دوسش دارم

تاریک | روشن

نمی دونم تا به حال کسی این تجربه رو داشته یا نه؟ یعنی همیشه احساس می کردی قراره اون اتفاق بیفته و وقتی میفته میشناسیش! من شناختمش، توی همون سلام اول حس کردم صد ساله که میشناسمش. حتی نمی دونم چطور، اسمش رو هم حدس زدم!
 
یکی از دوستای عکاسم که با هم یه مدتی یه سفره خونه رو پاتوق کرده بودیم بهم نشونش داد و گفت میخواد بعنوان مدل عکساش ازش استفاده کنه. در حالیکه هیچ ویژگی به خصوصی نداشت، نه قد چندان بلندی، نه هیکل بخصوصی، نه حتی قیافه تکی، یه پسر عینکی با یه بافت توسی، لاغر و کشیده، با یه شال گردن، سرش پایین بود و داشت با دوستهاش حرف می زد که دوستم پرید وسط و سلام و علیک و آوردش سر میز خودمون. اون شب بارون اومده بود و موهای تقریباً دم اسبیش هم خیس آب شده بود. دوستم اومد معرفی کنه: س… تو دلم گفتم سینا! سینا بود.
اول یه رابطه همیشه اونقدر همه چیز سریع اتفاق میفته که آدم باید مدتها بشینه فکر کنه، تحلیل کنه تا یادش بیاد چی شد که به کجاها رسیدن. برای من و سینا کاملاً این طور بود، یه دیدار توی سفره خونه، یه دیدار تصادفی بیرون سفره خونه، (تصادفی که چه عرض کنم نزدیک بود با ماشینش منو زیر کنه) و عذرخواهی که تبدیل شد به رد و بدل کردن شماره ها، زنگ زدن، یه صدای گرم رو شنیدن، اون دیدارای اول… بعد شروع حس دلتنگی و بعد… دفعه ی اولی که گفت دوست دارم. همه ی اینا توی کمتر از سه ماه بین من و سینا اتفاق افتاد.
 
از هفته اولی که با سینا آشنا شدم، با اون دوست عکاسم قطع ارتباط کردم چون سینا دلیل اصلی اون کار “مدل عکس” شدن رو بهم گفت، یعنی می گفت دوستم میخواسته باهاش دوست شه و سینا از دخترهایی مثل اون که سعی می کنن توی یه اکیپ با همه لاس خشکه بزنن بدش میاد (عین کلماتش)، برای همین کلاً چیزی به مهیا نگفتم و ما دونفر، از کل اون جمع و اون محله، خیلی سریع دور شدیم. فقط خودمون دوتا بودیم. همه جا با هم. شهربازی، تک تک رستورانای بالا شهر و فلافلی های کثیف و جگرکی های خیابونی، تک تک لباسفروشی ها، کل پارک ها، ورزش سر صبح، کله پاچه که من بدم میومد و به زور چشم و زبونش رو میکرد تو دهنم و میگفت باید بخوری.
 
 
تا اینکه یه شب بهم اس ام اس داد فردا نرم دانشگاه که میخوایم بریم مهمونی. پرسیدم چه مهمونی ؟ برام عجیب بود چون هردومون حالمون از مهمونی و پارتی و دور همی به هم میخورد و میخواستیم سرمون به کار خودمون باشه. گفت مهمونی خاصیه. گفتم بیشتر بگو، گفت میخوام سورپرایز بشی، فقط همینقدر بهت بگم که مهمونیش یه مهمونی رسمیه. اون پالتو مشکیت که با هم گرفتیم رو بپوش و فردا ساعت 11 آماده باش که ناهار دعوتیم.
فرداش بیدار شدم و لباسامو پوشیدم تا اینکه اومد. بوی عطرش کل ماشین رو برداشته بود، خوشگل شده بود، حتی ته ریششم زده بود و عجیب بهش میومد. خم شد جلو بوسم کرد، تعجب کردم. گفتم فازت چیه؟ تو که روی محله و این حرفا خیلی حساس بودی حالا جلو در خونمون بوسم می کنی؟ اولین لب رو همونجا گرفتیم، بعد سه ماه. یعنی خیلی وقتها دلم میخواست ازش لب بگیرم، خیلی وقتا که با هم راه می رفتیم یا دستم رو بوس می کرد یا تو پارک سرم رو رو شونه ش میذاشتم دوس داشتم یه کم خودمو بکشم بالا تا به لباش برسم ولی جرئت نمی کردم. لبامو بوسید، فکر کنم یه عمر طول کشید و حتی برامون مهم نبود الان کسی سرش رو از پنجره بیاره بیرون و ببیندمون.
“خب آقا شیک کردن کجا بریم؟”
” یه جای خوب”
” اه سینا بگو دیگه از دیشب تو کفم.”
” تو کفش بمون.”
” باید یه بوس دیگه بدی تا بگم.”
” تو حواست به رانندگیت باشه من خودم بوست میکنم.”
به این بهانه انقدر بوسای تند و یواشکی ازم گرفت که رسیدیم. جلوی یه در مشکی بزرگ، راستش رو بخواین یه کم ترسیدم. انگار خود سینا هم فهمید.
” نترس. اینجا خونه داداشمه. همه میخواستن بدونن اون دختری که دل منو برده کیه. گفتم از سامان شروع کنیم!”
” وای خاک بر سرم. چرا نگفتی؟! من مثل میمون از خونه اومدم بیرون. پالتوم چروکه سینا وای خط چشمم که ریخته ! تو رو خدا بیا یه روز دیگه بریم من خیلی زشتم امروز.”
” شما خانوم خوشگل منی. برای همینم نگفتم که خودت باشی. ما خونوادگی از چیزای مصنوعی خوشمون نمیاد.”
” الان کیا هستن؟”
” داداشم و دوست دخترش.”
” خونه مجردیشه؟”
” نمیشه گفت، با دوست دخترش زندگی می کنن سه چهار ساله.”
“داداشت چند سالشه؟”
اصلاً بهش نمیومد که 37 سالش باشه، یعنی از سینا 10 سال بزرگتر باشه. کپی سینا بود، دوست دخترشم خیلی دختر خانومی بود ولی انقدر حالتهاش شبیه مهیا بود که همه ش احساس گناه میکردم! خلاصه کلی با هم خوب بودیم و یه ناهار خانوادگی خوردیم و داداشش، تویه یه تنگ شیشه ای شراب ریخته بود و گفت تازه از فرانسه براش فرستادن و گذاشته به افتخار ما افتتاحش کنه. من حقیقتش آدم محدودی نبودم، ولی هیچ وقت اونجوری که باید با شراب و الکل دمخور نبودم. آخرین بار قبل اینکه با سینا و سامان مشروب بخورم، با دوست دبیرستانم رفته بودیم خونه شون و با هم دو تا بطری ویسکی خورده بودیم!! خلاصه، شراب رو خوردیم، من به ادب و احترام یه پیک کوچولو ولی اون سه تا در عرض ده دیقه کل تنگ رو تموم کردن! سامان گفت فرض کنید خونه خودتونه، یه کم استراحت کنید تا بعد از ظهر با هم بریم بیرون، بعدم با دوست دخترش رفتن توی اتاق.
 
من و سینا نشستیم روی مبل. سینا گفت:” واقعاً این چه قیافه ایه الان پالتو با موی باز؟ درار پالتوتو!”
پالتوم رو درآوردم. لباسی که اون روز تنم بود اونقدر واسم عزیزه که هنوز نگهش داشتم. یه تاپ قرمز که دور سینه ها و بندهاش توردوزی بود.سینا دستش رو دورم حلقه کرد، اونقدر لب گرفتیم که کل صورت ِ سینا رژ لب من شده بود. کلیپسم رو باز کرده بود و دست می کشید توی موهام و ازم لب می گرفت. دهنش طعم تلخ همون شراب رو می داد، ولی دوسش داشتم… فقط یه چیز باعث شد که دیگه به بوسیدنش ادامه ندم، با این که هم خودم دلم می خواستش، هم بدنش رو میخواستم و هم اون حس رو. واقعاً راست کرده بود، و افتاده بود روم، و دست ِ یخش روی سینه های داغم بود.
بهش گفتم:” سینا…الان نه. باشه؟”
گفت:” آخه دوست دارم.”
گفتم :” منم دوست دارم ولی اینجا؟”
” من و سامان با هم این جرفا رو نداریم اونام الان رفتن ما رو تنها بذارن خودشون که شب تا صب پیش همن! مطمون باش الانم گرفتن خوابیدن هیچ کسم تا ما سر و صدا نکنیم نمیاد.”
“نه من دوست ندارم اینجوری ، اینجا.”
“حق داری.”
خودش رو جمع و جور کرد و مثل اول نشست و توی بغلش گرفتم.:” سکس اولت باید برات خاطره بشه.”
خندیدم و گفتم:” مرسی.”
دوباره شروع کردیم لب گرفتن، اما ایندفعه حتی فشار کیر راست شدش روی رون پام هم نتونست جلومون رو بگیره. منم یه گوله آتیش شده بودم و دوباره دلم میخواست ببینم زیر اون لباسا چیه، میخواستم دست بکشم توی موهای سینش، میخواستم اون هیولای کوچولوی توی شورتش رو ببینم.
شنیده بودم دفعه اولی که هر دونفر با هم سکس می کنن حسشونه که خوبش می کنه وگرنه خود سکسشون افتضاحه، همینطورم بود. خیلی چیزها توی ذهنم گذشت، که براش ساک بزنم، که بذارم سینه هام رو بخوره، که فلان پوزیشن رو امتحان کنیم. اما خب توی ذهنم بود، روم نمی شد کاری کنم. تنها کاری که می تونستم در مواجهه با بدنش که برام هم جذابیت داشت و هم تازگی بکنم، این بود که توی موهاش دست بکشم. بعد خوابید روم و شروع کرد لاپایی زدن. واقعاً برخورد کیرش به کسم رو دوست داشتم، بدجوری سفت شده بود. سرش رو برد بین صورت من و مبل و شروع کرد آه کشیدن. آه هاش لذتم رو چند برابر می کرد، از اون طرف هم هی کیرش داشت بزرگ تر می شد هنوز. حتی رگهاش رو روی کسم حس می کردم. دستش رو گذاشت روی دهنم و گفت:” یواشتر دیوونه.”
 
نمی دونم واقعاً داشتم سر و صدا می کردم؟ گردنم رو گاز گرفت. درد و لذت با هم قاطی شد، محکم روی خودم فشارش دادم و شدم، اونقدر روی خودم فشارش داده بودم که کسم می سوخت و فکر می کردم داره میره تو ولی دیگه واسم مهم نبود. اون لحظه فقط اون مهم بود و اون حسی که پایین کمر کم موش رو گرفته بودم و روی کسم فشارش میدادم. دستش هنوز توی دهنم بود و داشت سعی می کرد یه جوری که جلوی صدام رو هم بگیره، انگشت وسطش رو بکنه توی دهنم. اینجا بود که فهمیدم ساک زدن رو حتماً خیلی دوست داره و اونم حتماً داره خجالت می کشه. اونقدر تند خودش رو می کوبید روم که فکر می کردم مبل داره جا به جا میشه اونم اون طور عجیب و غریبی که ما خوابیده بودیم و اون یه پاش پایین بود فکر کنم مبل یه چندمتر رفت اون طرف تر! نفسش گوشم رو قلقلک می داد و کیر کلفتش، کسم رو. سوراخ کسم می سوخت و همین که به سر ِ کیرش که اونجاست فکر می کردم، دیوونه می شدم و بازم دلم میخواست. سرش رو آورد پایینتر و سروع کرد لیسیدن گردنم که آبش رو احساس کردم، یه ذره پاشید روی کسم، بعد قطره قطره ریخت روی سوراخش. نفسای جفتمون صداش کمتر شده بود ولی قلبمون تند تند می زد.
همینجوری که روی دستاش تکیه کرده بود نگام کرد، بعد دستمال آورد، بازم لب گرفتیم و گفت هیچ وقت انقدر از ته دل لذت نبرده بودم. گفتم:” از چی؟” یه ذره بهم برخورد. گفت:” سکسو نمیگم دیوونه ی من، کلاً میگم از هیچ کاری انقدر لذت نبرده بودم.”
بعد از اون، اون خونه شد مکان امن من و سینام. توی هر گوشه ش وقتی سامان و دوست دخترش سرکار بودن خاطره داشتیم با هم. دیگه حتی بیرون نمی رفتیم. فقط توی بغل هم میخوابیدیم و حرف می زدیم و عشقبازی می کردیم.
واقعاً مهمه که آخر این رابطه چی شد؟ همینجوری میگم، این رابطه هنوز ادامه داره. هنوز ما سکس می کنیم با این تفاوت که پرده م حدود هفت ماهه زده شده، یه بار بچه سقط کردم، چهار بار به هم زدیم و باز به هم برگشتیم، با این تفاوت که دیگه همه جا با هم نیستیم، دیگه خاطره ای نداریم. من می دونم سینا تمام این یکسال و خورده ای رو با مهیا – همون دوست عکاسم- دوست بوده، تمام اس ام اس هاشون رو یکبار خوندم و چندددددددددبار دیدمشون.
 
حتی مهیا بی اونکه بدونه ما باهمیم عکسای سکسی که از سینا گرفته بود رو نشونم داد و ازم درمورد خونه مجردی داداشش پرسید که من بعداً فهمیدم داداشش هم مثل اونه و با هم یه خونه اجاره کردن بعنوان مکان و دوست دختر سامانی هم که همیشگی باشه درکار نیست. احتمال میدم حتی جز من و مهیا دخترهای دیگه ای هم باشن و حالا میفهمم چرا سکس با من رو سه ماه به تعویق انداخت چون سرش شلوغ بوده اما به روش نمیارم. اونقدری دوسش دارم که اجازه بدم درد این کارهاش حتی من رو بکشه. می گه دوسم داره، میگه آینده ش با منه ولی می دونم شب اینا رو زیر گوش یکی دیگه میگه، میدونم آدم کثافتیه ولی… دوسش دارم!
 
پی نوشت: تمام اسمها مستعارند و اگر دوست داشتید از سکسهای دیگرم براتون می نویسم..
نوشته:‌ آذر

4 دیدگاه دربارهٔ «دوسش دارم»

  1. خیییییییییلی قشنگ بود ابجی جونم درسته اصلا حال نکردم ولی خیلی گریه کردم واقعا غمگین کننده بود حس نزدیکی مثل یه خواهرو برات کردم.

  2. عجب
    راستش از اول داستان گفتم کی پس میاد اینکه این ناتو از کار دراومده
    اخرش که چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟عزیزم تو پردتوازد ست دادی روشن فکر باش یکم

  3. 09366909774
    کون می‌دم و به گی‌ بودن افتخار می‌کنم. هر کیری‌ مزه خودشو داره برای کردن کون من همین الان زنگ بزنید.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

5 × پنج =