردم پاشدم شلوارمو در آوردم رفتم جلوش نشستم
 
گفتم الهه جونم تو هم ماله منو بخور لبخند نازی کرد و شرتمو کشید پایین کیرم که مثل استخون سفت شده بود شلاقی اومد جلو دهنشو شروع کرد به ساک زدن حسابی کیرمو خورد منم که ترسیدم آبم بیاد گفتم بسه بلندش کردمو از پشت چسبیدم بهش چه کونی داشت خیلی خوش فرم بود نه خیلی شل بود و نه خیلی سفت ازپشت کیرمو گذاشتم لای لمبرهاشو بالا پایین میکردم اونم همچین آه وآوه میکرد که معلوم بود حسابی حال میکنه دوباره انداختم رو تخت پاهاشو باز کردمو گذاشتم رو شونه هام کیرمو میمالوندم به آب کسش اونم ااااه اوووه میکرد یه لحظه با فشار کردم توی کسش فکر نمیکردم کوسش اینقدر تنگ باشه یه لحظه احساس کردم دارم آتیش میگیرم شروع کردم به تلمبه زدن 2˛3دقیقه ای تو اون پوزیشن تلمبه زدم اه و اوهش کل خونه رو برداشته بود برش گردوندم رو بغل خوابوندمشو خودم هم بغلش خوابیدم یه پاشو انداختم رو پاهای خودمو کیرمو کردم تو کوسش داشتم از شدت حشر میمردم با سرعت تلمبه میزدمو اونم یه صداهایی در میاورد که انگار فیلم سکسیه. باز بعد 2˛3 دقیقه یه تکون شدیدی خورد وارضا شد کیرمو در آوردم بلندش کردم گفتم الهه قمبل کن اونم فورا چهاردست و پا قمبل کرد رفتم پشتشو کیرمو میمالوندم به کوسش و کردم تو کوسش داشتم تلمبه میزدم ولی چشمم رو سوراخ کونش بود معلوم بود خیلی تنگه انگشتمو با آب دهنم خیس کردم آروم کردم تو سوراخ کونش
 
بله حدسم درست بود خیلی تنگ بود یه ذره با سوراخش بازی کردم کیرمو در آوردم گذاشتم رو سوراخش برگشت خواست یه حرفی بزنه گفتم عشقم خواهش میکنم جونه شاهین گفت درد داره گفتم خواهش کردم سرشو برگردوند منم آروم سر کیرمو فشار دادم رفت تو یه دادی کشیدو گفت آخخخخخخ درد داره شاهین, منم که داغ بودم وزنمو انداختم روش که کیرم تا آخرش رفت تو کونش افتادم روش, داد میزدو ملافه رو کرده بود تو دهنش یه ذره که گذشت گفتم دردش خوابید با سر اشاره کرد که آره شروع کردم آروم آروم تلمبه زدن اونم باز شروع کرد به آه و اوه کردن یه ذره که تلمبه زدم کیرم در اومد کردم تو کوسش و با سرعت تلمبه زدم داشت آبم میومد در آوردم و گذاشتم رو سوراخ کونش محکم کردم تو که یه دادی زد و منم نتونستم تحمل کنم آبمو با فشار تموم ریختم تو کونشو افتادم روش کیرم تو بود آروم آروم داشت میخوابید از روش اومدم کنار و اونم بلند شد گفت شاهین جونم خیلی دوست دارم گفتم منم همینطور شروع کردیم لببازی که تلفن زنگ خورد پا شدم گوشی بیسیموآوردم دادم بهش گفت عموته ساکت شروع کرد به حرف زدن عموم از من پرسیده بود که دیدم داره میگه یه ساعت ونیم پیش منو رسوند خونه و رفت من دیگه نمیدونم
 
خلاصه قطع کرد و گفت گوشیتو نگا کن گوشیمو بر داشتم دیدم بله 2˛3بار عموم و بابام زنگ زدن گفتم من دیگه رفتم˛ لباسامو پوشیدمو اونم لخت رو تخت داشت منو نگا میکرد رفتم جلوشو لباشو بوسیدمو گفتم خیلی چسبید خیلی دوست دارم اونم گفت منم همینطور و خدافظی کردم داشتم میرفتم بیرون که صدام زد شاهین گفتم بله گفت اس یادت نره ها.گفتم چشم زن عموی خوشگلم خدافظ.اومدم بیرون اول به بابام زنگ زدمو گفتم داشتیم با رفیقم با ماشین ور میرفتیم و گوشیم تو ماشین بود زنگ بزن به عمو هم بگو.کاپوتو دادم بالا یه ذره دستامو سیاه و روغنی کردم گازشو گرفتمو رفتم خونه.الان یه هفته است که باهاش هستمو خیلی دوسش دارم.ماجراهای من چون با جزئیات مینویسم طولانیه به بزرگی خودتون ببخشید.
 
نوشته: شاهین

1 دیدگاه دربارهٔ «عزا برای من عروسی شد»

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

پانزده + پانزده =